تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
یادداشت آخرین روز بهمن
 

سلام.

 امروز به مناسبت آخرین روز بهمن ۸۴ که دیگه هیچ وقت تکرار نخواهد شد از مرحوم حسین پناهی دو تا شعر قشنگ انتخاب کردم. تقدیم میکنم به همه دوستایی که میشناسم و نمیشناسم.

*****

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین.

آن روشنای خاطر آشوب در افقهای تاریک دوردست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره میکشاند؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین.

 

 

*****

 

عابد کنار برکه نشست

دستهایش در آب بود که دید

آن سوی برکه

زنی گلو و گلو بندش را به نمایش گذاشته است

چشمانش را بست و در سکوت خواند:

دور شو شیطان، از من دور شو

چشمانش را گشود

زن صنوبری بود و گلوبندش ماه

 

*****

 

امیدوارم که همیشه خوش و خرم و سر حال باشین.

  

 یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:30  توسط سینا  | 
طلوع دوباره برای سینوس آلفا
سلام.

بی مقدمه بگم من هک شدم. به همین راحتی!!! فقط به دلیل بی احتیاطی خودم. فقط خودم. ولی خوب با تلاش زیاد و به موقع تونستم تمام آرشیو مطالبم و تمام نظراتی که دوستانم داده بودند رو به وبلاگ جدید منتقل کنم.

امیدوارم دیگه هرگز این خاطره تلخ برام تکرار نشه. خیلی مواظب خودتون باشین دوست ندارم شما با همچین چیزی روبرو بشین.

کاری کردم که نه شما و نه خودم هرگز احساس نکنیم اینجا یه جای دیگه س.

 اینجا همون سینوس آلفا ست

موفق و پیروز باشین. بازم بهم سر بزنین اما در این آدرس جدید

یا علی

 جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:35  توسط سینا  | 
یخ زدگی
سلام.

به علت یخ زدگی مُخ هنوز نتونستم اون مطلب دلخواهو بنویسم...

از همه دوستانم که بهم سر زدن و نظر دادن خیلی ممنون و متشکرم. منو شرمنده کردن. امیدوارم به زودی یخ منم آب بشه بتونم بنویسم و از راهنمایی هاتون استفاده کنم. حضورتون باعث دلگرمی برای منه.

یا علی

 پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 5:0  توسط سینا  | 
و نوشتم...

توی این سرزمین بی آب و علف هیچ آوایی نیست جز آوای کلاغان عزادار و جغدان به انتظار. انگار که قرار است همه رخت بربندند از این دیار. هر کسی ساز خود میزند و از کنارم می گذرد. خنده ای تلخ بر لبانش جاری، نیم نگاهی به من دارد و نیم نگاهی به جلو. می رود انگار که هرگز اینجا نبوده  و انگار که دیگر قصد بازگشت ندارد. من شدم تنها با بالهای شکسته، کنج تنهایی من نیز عجیب تنهاست.

روزگار خوش پرواز زیاد دور نبود. با غرور بال بر این سرزمین گستردن زیاد دور نبود. داستان اوج به حضیض چه زود به سراغم آمد. چنانم به زمین کوفت که شکسته شد پر و بالم. ناگهان پیرزن زشت تنهایی در برم گرفت و فشرد که هر لحظه به پایانم امید بیشتر شد.

به دنبال مرهمی برای بالهای شکسته ام بودم. هر سو که نوری مرا به خود خواند و به محض رسیدن درمی یافتم که سرابی بیش نبود.

یادآوری خاطرات زیبای پرواز برایم بسی درد آورتر از رنج خفتن در بر پیرزن زشت تنهایی است. ای کاش مرا نیز مرهمی بود...

...و اینک بدون مقاومت در برش خفته ام و این زالوی زمان است که لحظه لحظه عمرم را میمکد و مرا به خط پایانم نزدیکتر میسازد...

 

 یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 1:13  توسط سینا  | 
بنویسم یا ننویسم!؟
سلام...

خیلی وسوسه شدم که بنویسمش. ولی جلوی خودمو گرفتم. به یکباره خودمو اینجا دیدم. بعدش خیلی سعی کردم که حالا که اومدم ننویسمش. بزنم به کوچه علی چپ! ولی نشد. نوشتم نوشتم تا اینکه یهویی همشو پاک کردم. و اینا رو نوشتم...

به هر حال به زحمت تونستم یه کاری بکنم. بنویسم ولی حرفی که توی دلم بود و میخواستم بزنمو نگم. نمیدونم چرا، ولی الان نمیتونم چیزی بیشتر بنویسم... فقط شاید الان وقتش نیست قضاوت کنم. بهتره دست نگه دارم تا قضیه کاملا روشن بشه.

