تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
حضور دوباره
این تنها و فقط تنها خداست که می ماند...
.
.
.
باقی مجازیند...
.
.
.
مقاصدشان را انباشه بر کوله پشتیشان، هم دوشت می شوند...
.
.
.
حتی اگر کرور کرور یاریگر، همپایت شوند باز...
.
.
.
تو همانطور تنهای تنهایی که از مادر زاده شدی و می میری!

پ.ن:
کرختم...

 جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:52  توسط سینا  | 
آذرانه ای برای یلدا

این چند گاه...
تمام ِ حس ِ من از این تغییر، به ناگاه کمرنگ شد...
آنچنان خود را رها به بادهای پاییزی ِ این برهوت ِ بی بَر، سپردم که ره گم کرده، دور از آوای هر جزر و مدی، در جایی بس غریب و ناآشنا فرود آمدم.
پس از این همه سکونت، حرکتی بدین وسعت، هوای فصل ِ مرا به سرعت دچار آشفتگی ساخت و من نیز به تلافی، در آن آشفتگی، روح ِ بی سامانم را رها کردم.

و این تنها فراموشی بود، که حائلی شد میان ِ ما...!

انتهای روز، خستگی تنها حریفی بود که دست به گریبان ِ من می شد و مرا زمینگیر،
غرق در غفلت ِ سیاه ِ شبانگاهی، کالبدم را به دستان ِ وهم انگیز ِ خواب می سپرد.

اما بار دیگر این روح ِ سرگردان ِ من...
اینبار نه از زبان ِ چشمانم، بلکه از آلودگی ِ هوایم، مرا مبهم و خواب زده یافت...

کنون... لب ها همچنان بسته، چشمهایند که حکایت می کنند تمام ِ خاک ِ سردی که بادهای این سرزمین بر پلکهایشان می کوبد و پشت پلکها را، جانپناهی برای خود می یابند.
حکایت ِ ریشه کردن ِ انگشتان ِ پایش در این خاک و بالهای ناتوانش که یارای گشودن هم نیست چه رسد به...

نمی تواند!
تحمل هم دیگر چاره ای برای تسکین نیست!
فقط خفتن و دیوانگی!

... و مرا پس از این همه دوری، همین چند خط ِ سیاه بس!

 شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:8  توسط سینا  | 
پس از حادثه

در یک اتاق ِ چوبی...
پیرمرد ِ رنگ پریده ای نشسته است پشت ِ یک پیانوی قدیمی و هاج و واج به دگمه های آن خیره شده است. انگشتان ِ تکیده و استخوانی اش روی دگمه های پیانو گذاشته و می خواهد با نوایی، فضای خسته و نم کشیده ی اتاق را مرهمی باشد. او تمام ِ نت های زندگیش را به فراموشی سپرده و همینطور به آن پیانوی قدیمی زل زده، نشسته است و گاهی صدای نواختنش هر چند منقطع گوش نواز است...

کنار ِ شومینه ای که در آن چوبها به حد ِ انفجار در حال ِ سوختن هستند...
پیرزنی روی یک صندلی چوبی نشسته. مدتها مشغول ِ نخ کردن ِ سوزنی بوده. مدام چشمهایش را تنگ می کرده که سوراخ ِ سوزن را ببیند، مدام آن را از چشمان ِ پیرش دور و نزدیک کرده تا سرانجام، این تلاش ِ خستگی ناپذیرش پس از مدتی کمی طولانی به بار نشسته و حالا خود را سخت ولی به آرامی مشغول ِ دوختن ِ پیراهن ِ  مندرسم کرده است. گاه سوزن را به اشتباه به نوک ِ انگشت ِ زمختش فرو می کند و از سوزش ِ ناشی از آن، انگشتش را برای لحظه ای به دهان می گیرد و دوباره این بیهودگی را ادامه می دهد.

روبروی این دو، روی یک تخت، من هنوز تب دار و مریض و رنجور، نیمه هوش خوابیده ام. عضلات و استخوان هایم هنوز درد کشیده ی آن واقعه است و روحم مضطرب از وجودش حتی در خوابهایم هم رهایم نمی کنند... و چقدر دروغینند این خورشید و آسمانش که مدعی ست با نورش حقایق را برملا می کند، و این ابر و بارانش که مدعی ست پلیدی ها را می شوید... چون هرگز نه حقیقتی روشن شده و نه پلیدی ای از میان رفته...

شیشه ی پنجره ی اتاق را بخار فرا گرفته و چشمانم را محروم از دیدن ِ آسمان  سرد وِ خاکستری ِ تحت ِ حکومت ِ برف. اینجا تنها این شومینه است که دارد جانانه با این سرمای جانفرسا دست و پنجه نرم می کند و تا جایی که می تواند چوبها را می سوزاند تا سرما را برهاند و تنها کمکی است به زنده بودن ِ حس های جاری ِ این اتاق ِ نمور و محصور ِ سرما...

و تمام ِ من مخلوطی است از تمام ِ این اتاق و پیرامونش...

پ.ن:
می خواهم یک روز یک روز همه را برایت بگویم...
آن روز شاید آسمان ِ بالای سرمان انباشته باشد از ابرهای خاکستری ِ نازایی که از پس ِ نبرد ِ عظیمی با  خورشید برآمده اند و او را چنان در میان ِ خود غرق کرده اند که به زمین را رخصت ِ دیدن پرتوی از نورش نمی دهند.

 چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:36  توسط سینا  | 
NoThing / part-2

(۱):

۱۵- می دانی؟ فهمیدن اینکه در چه موقع حس ِ تردید، عشق و یا جنبشی ناگهانی در انسان پدید می آید، مشکل است. تو آن را مانند مرضی ناگهانی در درونت حس می کنی و تا وقتی که علائم ِ مرض در تو نمایان نشود، متوجه اش نمی شوی.

16- بهرتین کاری که یک انسان می تواند در زندگیش بکند اینست که به زندگی اش پایانی غم انگیز بدهد.

17- گراهام گرین معتقد است که قسمت ِ اعظم ِ جنگ در بی حرکتی و کار نکردن و انتظار می گذرد. این حرف ِ او درست است ولی او فراموش کرده است اضافه کند وقتی بی حرکت و بیکار و منتظر هستیم، فکرمان هم بیحرکت و بیکار است و برای چیزی نگران نیست.

18- می دانی؟ گاهی اوقات اتفاق می افتد که به زندانت هم انس می گیری. شرم آور است.

