تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
آخرین دستمایه سال

سلام.

سال نو از دیدگاه من:

امسال هم گذشت. با تمام فراز و نشیب هاش. برای بعضی ها صعود بود و برای بعضی های دیگه هم نزول.

یه سری هم که اصلا براشون فرقی نکرد.

وقت تحویل ساعت سال 84 رو با تمام اتفاقاتش کنار میذاریم و به قول معروف سال 85 رو تحویل می گیریم.

همه برای هم آرزوی موفقیت میکنیم و یادگاری به هم عیدی میدیم.

هر کسی با هزار آرزوی برآورده نشده نشسته پای سفره هفت سین و توی لحظه تحویل از خدا میخواد که به اهدافش برسه. در همون لحظات اول سال آدمای خوش ذوق سراغ خواجه حافظ میرن و با یه تفأل ازش می پرسن بالاخره امسال چی می خواد بشه.

اکثر قریب به اتفاق در اولین روزهای سال به دیدار فک و فامیل و دوست و آشنا میرن و به قولی پیوند ها رو محکم تر میکنن.

مهمونی ها، خوردنی ها، عیدی ها، مسافرت ها و ... و از همه مهمتر خوابهای تا لنگ ظهر.

 همش خوش میگذره... تا روز سیزده به در که با حضور در طبیعت هر چی آشغال داریم نثارش میکنیم و به نباتات بی حرکت و بی صدا آسیب می زنیم. اما طبیعت هم بیکار نمیشینه و با نثار یه غروب غمناک به من و شما جبران مافات میکنه. وقتی یاد این همه وقت تعطیلی و و خوش گذرونی و مهمونی و خوراکی میفتیم و اینکه فردا بازم باید رفت مدرسه، بازم باید رفت سر کار... غم سر تا پامونو میگیره. و این همون انتقام طبیعته.

 

و اما دوستان:

از دوستانی که به وبلاگم سر میزدن و به اون رونق میدادن تشکر میکنم. واقعا اگه اینجا بازدید کننده ای مثل شما نداشت هرگز روی پا بند نمیشد. بیشتر دوست داشتم از نقایصم بهم بگین. اینکه کجاشو خراب کردم کجاشو پرت نوشتم و کم و کاستی هاشو بهم گوشزد کنین.

دوستانی که هر از چندی به این وبلاگ سر زدند:

آقای رمضانی با وبلاگ اتحادیه آریایی که طرحی مبنی بر اتحاد کشورهای فارسی زبان دارن ، حمید رستمی با وبلاگ حرفهایی از سر دلتنگی، حسین تیموری با وبلاگ من هم می بارم ، خانمهای همیشه با هم مهسا و سمیه با وبلاگ جادوی سکوت ، دختر خورشید با وبلاگ بگذار و بگذر عاشق کاریکلماتور ، آوا با وبلاگ خاطرات مادرم و این توضیح همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادته ، اندرا با وبلاگ زندگی و عشق ، محمود امینی با وبلاگ پسر مشرقی ، باوفا با وبلاگ دنیای بدون باروت که امیدوارم دزد وسایلشون در سال جدید زود زود پیدا بشه ، کامیار با یک وبلاگ علمی بنام هیچ چیز زیباتر از علم نیست ، غم و غصه های من با اسم جدید اسیر غربت و وبلاگ عشق ، فرزانه با وبلاگ پیله های پرواز ، صوفی با یادداشتهای صوفی که الان چند روزیه خدا بهش یه دختر ناناز داده ، پ.پ با وبلاگ علمی پویای جهان 2020 ، مقیم با اثری بنام عادت می کنیم  ، دلتنگ با کلبه یه دلتنگ ، الهام با وبلاگ دخترونه ، نفیسه با وبلاگ سکوت بهترین انتظار ، هیچکس و خلق سرگذشت کسی که هیچ نبود ، تینا با بلور دریا ، هنگامه با بهاری بود و... ، نیما با پستو ، فرناز با جوجه ، ژکفر حسینی با وبلاگ ارژنگ مانی  که هنوز جواب منو درباره اینکه ژکفر یعنی چی رو ندادن ، دوست قدیمی خودم مصطفی که وبلاگ نداره ولی بعضی وقتها میومد و به اینجا یه صفایی میداد و دیگه تحویل نمی گیره و یه دوستان خوبم حمید و سینا که وبلاگشونو تعطیل کرد!!!