یا علی

 جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 3:33  توسط سینا  | 
خدا با ماست.

این همه وقت تنها چه درست چه نادرست راهتو انتخاب کردی و رفتی جلو. رفتی و رفتی جلو و هزار بار هم سرت به سنگ خورد و از هیچ کدومشم درس نگرفتی و بازم هزار بار سرت به سنگ خورد... و بازم سرت به سنگ خورد.

اما حالا دیگه بسه. حالا که دیگه شاید بتونی به راحتی سرتو بالا بگیری که حداقل بگی خودم بودم، چه لزومی داره به اونا جواب پس بدی؟؟؟

اونایی که تا حالا توی سوراخاشون قایم شده بودن که یه وقت چشم تو چشمت نشن و تو یه وقت ازشون درخواست کمک کنی، به یک باره سرشونو از توی سوراخشون بیرون آوردن و میخوان برات تعیین تکلیف کنن، میخوان راه اونا رو انتخاب کنی،  میخوان راهی که تو میری باعث سربلندیو افتخار اونا بشه،میخوان بهت درس چگونه زندگی کردنو یاد بدن... ولی حالا دیگه؟؟؟

نه نه نه... دیگه تموم شد. شماها هشت سال دیر به سراغم اومدین، دیگه به شما نیازی ندارم. هر چی دارم متعلق به خودمه تمام شکست هامو گردن میگیرم و دوستشون خواهم داشت. به موفقیت هام افتخار میکنم چون خودم به تنهایی بدست آوردم و عاشقشونم.

همونطور که تنها به دنیا اومدم و تنها از دنیا میرم تنها هم به راهم ادامه میدم. بدون شماها هم میشه زندگی کرد. و خوشبختانه همیشه چیزی که توی ذهنمه اینه که...

خدا با ماست

 دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 1:10  توسط سینا  | 
تعجبی نداره

سلام

از اینکه دوباره داری لبخند میزنی خوشحالم. چه کنیم دیگه روزگار اینه با این همه بازیاش. مثل یک موج سینوسی بالا پایینت میکنه.

مثل اینکه دو فرشته نجات به یک باره جلوی راه من سبز شدن. هر کدوم حرفای خوشحال کننده ای زدن و حالا هر دو رفتن. من موندمو یه دنیای تازه که جلوی پام تصویر کردن. خوبیاشو با بدیاش کنار هم چیدن و بهم جرات دادن که بپرم توی گود. بچه ها ممنون

توی گود، میل هست و کباده و سنگ. توی گود یه سری پهلوون کنارت هستنو یا علی گویان تو رو به حرکت وا میدارن. اگر که دوس داری زیر پاهاشون له نشی باید با اونا حرکت کنی. چون اینقدر سبیلاشون بلنده که زیر پاشونو نمیبینن. مراقب خودت باش

یاعلی

 چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:22  توسط سینا  | 
این کار من نبود

قرار بود کار مهمی انجام شود و همه مطمئن بودند که یک نفر آن کار را انجام خواهد داد. هر کسی می توانست آن کار را انجام دهد، با این وجود هیچ کس آن را انجام نداد.

یک نفر از این موضوع ناراحت شد چرا که فکر می کرد این کار همه بود. همه فکر می کردند که هر کسی نمی تواند این کار را انجام دهد، با این وجود هیچ کس نفهمید که همه آن را انجام نداده بودند.

ماجرا به این شکل پایان یافت که همه یک نفر را سرزنش کردند، در حالی که هیچ کس آن کاری را که هر کس می توانست انجام دهد، انجام نداده بود.

 

 سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:56  توسط سینا  | 
مجازات...
وقتی همه بهت دروغ میگن، وقتی همه فقط حرف میزنن و موقع عمل پیداشون نیست، وقتی دیگه از همه بیزار میشی، وقتی دیگه فکر میکنی نیازی به هیچ احدی نداری، وقتی دیگه کسی به فریادت نرسه اونوقت سراغ کی میری؟؟؟

سراغ خدا؟؟؟

ولی وقتی اونم باهات قهر کنه، وقتی خدا هم توی کارات نه بیاره، وقتی هر اتفاقی بیفته همش بگی حکمت خداست، قسمته، تقدیره، سرنوشته و... و فقط خودتو گول می زنی که به یه امیدی زنده باشی وقتی خدا ازت رو برگردونه و تورو از اوج به زیر بکشونه فکر میکنی که داری کفاره گناهی که کردی پس می دی!!