19- مرگ ما را مانند باران خیس کرده بود و مانند سایه ای در تعقیب ِ ما بود. همه جا، هر جا که می رفتیم، هر کار که می کردیم. و آنچنان به احساسات ِ ما چسبیده بود که دیگر یک قتل به حساب نمی آمد و دیگر کسی به این موضوع توجهی نمی کرد.

20- باید با بدبختی جنگید، و این به میزان ِ بدبختی بستگی دارد. اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با آن نداری، فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده آنرا فراموش کنی.
گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد که خودش را هم از دست بدهد

(۲):

درست زمانی که داشت آخرین نفس هایش را بر آیینه ی وجودی ام ها می کرد، آیینه ی سرد ِ وجودم را از دم ِ بخار های مریضش تار و کدر کرده بود و مرا بیمار و لرزان.
در آن دقایق، روح ِ مرا چنان پیش ِ روی ِ چشمان ِ ناتوانم بدار آویختند و چنان رعشه های تشویش بدان حمله ور شدند، که شب هنگام، آنگاه که روح ِ زخمی و خسته ام را به کالبد ِ بی جانم باز پس دادند، و آنگاه که همه در آسایش و آرامش ِ شامگاهی سر به بالین نهاده بودند و جلاد بزرگ نیز در خواب ِ عمیق ِ به پا کردن ِ جهنم ِ دیگری در غفلت و بی خبری غوطه می خورد، روحم، که اینک میان ِ کالبدم آرمیده بود، تب دار و مریض، همچنان می لرزید و بر پیکرم لرزه می انداخت.

و این درد تمامی نداشت، چون به محض ِ رهایی از این کابوس ِ دهشتناک، تشویش، که لا به لای سلولهای دلم خانه کرده است و مزه ی شوری به آن داده است، لحظه ای نخفت و ریشه هایش را میان ِ خاک ِ قلب ِ خاکستری ام محکمتر کرد و با هر حرکتش، درد ِ ماندن زیر ِ آوار را برایم تداعی کرد.

پ.ن:
سرآغازش هم قابل هضم نبودن این مساله بود... دلپسند شدن برای دیگری!!!

 سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:44  توسط سینا  | 
NoThing / part-1


1 – زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم و بدون ِ قدمی به اشتباه و بدون ِ آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون ِ آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم و یا فکر ِ شکستنش را بکنیم، باید آنرا طی کنیم. چون ما انسان هستیم نه فرشته و نه حیوان...!

2- زنده بودن چه خوب است. چه خوب بود اگر از اینکه زنده ایم همیشه خوشحال باشیم. آن وقت می توانستیم حس کنیم که صبح صورت را با لیوانی آب شستن چه لذتی دارد. حتی اگر شب ِ قبل با لباس ِ عرق کرده خوابیده باشیم و کیسه خوابمان هم بوی بد بدهد و یافتن ِ یک مستراح هم کار ِ عذاب دهنده ای باشد.

3- من بعد از مرگ به بهشت خواهم رفت، چون روی زمین در جهنم زیسته ام.

4- و من می پرسیدم: « پناهگاه، پس پناهگاه را کجا می شود پیدا کرد؟ » ولی هیچ کس جواب ِ مرا نمی داد. در جنگ همه خودخواه می شوند.

5- پدرم حق داشت وقتی خبر ِ داوطلب شدن ِ مرا شنید عصبانی بشود:« احمق! بگذار دیگر پسرهای فامیل بروند.» ولی آنها آنقدر احمق نبودند که داوطلب شوند. پدرم یک کارگر بود و می خواهی یک چیزی را به تو بگویم؟ همیشه پسران ِ کارگران هستند که در جنگ کشته می شوند.

6- جنگ، فاجعه ی وحشتناکی است که غیر از گریستن کار ِ دیگری برایش نمی توان کرد.

7- من جلودار حمله بودم و با فریاد به سربازانم می گفتم که نترسید. در حالیکه خودم دچار ِ ترس ِ وحشتناکی شده بودم. می خواهی چیزی برایت بگویم؟ در این جور مواقع حس ِ وظیفه شناسی یا شجاعت نیست که ما را در پیشروی کمک می کند، بلکه فقط در اثر ِ ترس این کارها را می کنیم.

8- من خیلی ها را کشته ام، ولی در آن موقع فکر ِ هیچ چیز را نمی کنیم. فقط به تلافی کشته شدن ِ دوستانمان ما هم می کشیم. از این دنیا بیزار می شویم و در آن موقع دشمن برای ما نماینده ای از یان دنیای کثیف ِ جنگ است. ولی بعد از کشتن دشمن، پشیمان می شویم و با خود می گوییم: «خدایا! مرا ببخش، خدایا...!» پس چه وقت این جنگ ِ لعنتی تمام می شود.

9- چرا اینقدر ناراحتی؟ زندگی مثل ِ یک روزنامه است و قیمتش هم بیشتر از پنج پشیز نیست.

10- شما نمی توانید بفهمید چون با عقاید ِ اروپایی و با درسهایی از مکتب ِ بشر دوستیتان به اینجا آمده اید، در نظر ِ شما همه ی مردم یکسان هستند و زندگی هم زیباست و نباید کسی را کشت یا کشته شد و غیره. در نظر ِ من همه ی این حرفها، حرف ِ مفت است و از بیشعوری ِ مطلق سرچشمه می گیرد.
عزیز ِ من، اینجا در ویتنام این حرفها خواهانی ندارد. اینجا مردم به جای نان و هر چیز دیگری، برنج می خورند، اینجا مردم با دلیل و برهان فکر نمی کنند، در اینجا مرگ و زندگی هر دو یک معنی می دهند.

11- وقتی سربازان برای تصرف ِ منطقه ای 12 یا 24 ساعت و یا حتی دو هفته با ترس و لرز میان ِ آتش پیشروی می کنند، بهترین موقع است برای شناخت ِ زندگی ِ یک مرد. و در همان وقت است که می توان میزان ِ قدرت او را در برابر ِ شجاعت، ترس، عقل و تحمل او در برابر رنج را شناخت.

12- سکوت وحشتناک است. مثل این می ماند که در گورستانی باشیم. مثل ِ مرده بی مصرف می مانیم.
می دانی؟ من تیرباران خواهم شد. ولی مرگ مرا متاثر نمی کند، ولی همیشه بی مصرف شدن و به درد ِ کاری نخوردن مرا ناامید و ناراحت می کند.

13- من فکر می کنم آدم فقط یکبار می میرد و تمام ِ اشکهایش را در همین دنیا می ریزد و بچگانه ست اگر غیر از این چیز ِ دیگری فکر کنیم و از چیز ِ دیگری بترسیم.

14- بعضی اوقات، روح ِ آدم مثل ِ جسمش گریه می کندو آنوقت است که دیگر برای جسم چیزی جز غرور ِ خوب مردن نمی ماند. از من لذت ِ خوب مردن را هم گرفته اند.

پ.ن:
زنـدگـــی، جنـگ، و دیگـــر هـیـچ ــ اوریـانـا فـالاچـی

 دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:34  توسط سینا  | 
ترومپتی برای کف و خون!

دوستان می گویند:
« ...چند وقتی است عجیب تر از قبل تلخ شده ای، مثل قهوه ی سنگین و سرد... »
اما عجیب تر از تلخی ِ یک قهوه ی سنگین و سرد، ناممکن بودن کلاغهاست.
فرانس کافکا در جایی می گوید:
« کلاغها می دانند که حتی یک کلاغ، به تنهایی می تواند دنیا و افلاک را نابود کند. در این باب هیچ شکی نیست، اما این مساله علیه افلاک نیست، چون معنای افلاک فقط اینست: ناممکن بودن کلاغها...! »

اصلا مساله ای علیه افلاک وجود ندارد، چون این مرگ ِ تدریجی است که دقیقا از همان ثانیه ی اولیه ی تولد، هاله ی وجودی ِ انسان می شود، تا تمام ِ او را در بر گیرد و از دیدگان محو کند، و موجب ِ دیوانگی ِ انسان ها و نفرت شان از هم و نیز ناممکن بودن ِ رستگاری همه ی ابنای بشر گردد.

و سیاهتر و تلختر و سنگینتر و سردتر از این فنجان قهوه وجود ندارد:
زندگی، حادثه ایست که تولد آنرا رقم می زند و تمام ِ گناه ِ آنرا به گردن ِ انسان می اندازد و سپس مرگ به فاجعه ی آن خاتمه می دهد. اما این انسان همچنان مانده است گناهکار و ملزم به پاسخگویی!
چون گهواره ی آدمی این زمین است که مثل یک زن ِ فاسد، تنها در اتاق ِ تاریکی نشسته است و سعی می کند به گذشته ی خود نیندیشد و دلخوش به خاطرات ِ بهار و تابستان، زمستان ِ انکار ناپذیرش را انتظار می کشد.

پ.ن:
1- « حرف زدنش فقط محدود به این بوده که بگوید برایش ناممکن است که شرح دهد چقدر کسالت بار و طولانی است... طولانی است لُل.و.اشتاین بودن! » مارگریت دوراس –  شیدایی لُل.و.اشتاین
2- و چقدر طولانی است سینا بودن!

 دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:6  توسط سینا  | 
سرگردانی

این روزها در میان ِ استیلای حرارت ِ ستاره ی آتش، تلاش ِ زیادی کرده ام که بار ِ دیگر بتوانم در برگزاری ِ سمفونی ِ رهایی ِ پیکانهای سرگردان قدمی بردارم، لیک نتوانسته ام. با اینکه تمام ِ جهت ِ حرکتی شان را بارها و بارها روی کاغذ آورده ام و هزاران بار عنوان ِ رهایی را در زیر نتهای این سمفونی نوشته ام تا در آنها نیز عنوانشان تلقین شود، باز هم موفق به برگزاری شان نبوده ام.

نمی توانم گرمای هوا را در عدم موفقیتم سهیم کنم، اما شاید این ابرهای گرمازای سیاهی که از آسمان ِ چشم ِ چپم طلوع کرده اند و دارند تمام ِ سپیدیش را همرنگ ِ خود می کنند و قصدشان اینست:
به بطلان کشاندن ِ دیدگاه و بارقه ی جزیی ِ خردی که در مغزم وجود دارد، و سلطه ی تیرگی اندیشه و اندوه مالیخولیایی و خشم و بیرحمی و ندامت و پشیمانی!

شاید پاییز 87 بی دلیل زیبا نباشد. شاید روزی از همین روزهایی که با این پاییز میایند و بی صبرانه با ولع انتظارشان را می کشم، بندی از صدها بند ِ بسته به پایم آزاد شود. و آزادی تنها و تنها و تنها چیزی است که می تواند صیقل دهنده ی آیینه ی وجودم شود. و گرنه با وجود این بندها و دانستن اسیری چه دلیلی برای شعف وجود دارد؟
نداشتن برایت اندوهبار است و داشتن برایت بند ِ اسارت! می مانی سرگردان میان ِ این تضاد!

گویی یک قالب ِ چهارخانه ای از پولاد، روی سیال ِ وجودت افتاده است و با فشاری از جنس ِ زمان، تمام ِ وجودت را به چهارخانه ی مساوی تقسیم کرده است و تو اسارتت را میان  این چهار بعد ِ روزگار،ِ روح و جسم و ماده و معنا تجربه می کنی. تمام ِ داشته ها و نداشته هایت را می توانی در یکی از این خانه ها بیابی. دلایلت برای عناوین ِ این اسارت را در یکی از این خانه ها می یابی.

میدانم روزی، وقتی نوای این سمفونی گوشهایم را از شنیدن تمام ِ آواهای این دنیا محروم کنند، آنگاه بسته ی پیکانهای سرگردان باز می شوند و هر پیکانی به سویی و به سمتی گریزان روان می شوند.
و من نیستن را تجربه کنم و در کمال ِ نبودن به هستی برسم. و این تجربه را جز به رسیدن به نیست شدن زمان، به چیزی نمی توانم جستجو کنم.

ای کاش تو نیست شوی ای زمان!

پ.ن:
1- در روزهای آینده پی خواهم برد: کدام بیگانه با طاعون، مرگ خوش را تجربه کرد.
2- باید بر این کلام صادق هدایت صحه گذاشت:
« در زندگی زخم هایی است که مثل ِ خوره روح ِ آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد
... »

 دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:49  توسط سینا  | 
در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند!

ادی می گفت: روغن کاری یک خط ِ راه آهن، همان اندازه عقل می خواهد که شستن ِ یک بشقاب. فرقش این است که در پایان ِ کار، آدم کثیف تر می شود نه تمیزتر.

ولی درون هر مرد، پسر ِ دونده ای وجود دارد. مهم نیست آن مرد چقدر پیر باشد.

آه! تقریبا فکرش را می کردم. اینجا چیزی تغییر نمی کند و متاسفانه، اصلا هم خبری از این نیست که آدم از بالای ابرها نگاهی به زمین بیندازد.

یکبار مدیر برنامه ها مرا عجیب الخلقه ی طویله اش نامید و با آنکه غم انگیز به نظر می رسد باعث غرورم شد. مطرود که باشی، حتی سنگی که به طرفت می اندازند می تواند دلت را شاد کند.