ولی کدوم گناه؟؟؟ کاش باهام حرف میزدی تا میفهمیدم به کدوم جرم داری مجازاتم میکنی. کاش باهام حرف میزدی. چرا حرف نمیزنی؟؟؟ قهر کردی؟؟؟ نمیخوای حتی نگام کنی؟؟؟ سرتو برگردوندی که حتی نگاهت هم به من نیفته؟؟؟ اینقدر از من بدت میاد؟؟؟ حتی دیگه منو یادت رفته؟؟؟ یا خودتو به اون راه میزنی که اصلا همچین موجودی وجود نداره؟؟؟ پس من چرا اینجام؟؟؟

 

 دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 2:0  توسط سینا  | 
محکوووم

مردی که محکوم است انسانی قالب پذیر باشد.

دیگران که با یک بیرحمی ناخواسته می خواهند به او شخصیتی تحمیل کنند که از آن او نیست.

توصیه ها، انتظارها، اخطارها و سوالهای دوستانه از او می کنند.

که او را سخت رنج می دهند.

هر که او را نگاه میکند کمترین شکی درباره طبیعت واقعی او ندارد.

فورا او را از پشت عینکِ فرمولهای آشنا و رسمیت یافته خود (و در دسترس) مورد قضاوت قرار می دهند.

همان کلیشه های معمولی و خسته کننده،

که از سر صرفه یا از سر تنبلی یا بر حسب عادت، چهره ها را تصویر می کنند.

 

 جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:33  توسط سینا  | 
ادامه ماجرای خرسی که...

سلام

اگه یادتون باشه توی یه مطلب با عنوان ثبت یک افتخار بزرگ برای حفاظت محیط زیست تبریز راجع به ماجرای کشته شدن یک خرس در دانشگاه آزاد تبریز(!!!) در 2 دیماه امسال براتون نوشتم. امروز در روزنامه شرق خوندم که بالاخره بعد از یک ماه انجمن حمایت از حیوانات با گرفتن وکیل از مدیرکل محیط زیست و مدیر کل دامپزشکی استان آذربایجان شرقی به دادسرای عمومی تبریز شکایت کرده.

 

خوب خدا رو شکر که بالاخره به فکر افتادن که باید کاری کرد. فقط امیدوارم که این پرونده ماست مالی نشه، یعنی باید رای به بی کفایتی این مدیران صادر بشه.

اصل خبر در روزنامه شرق .لینک خبر


 چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 1:24  توسط سینا  | 
چی بگم...!!!
سلام...

اول: میخوام سوم بهمن، تولد دوست عزیز و قدیمی خودمو بهش تبریک بگم:

 «سید مصطفی عزیز تولدت مبارک»

ایشالا صد و بیست سال دیگه من باشم و بازم بهت تبریک بگم

دوم: میخوام بگم به علت سرمای هوا در این روزها مخم بدجوری یخ زده و اصلا هیچی به ذهنم نمیاد که بلاگ رو آپ کنم. تازه اون سایتی که من فایلهامو گذاشته بودم مدتیه اونم یخ زده و وبلاگ منو به این یخ زدگی تبدیل کرده. اگه فضای مناسب و مطمئنی سراغ دارین بهم بگین

سوم: از اینکه مطالب این وبلاگ رو میخونین و تحمل میکنین و نظر میدین خیلی ممنون

چهارم: آروزی موفقیت برای همه شما و اینکه بالاخره مخ منم از یخ زدگی نجات پیدا کنه و قادر به ادامه دادن باشم. البته با دعای خیر شما

پنجم: اینکه..... ولش کن اینو بعدا میگم.

 دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:17  توسط سینا  | 
یه نقشه خوب و حساب شده

با اجازه دوست خوبم امید :

 

خووبه، نقشه خووبی کشیدین.

درسته تابلو بود ولی بازم مو لای درزش نرفت. کسی نتونست بهانه بگیره، بندازه گردن شما

حساب شده بود. لغو بازی با ملوان، خارج شدن از شرایط مسابقه، اردوی تیم ملی، خستگی بازیکنان کلیدی، یه بازی سخت توی مشهد جلوی تیمی مثل ابومسلم، گذاشتن یه داور برای قلع و قمع کردن.

و سپس برگزاری بازی عقب افتاده در میان هفته، یعنی 3 بازی در 8 روز، یعنی بالا رفتن احتمال شکست و فرسودگی بازیکنان، در نتیجه قهرمان نشدن استقلال که آرزوی همشونه.

از سازمان تربیت بدنی تا آبدارچی های فدراسیون فوتبال، هیئت فوتبال، سازمان لیگ برتر، کمیته داوران و از همه مهمتر خوش خدمتی به باشگاههای سایپا، پاس، فولاد، سپاهان و در آخر پرسپولیس

در چه روزی؟؟؟ در روز عید غدیر خم، روز علی، سنبل عدالت و جوانمردی.

تمام مسائل عدالت و عدم تبعیض و جوانمردی رعایت شد.

 

 

 شنبه یکم بهمن 1384ساعت 1:11  توسط سینا  |