می داند که باید غمگین باشد، ولی پنهانی اعداد را از یک می شمارد، با آرزوی اینکه وقتی به عدد هزار می رسد، تولدش را به او پس بدهند.

اینکه هیچ چیز تصادفی نیست، ما همه بهم وصلیم، نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی.

عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی کند. اگر اینطور بود، هیچ آدم ِ خوبی جوانمرگ نمی شد.

غریبه ها، خانواده ای اند که هنوز با آنها آشنا نشده ای.

جوان ها به جنگ می روند. گاهی به اجبار، گاهی به میل ِ خود. همیشه احساس می کنند وظیفه شان است. این موضوع از داستانهای غم انگیز و چند لایه ی زندگی می آید. قرن ها بشر شجاعت را با برداشتن سلاح، و بزدلی را با به زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.

سرباز ِ آزاد شده اغلب خشمگین است. روزها و شب هایی که از دست داده، زجر و خفتی که کشیده، همگی انتقامی بی امان می طلبد. باید بی حساب شود.

آدم در یک جنگ ِ بزرگ، دنبال ِ چیز ِ کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد نگهش می دارد. مثل ِ سربازی که در یک سنگر ِ موقت، صلیبش را موقع دعا محکم می گیرد.

مردن پایان ِ همه چیز نیست. ما فکر می کنیم هست ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد فقط شروع است. فکر می کنم، مثل ِ ماجرای آدم و حوا در کتاب ِ مقدس باشد. مثل ِ شب ِ اول ِ آدم در زمین، وقتی دراز کشید که بخوابد. فکر می کند که همه چیز تمام شده، مگر نه؟
نمی داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می شود و فکر می کند دارد از این دنیا می رود. درست است؟ اما اینطور نیست. صبح ِ روز ِ بعد بیدار می شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد. ولی چیز ِ دیگری هم دارد. دیروزش را دارد. برای همین است که به اینجا می رسیم. بهشت همین است. آدم می تواند دیروزش را معنی کند.

گاهی وقتی چیز ِ گرانبهایی را قربانی می کنی، واقعا آنرا از دست نمی دهی. فقط آنرا به کس ِ دیگری می بخشی.

همه پدر مادرها به بچه هایشان صدمه می زنند. نمی شود کاری اش کرد. جوانی مثل ِ آیینه ای صاف و بی زنگار، آثار ِ پرورش ِ گران ِ خود را جذب می کند. بعضی والدین بر آن لک می اندازند، بعضی دیگر تَرَک، تعدادی هم، کودکی را کاملا خُرد و به تکه های کوچک ِ ناصاف و تعمیر نشدنی مبدل می کنند.

هر پسری، پدرش را می پرستد. حتی با زشت ترین رفتارها. اخلاص را این طوری یاد می گیرند. قبل از اینکه بتواند خودش را فدای خدا یا یک زن بکند، فدای پدرش می کند، حتی به شکلی احمقانه و توصیف ناپذیر.

نگه داشتن ِ خشم، زهر است. آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخص ِ آزرنـده ی ما حمله می کنـد. ولی نفـرت تیغ ِ دو دم است. هر آسیبـی که با آن برسانـیم، به خودمـان رسانده ایم.

پ.ن:
1- سیاهه های اتنخابی از کتاب ِ پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید نوشته ی میچ آلبوم!
2- زمستان تمام می شود و رو سیاهی اش به زغال خواهد ماند آقای سعادتی!
 پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:15  توسط سینا  | 
قسمت ِ یکی مانده به آخر

همانطور که در جریان ِ این داستان قرار گرفتید، و از آنجاییکه هر داستانی، روزی به پایان خواهد رسید، و مطابق آنچه در گذشته اتفاق افتاد، و گرمای آزار دهنده ای بر اتمسفرش حاکم شده بود، و در شرایطی که آب، مرتکب ِ جیره بندی شده بود و سهمیه ها نیز رو به پایان بود، ولی هنوز گرما برقرار بود، تمام ِ نیلوفر های پیچیده بر قامتش رو به زوال و پژمردگی می رفت.

همین چند وقت پیش بود که از فقدان ِ آب دیگر رستنی ای نرُسته بود و نسل سنجاقک های آبی رنگ منقرض شده بود و سایه ها رو به ناپدیدی گذاشته بود. شاید بتوان ادعا کرد برای آنانی که تازه متولد شده بودند، سایه، حکم ِ افسانه ی شیرین ِ مادربزرگ ها بود. چون حتی خود آنها هم به دلیل ِ فقر ِ آب دیگر سایه ای نداشتند و نور ِ داغ ِ آفتاب از میانشان عبور می کرد و به بر زمین ِ خشک می نشست.

با ناپدید شدن نسل سایه، رنگ ها هم رنگ ِ خود را باختند و همه چیز مثل ِ روز اول خودش خاکستری شده بود و یکبار ِ دیگر حکم فرمانروایی برای سپیدی غلیظی خوانده شده بود تا با تراکم ِ زیاد، تمام ِ ابعاد حتی بعد ِ زمان را که دست یافتن به آن بسیار دور از دسترس بود را فرا گیرد. و می شد فهمید که هر جا سپید نبود، خاکستری بود، اما اثری از خاکستر ی که برجای مانده از سوختن باشد نبود.

شایعه شده بود در جایی حدودی ِ حواشی ِ داستان، باقیماندگان برای بقای نسل خود، از یک محتکر ِ تازه به دوران رسیده، آب ِ جوشی را که همه ی صداها، تحت اشعاع ِ صدای قُل قُلش، در همان حوالی، هرگز به گوش نمی رسید، به بهای گزاف می خریدند و برای رفع تشنگی آنرا سر می کشیدند.
که در اثر سوختگی تمام ِ سیستم ِ گوارش ِ خود را از دست می دادند و دقایقی بعد در گوشه ای تنها جان به جان آفرین تسلیم می کردند.

خشکی، مفرط بود. گرما، طاقت فرسا بود. آب، قحط بود. تولدی نبود. فقط مرگ بود و انقراض ِ نسل.
گرسنگی نبود، اما تشنگی بود. رنگ نبود، اما بوی باورها خاکستری بود و مُهر ِ باطل و زهر ِ هلاهل فراوان!
شمعها روی آهن ِ تفدیده روان بودند و روشنایی نیز فقط در حضور خورشید برپا بود.

پ.ن:
از کتاب ِ سم.فو.نی مُر.د.گان، ع.باس مع.رو.فی:
« آدم ها هم مثل ِ درخت ها بودند. یک برف ِ سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار ِ دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند و همین یکبار چه فاجعه ی دردناکی بود.»


 دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:12  توسط سینا  | 
زمان، دشمن ِ من!

میان ِ آسمان ِ گُر گرفته از آتش ِ خشم ِ خورشید، که متحمل ِ دیدن ِ این همه رذالت و پستی است، ناگهان پرده های خاکستری روی از او می گیرند و از روی هوس، می بارند و می تازند به جان ِ این هوای سوزان ِ
مرداد، گاهی غرشی می کنند و غافل از اینکه این زمین ِ تشنه چنان دم میکند که گویی کنون، زیر ِ خاکش شعله هایی پنهان شده اند که هر آن، سر بر خواهند آورد و جان ِ زندگان را خواهند گرفت.

و من گویی به کشف ِ تازه ای رسیده ام و دشمن ِ دیرین ِ خویش را دارم باز میشناسمش، همانکه مرا از ابتدای من، در بند ابعادش کرده است و بی هیچ مجوزی، بدون هیچ چشم پوشی، مرا در بُعد خویش، فقط به سمت ِ جلو میراند. همانکه میان ِ تولد و مرگم ساعتها، روزها، ماهها و سالها را لحاظ میکند.

من را، تو را، همگی مان را اسیر در بند ِ بُعد ِ خشونت ِ خود دارد و اینگونه بر تمام ِ جوانب ِ ما حاکم است. و بهشت آنجاست که دیگر تو معنی پیدا نمیکنی، دیگر تو نمیتوانی اینطور بر سرنوشت و گذشته و حال و آینده ام حکمرانی کنی، دیگر تو نیست می شوی و من هست می شوم...
من ترا شناخته ام، و تو خواهی ترسی از آن روز که این راز را برملا می کنم، که تمام ِ آنچه بدبختی و

نکبت ِ این روزگار است را دلیل تویی و بس! بی گمان ابلیس را تو راهبر و یاری رسانی که او نیز خبیث تر از تو مدام مرا می آزارد.

من تمام ِ ابعاد ترا خواهم شکست و در تمام ِ طول ِ تو به دلخواه حرکت خواهم کرد... اگر رها شوم من!

پ.ن:
حالم از دروغها و مزخرفاتی که برایم کامنت می کنید بهم میخورد، حالم از مزخرفاتی که می نویسید و اینگونه روح و رکسانای مرا، روح ِ دریا و عشق و زندگی ِ مرا، پریشان خاطر میکنید بهم میخورد. حالم از تمام تظاهرات ِ شما آدمها بهم میخورد. حالم از همگی بهم میخورد. حالم از دروغ بهم میخورد. حالم از خودم هم بهم میخورد. مرا به حال ِ خود در لاک ِ خود، تنهای تنها مانند همیشه رها کنید. من خودم را در خودم کشته ام و برای خودم وجود ندارم، من خودم را در میان ِ قلب ِ تاریکم دفن کرده ام... بدانید...
... و بدانید... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا... سینا...

مُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد.......................................................!

 دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط سینا  | 
یک ظهر داغ

حس ِ غریب ِ یک ظهر داغ، ذوب ِ یخ های مسیر، من را و تو را به پرسشگری می کشاند...
و اینک...

ما...
روی دو صندلی، میان ِ اتاق ِ کوچک ِ قلب ِ نم کشیده ی نیمه تاریکت، روبروی یکدیگر نشسته ایم و تنها
حس ِ جاری مان همان نگاه ِ شبنم زده ایست، که در این فضای مه آلود، من را به تو، و تو را به من، مربوط می کند.

تو...
اینجا میان بازوان ِ زمان سخت فشرده میشوی، راه ِ خورشید را گم کرده ای، حتی ذره ای از فوتون های نورش در جانت نمی نشیند، نور ِ محو ِ سپیدی بارش گرفته است، لیک باید گزینه ی روشن ِ پیش رویت را برگزینی... غم ِ کنونت اینست که خانه به دوشی را آزموده ای، اما باز میان ِ این خانه و آن خانه آواره ای...
گر چه فلسفه ی زندگان چیزی جز آوارگی و خانه به دوشی نبوده است.

من...
نیک میدانم حال ِ نزار ِ ترا، آنگاه که پی به این رمز ِ موجودیتت بردی و این وجود ِ هرز ِ بی مصرفت را مدام دشنام میدهی و ورد ِ زبانت است بیچاره قلب ِ من!
چرا که جزء به جزء ِ کل ِ تو، اسیر است در کالبدی که خود نیز اسارت را تجربه می کند. و این چه سخت دردناک خواهد بود وقتی اسیر ِ اسیری باشی که خود نیز راهی برای رهاییش نیست، و ترا اسیر ِ اسارتش کرده است. و این حصار پوست وار ِِ تو در تو، پی در پی تکرار می شود تا به روح ِ تو می رسد...

جبر ِ زمان، اجبار به سکوت است، اجبار به ماندن و سکون، اجبار به بستن حسگرهای ِ پیچیده به دور ِ تنت، نه دیدن را، نه شنیدن را، نه احساس را، هیچ جای عرض اندام نیست! چرا که حقیقت آنقدر واضح است که دیگر دلیلی برای نورافشانی خورشید هم نیست.

شاملو:
« خورشید را گذاشته،
میخواهد،
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش،
بيچاره خلق را متقاعد کند،
که شب،
از نیمه برنگذشته است.
»

پ.ن:
در این آسمان ِ طوفان زده ی عصرگاهی، فقط همین...!
چشم بستن، نشنیدن، فکر نکردن... خوابیدن و دیدن ِ رویاهای تلخ و شیرین ِ تصادفی!



 چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:53  توسط سینا  | 
گاهنامه

اینطور زبان بسته، دل بسته، ذهن بسته، چشم بسته، دست بسته، پا بسته.... نبوده ام تا کنون!
اینگونه که زمان می دود و می رود بر مغز ِ خاکستری ام، مخیله ام را از کار انداخته!
نور ِ تصور ِ هیچ تصویری بر پرده ی افکارم نمی روید.
دیگر نه شبانه ای، نه روزانه ای، نه عصرانه ای و نه هیچ گاهانه ای سروده نمی شود که دردی دوا کند از اغتشاش و شورش و عصیان ِ احساس ِ دیوانه ی خاکستری ام. و شاملو در بطن ِ این ماجراست:

چرا که من، ديرگاهي‌ست جز اين قالب ِ خالي که به دندان ِ طولاني‌ي ِ
لحظه‌ها خائيده شده است نبوده‌ام; جز مني که از وحشت ِ خلاء ِ
خويش فرياد کشيده است نبوده‌ام...

تیرماه 86:
تنها نفس است که می آید و می رود و این قلب ِ یخی ِ منست که مطابق ِ عادت ِ دیرینه اش، خون را
نمی دانم به کدامین قصد، اینگونه با عزمی جزم، به این سو و آن سو می فرستد!
بیچاره قلب ِ من!

پ.ن:
فکر ِ رفتن و دل کندن از این خانه ام... همین!

 

 چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:0  توسط سینا  | 
چهاردهم!

آنگاه که با فریادی آزادی را در آغوش کشیدم و اسیر تر از گذشته خود را یافتم!

من...

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،
و قلبم،
در خلاء،
تپیدن آغاز کرد.

تو...

راندی مرا از بر ِ خویش... دور ِ دور تا بی نهایت!

من...

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

زیرا که...

این بی کرانه،
زندانی چندان عظیم بود،
که روح،
از شرم ِ ناتوانی،
در اشک،
پنهان می شد.

من...

و شک،
بر شانه های خمیده ام،
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند ِ بالی شد،
که دیگر بارَش،
به پرواز،
احساس ِ نیازی،
نبود.

پ.ن:
1. آه ای یقین ِ گمشده!!!
2. شعرها از شاملو
3. تولدمه!
 سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط سینا  | 
شبانه ای برای خرداد

این ثانیه های اتلاف ِ آویخته از سقف آسمان ِ بی رنگ ِ این شب، هیچ حسی را بر نمی تابد تا حتی حرفی را از کلمه ای روشنا بخشد و آنرا افشا کند. و من دستانم را به زنجیر ِ هدر بسته می بینم و پاهایم را ناتوان از حرکت.

برقی می دود میان ِ آسمان و فریادش را به هوا می برد، حتی حریم ِ شب را مراعات نمی کند و بر
چشمان ِ پر ز خواب ِ مردم خفته در دریای نخوت می تازد و دروازه هاشان را می گشاید. اما من چنان غفلت خورده ام و مست ِ جوانبم شده ام که هیچ صدایی حتی صدای خراش ِ این آسمان ِ بزرگ  در من اثر ندارد.

و من همچنان غرقم در خواب ِ خاکستری ِ گناهانم و سنگینی ِ تلخی ِ این اعتراف بر شانه ها و گردنم سنگینی می کند. قلبم بهم فشرده می شود و مانند یک آتشفشان روشن می خواهد از آنچه نامش پلیدی است به یکباره خلاصی یابد. اما بسته است دریچه هایش و در آتش خود می سوزد و می سازد.

 

در پس ِ ديوارهاي ِ سنگي‌ي ِ حماسه‌هاي ِ من
همه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.
اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بي‌تلاش‌اش تنهاست،
به دست‌هاي ِ خود مي‌نگرد
و دست‌هاي‌اش از اميد و عشق و آينده تهي‌ست.

 

 

اين سوي ِ شعر،
جهاني خالي، جهاني بي‌جنبش و بي‌جنبده،
تا ابديت گسترده
است
گهواره‌ي ِ سکون،
از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است

ظلمت،
خالي‌ي
ِ سرد را از عصاره‌ي ِ مرگ مي‌آکند.

 

 

و در پشت ِ حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه ی خود می گرید.

شاملو


 جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط سینا  | 
هشت بهشت نوزدهم


هر چه نگاه کردم، هر چه جست و جو کردم چیز تازه ای نیافتم که به دیوار های دلم آویخته باشد و اجازه دهد از آن سخن بگویم. خیلی گذشت و من نتوانستم چیزی برای گفتن بیابم. اما نامه ای داشتم که در آن چنین آمده بود:

به نام مهربانترین

دو قطره آب اگر در کنار ِ هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آنها تصویر ِ قطره ی دیگر را در خود دیده و بهم می پیوندند و یک قطره ی بزرگتر تشکیل می دهند.
اگر چند سنگ بهم نزدیک شوند چه می شود؟
آنها هیچگاه به هم یکی نمی شوند. شاید تصویر سنگ ِ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!

هر چه سرسخت تر و قالبی تر باشید، فهم ِ دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال ِ بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد. مهارتهایی که شما را در جهت ِ آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید:
نرمی، بخشش، مدارا و پشتکار

حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟
آب یا سنگ!؟

اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟
1. اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.
2. اگر مانع متوسط باشد آنرا در هم می شکند.
3. اگر بزرگتر باشد، پشت ِ آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

اما آب چه می کند؟
1. ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.
2. اگر نتوانست آنگاه بدون ِ دردسر به دنبال ِ فرار از کوچکترین روزنه می گردد.
3. و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود، آنگاه یا از روی مانع عبور می کند یا آنرا در هم میشکند.

آب در عین ِ نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت ِ اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت ِ دریا می یابد.
در زندگی باید معنای واقعی ِ سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل ِ نرمی و گذشت جست و جو کرد. گاهی لازم است کوتاه بیایی، گاهی نگاهت را به سمت ِ دیگری بدوز.
صبور باید بود اما همیشه مصمم!

پ.ن:
اما آیا پرسید که در دل ِ سنگ و آب چه ها میگذرد؟
پرسید که سنگ وقتی از کوه سرازیر می شود، هدف نهایی اش کجاست؟ به کجا خواهد رفت؟
آیا پرسید که چشمان ِ نگران ِ سنگ به دره ایست که دارد به آن سرازیر می شود؟
دیگر به چه امیدی موانع را در هم بشکند و راه به پایین بجوید؟
میخواهد در آن دره همنشین که شود؟ سنگهایی از جنس ِ خودش؟ نور ِ خورشید را نمی خواهد؟
و آیا این را هم گفت که در دل ِ آب شوق ِ رسیدن به دریاست و این انگیزه در دل ِ سنگ هم اگر می بود موانع جلوی راهش را خرد می کرد؟
آیا این را گفت که سنگ این علم را دارد که یکی شدن با سنگ های دیگری که خود نیز دل ِ سنگ دارند و فقط کنارش ایستاده اند کار ِ درستی نیست.
آیا اگر دل ِ شفافی چون دل ِ قطره می یافت با آن یکی نمی شد؟
آیا اگر تصویر خود را چنین به وضوح و بدون آلایندگی در دل ِ سنگ ِ دیگری می دید، آیا با آن یکی نمی شد؟
آیا ندیده است که آب وقتی از خود بیخود می شود و طوفان می شود و بر سر ِ آدمیان فرو می آید و همگی را به کام ِ مرگ می کشاند؟ آیا ندیده است که برای دفاع از بندر، موج شکن هایی از جنس ِ سنگ می سازند تا سنگ آنها را در برابر امواج ِ ویرانگر ِ آب محافظت کند؟ آیا دل ِ سنگ واقعا از سنگ است که اینگونه خود را سپر بلای آدمیان می کند؟ مگر خودش دچار فرسایش نمی شود؟
و آیا ندیده است آبی که گاه راه به جایی نمی برد ساکن می شود، راکد می شود، مرداب می شود، باتلاق می شود، لجنزار می شود، دلش سیاه می شود و بدل به پایگاهی برای شیطان؟
کنون من نیز راکدم مثل مرداب!

 جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:13  توسط سینا  | 
سمفونی از جنس مردگان

تو هم اگر بودی مادر، جانت به لب می رسید.
پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب ِ حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف ِ حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته ی اتاق ها مانده و اجاق ِ مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست.
بچه گربه ای که در ناودان ِ آن سر ِ حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می آید.
دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین.
هیچ کس حال روشن کردن ِ بخاری ها را ندارد.
آجرهای هفت و هشت ِ بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار ساختمان سرما خورده باشد.
کسی جارو نمی زند.
مهمان نمی آید.
لاله های مردنگی سر در ِ خانه شکسته اند.
اتاق ها، بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس ِ صدای پای آدم بر مغز چکش می زند.
صدای نفس لمبر می خورد.
حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز ِ خودت می پیچد و می چیپاندت.
فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند:
«بــــــرف.بــَـــــرف.»

و این منم اکنون مانده ام میان آن کوچه. آن خانه ی شلوغی که اینک متروک است. برف سنگینی که باریده است و آسمان ِ ابری بالای سرم و کلاغ هایی که روی درخت های کاج مدام میگویند:«برف. برف.»
آن کارخانه با آن همه برو بیا، خیابان شیخ صفی، بازار و کاروانسرا، حجره ی اورخانی که بسته است و آن قهوه فروشی موسیو سورن... اسمایول و آش و چایش... باغ اخوان که خرابش کردند و پارک ملی ساختند. مدرسه ی انوشیروان عادل... حتی گاهی معلقم میان حیاط آن کلیسا و آن زیرزمینی که تو در آنجا کار میکردی. حتی یکبار هم آمدم از آن دریچه داخل را نگاه کردم.
شورآبی و آن قهوه خانه ای که اینک... غم کشته شدن نژدانف را فراموش کرده بودم ولی حالا اسیر ِ توام!

«اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.»

و رفت...! بی هیچ خداحافظی! و مرا همچنان معلق رها کرد...

پ.ن:
1- شاجین شاید تو بدانی من چه می گویم... شاید بشناسیشان... شاید دیده باشیشان... شاید تو نیز همه را حس کرده باشی...
2- قطعات انتخاب شده از س.مفونی م.ردگان نوشته ع.باس م.عروفی 

 سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:38  توسط سینا  | 
شبانه ای دیگر


و اما اینجا... بن بست زمان است، اینجا ثانیه هاست که به دیوار ِ بغض ِ مانده در گلو، برخورد می کنند و تلف می شوند و روی زمین، پای همان دیوار تلمبار می شوند. نقش ِ این دیوار پر است از نقش ِ ساعتهای تاریکی که تلف شده اند و حتی نور ِ خورشید نیز یارای روشنی بخشی به آنها نیست.

حس می کنم که زمین دارد مرا می بلعد و حلقه های غل و زنجیرش را دور مچ ِ پاهایم انداخته و مانعی شده است برای رهایی و آزادی ام. حس می کنم تک تک ِ انگشتان پاهایم چنان ریشه دوانده اند در زمین و که خون ِ پلید و سیاه زمین است که در رگهایم می دود و مرا مملو از خود می کند، که من نیز مانند نباتات، پایبست این زمین شده ام. اما در سرم هوای رهایی است و هر بادی نویدی است مرا برای رها شدن از اسارت.

اینجا، گیر کرده ام میان پوچی، که پایه هایش ریشه دوانده است در خاک ِ سرد ِ این زمین، و جوانه های هیچ ِ به رنگ ِ خاکستری اش، همه جا را پر کرده است. خورشید نیز این روزها محو است میان ِ غبار ِ آسمان ِ مملو از ابرهای رقیق، و هیچ کاری از پیش نخواهد برد. چون این ظلم آنقدر سیاه است و مبهم، که نوری بس عظیم تر می طلبد برای آشکار شدنش.

و این فقدان، سرما را حاکم بر تن ِ درد کشیده ام می کند و لرزه های خفیف ناشی از آن را فرمانروای استخوان های سست و شکننده ام. چرا که من هم اعضای آنرا پس از چشم فروبستنم، به حراج آدمیان گذاشته ام تا شاید دیگری از این بهار حظّ تماشایی بچشد و از رنگ و بوی ِ اغفال کننده اش بهره مند گردد. رنگ و بویی که جز فریب و دغل عایدی ندارد.

و زندگان همانا فریب خوردگانند که حتی لب به لبخندی می گشایند. چرا که حادثه ای بس عظیم در کمین است و مجالی سخت اندک، که روح ِ مرا دارد می خورد.
و مرا این آرزوست... قیلوله ای و ناگاه...!

 

 شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:47  توسط سینا  | 
چندمین شبانه

پلکهای سنگینم، مدام میدان ِ دید ِ مرا کوچکتر میکنند. و من میان پیچکهای مرموزی احاطه شده ام.
تو سعی میکنی که خویش را به من توجیه بنمایی، اما غافل از آنی که همین فریم های بسته و کم عرض هم به من عین ِ حقیقت را نشان می دهند. و تو باز می روی که میان ِ زندگی، خود را پنهان نمایی و هر آنچه پیش میاید مرا مقصر و خطاکار جلوه دهی.

در این هوای گرگ و میش، باران ِ کلمات و حرفها درگرفته و هر کدام می خواهند گوی سبقت را از دیگری بربایند و خود را زودتر برملا کنند و من قاصرم از انتخاب و بیانشان. همگی با هم تصمیم به افشای خود گرفته اند و وقتی در دستان ِ ناتوان ِ من قرار می گیرند، هرز می روند و بر زمین می افتند و مثل آب در زمین  ِ خشک فرو می روند. نمیتوانم هیچکدام را بیان کنم! یک چشمم به یکی است که می آید و چشم دیگرم به آن یکی است که می رود. و اینست که هر دو را از دست می دهم و باز هم سکوت می شود تنها شکل ِ ارائه ی من در این وهم ِ خاکستری!

من هیچم، من خطاکارم، من باید خود را از خود دور کنم... اما باز هم خالی و تهی ام.
مثل ِ همیشه دست به دامان ِ دیگران می شوم که مرا نیز مانند خویش به فکر ِ آن نجوای کلاغ با کوه های پیر، آن سنگدلان خاموش ببرند. و چه زیبا طنین را به تصویر میکشد شاملو:

... با آن خروش و خشم چه دارد بگوید با کوه های پیر
کاین عابدان ِ خسته ی خواب آلود
در نیمروز ِ تابستانی تا دیرگاهی آن را با هم تکرار کنند؟


و اینگونه من خود را باز گم می کنم و همنوا با این بزرگان ِ خسته و بی حوصله، من هم تکرار کنم و منتظر بمانم تا شب از سماجت ِ خود دست کشد و آفتاب شعر ِ دیگری را در روزی نو زمزمه کند.
تا باز اگر نفسی برآید،  اندیشه ام اسیر این کابوس گردد و مرا غرق در خاکستری هایش...!


 شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:13  توسط سینا  | 
شبانه


در سرم هوای رهایی است، لیک همچنان زنجیری، پایبست منست به آن ستون مرکزی دنیای مبهم و خاکستری ام، و شعاع حرکتی ام همچونان محدود، که بود. از شوق فرا رسیدن بهار، لاله های اشک هر جا که پا گزارده بودم روییده بود. اما خستگی ام موجب شد آنچه از آب در بدنهایشان است را بگریند و خود، خشک و پژمرده و سرافکنده، رنگ بهاریشان را به زردی پاییزشان ببازند.

زمینم از اشک لاله های اشک، گِل آلود است و انگشتان ِ پایم میان آن گِل و لای دست و پا میزنند.
پیشانی ام ملبس است به دانه های عرقی که شبنم وار بر آن روییده است. چشمان ِ بی روحم، فرسود و خمار و خسته اند از رویاهای دور، و نایی برای نگریستن هم ندارند.

خستگی، مزمن ترین و تنهاترین حس ِ ناشی از فرسایش است که با احساسات ِ من دست و پنجه نرم می کند. سال ِ نوین، به امید تحول ِ احوال، تحویل شد، اما جز صدای ِ پت پت یک چراغ نفتی ِ روشن، چیزی از این تحول در گوشهایم نیست. دریغ از نیم گامی که در راه بهار برداشته شود. همین روزهای نخستین نیز دارد خاکستری وار از آسمان بر روح ِ مخدوشم نازل می گردد. درست شبیه آنچه در سال کهن نیز به کرات، وجود و نزولش بر من مسجل گردیده بود.

گل های خنده ای که به صور ِ سوری، رخ بر می کشند و سراب گونه حتی مرا نیز فریب می دهند. و من بیشتر از این نمی توانم از ستون مرکزی دور گردم و راه رفته را باز می گردم. من خسته ام و همانجا در آغوش ِ این زمین ِ گِل آلود آرام می گیرم، تا دوباره خود را باز هم به قربانگاه ِ رویاها و سراب ها پیشکش کنم و خستگی ها را هدیه بگیرم.

من می خوابم و به امید ِ دیدن خواب ِ آبی ِ خدا، باز هم پوچ تر، هیچ تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ یافتن ِ سر نخ ِ کلاف ِ پیچ در پیچ ِ افکارم، بی حاصل تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رها شدنم، اسیر تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رنگ، خاکستری تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم به امید ِ ... شاید دیگر برنخیزم!

شاملو:
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد ِ سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه ی عشق ِ من مادری بیگانه است
و ستاره ی پُر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

 جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:47  توسط سینا  | 
اولین سیاهه ی 87

قرار بود این آخرین سیاهه ی ۸۶ باشد، لیکن بلاگفا یاری نکرد و به روز شدنش را یکسال! به تاخیر کشید. در آخرین دیرگاه سال(پنج روز مانده به پایان ِ سال) که تا بیدار شدن ِ خورشید بیدار بودم نبشم:

مدتهاست که دارم از آن دنیا فاصله میگیرم.مدتهاست که سنسورهایم دیگر چیزی دریافت نمی کنند. نمیدانم علت عدم دریافت ها ضعفی است که در امواج صادره روی داده که دلیل ِ آن می تواند دوری از منبع امواج صادره باشد، یا اینکه حسگرهایم آنچنان که باید و شاید مرا در دریافت ها یاری نمی کنند!

تو گفتی شاملو گفته است هرگاه افکارت شروع به بارش کرد سطلی زیرش بگذار و جمع آوری کن. لیک نتوانسته ام هنوز بارشی روی شانه هایم حس کنم. حتی رگباری یا تندری زودگذر. شاید قحطی من نیز فرا رسیده، شاید فصلم، فصل ِ خشکسالی است. رُستنی های مخیله ام به زردی پاییزشان گراییده اند و دیگر نه جوانه ای در آغوشان است نه شکوفه ای که از بوی ِ تازگی و شامه نوازشان مرا مست و بیخود کنند.

نمیدانم کدام یوسف خواب آن هفت گاو لاغر را برایم دیده است و کدام یعقوب را بیابم که سوی ِ دیدگانش را آنچنان برایم بگرید تا زمینم را سیراب و مرا رها از این خشکی و بی بَری! چه شده است مرا و دنیایم را و این همه گفتنی که ملبس به ناگفتنی می شوند و خود را در آعماق ِ دالان های دلم چونان مخفی میکنند که من نیز از وجودشان بی اطلاع می شوم.

و تشویش بسان ِ آبخست های خرد و کلان، لکه هایی است روییده بر دریای افکارم و شناور های آزاد ِ ذهنم مدام با برخورد به این آبخست های رسوبی دچار ِ شکستگی و غرق شدگی می گردند و فرو میروند در اعماق ِ دریای افکارم و از نظرم پنهان!

لعنت به تو ابلیس و آنچه بر دوش گرفتی، که آنچه از اغتشاش نصیب ِ افکارم است را تو دلیلی!

پ.ن:
1- آن سالها عید... شلوغترین جای دنیا خانه ی مادربزرگ بود. میگویند عید است...اما مادربزرگ...
یادش بخیر!
2- همچنان سنگینم از... کاش باز داشته می شدم!
3- سالی که گذشت، سال ِ تندر بود و تندپا. سال ِ هر چه تند بود و تندی کرد!
4- چیزی برای عرضه ی عیدی ندارم جز سکوت!
5- در «سمفونی مردگان»، «رنه و آتالا» را گم کرده ام. گرچه «رنه» با «شاکتا» تنها مانده است تا از او بخواهد داستان ِ زندگی اش را برایش بازگوید.
6- عیدتان هم مبارک!


 پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط سینا  |