از دوستایی هم که اومدن و خوندن و نظر دادن و رفتن و دیگه هم پشت سرشونو هم نگاه نکردن ممنون.

دوستایی هم اگر از قلم انداختم شرمندشونم. هر لحظه که بفهمم اونا رو اضافه میکنم
 

بازم از اینکه با شما بودم و امیدوارم با شما باشم خوشحالم و برای همتون سال خوب و خوش همراه با نزدیک شدن به ایده آل هاتون آرزو میکنم.

کم و کاستیها رو به بزرگورایتون ببخشید. حتما بهم تذکر بدین خوشحال میشم.

 

<.:.:.:. عیدتون مبارک .:.:.:.>

یا حق

 

 

 

 دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 4:44  توسط سینا  | 
تولدت مبارک...

سلام

از اون روزی که تو اومدی خیلی وقته میگذره.

تمام انگشتای دستامو باز می کنم و اونا رو به همین خاطر بهت نشون میدم.

دو تا پنج.

اون روزا که تو اومدی من خیلی مشغول خودم بودم.

من تو آسمونا داشتم با ستاره ها بازی میکردم و

فرشته ها...

ولی تو دیگه روی زمین بودی و دیگه ستاره ای برای بازی کردن نداشتی.

تنها چیزی که می تونستی باهاش بازی کنی خاک و سنگ بود و

آدما...

شروع کردی به بازی. بازی های زمینی. خیلی خوش میگذشت.

خیلی گذشت و گذشت و گذشت... تا اینکه یه فکرایی به سرت زد.

یاد من افتادی!

فکر کنم حسودیت شد.

که چرا من راحت و آسوده داشتم به بازیهام میرسیدم و توی آسمونا برای خودم خوش بودم.

و تو از بس خاک بازی کرده بودی خسته شده بودی.

به فکر داشتن یه هم بازی افتادی. از جنس خودت!

اما داشتن یه هم بازی مثل من برات خیلی گرون تموم میشد.

ولی مثل اینکه تو اینقدر از بازی کردن روی زمین اینقدر دلزده بودی که ترجیح دادی تمام زحمات رو به جونت بخری و من و بیاری پیش خودت.

... و من وقتی اومدم هفت تا انگشتامو بستم و دو تا دستامو بهت نشون دادم. میفهمی؟

وقتی من اومدم خیلی گریه کردم که چرا اومدم. ستاره ها، فرشته ها...

ولی تو از بس خوشحال بودی خیلی خندیدی.

من گریه کردمو تو خندیدی... من گریه کردمو تو خندیدی.

تا اینکه به فکرم زد که دیگه گریه فایده ای نداره.

دردی دوا نمی کنه.

اون موقع بود که منم خندیدم و تو هم همچنان خندیدی.

بازم گذشت و گذشت و خیلی گذشت... تا اینکه تو دیگه خسته شدی. و دوباره یه فکرایی به کلت زد.

این بار دلت برای ستاره ها تنگ شد.

دوست داشتی که ستاره ها بیان پیشت.

اما مگه میشد؟

تصمیم گرفتی که اینبار خودت بری پیش اونا.

بدون من!!!

تو رفتی بدون من.

و من موندم بدون تو!

 

... تولدت مبارک، شمع هاتو کی فوت کنه؟؟؟

 

 پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:40  توسط سینا  | 
گنجایش...

توی دنیای واقعی و به قول معروف در Real World برای هر ظرفی یک گنجایش تعریف کردن.

یک ظرف نمی تونه بزرگ بشه چون یه جامده و رشد در ظروف ساخته شده راه نداره.

پس این ظرف فقط در صورتی به سنگین ترین حالت ممکنه میرسه که به اندازه ظرفیتش توش ماده باشه.

وقتی که هنوز پر نشده این امکان براش وجود داره که پُر تَر و سنگین تر بشه. که از جهاتی میشه به عنوان پیشرفت براش در نظر گرفت. پیشرفت در وزن!

وقتی این ظرف پُر میشه و لبالب، به آخرین نقطه سنگینی ممکنه خودش میرسه. یعنی از اون سنگین تر نمیشه. وزنش در اوج سنگینی قرار داره. یه جور کمال در وزن.

ولی وقتی بخوایم حتی یه ذره به اون ظرف پر اضافه کنیم چه اتفاقی میفته؟ لبریز میشه.

وقتی انسانی به دنیا میاد همراه قالب مادی خودش یک معنای غیر مادی بنام روح داره که توی اون قالب جای میگیره. بر عکس قالب مادی که یک حد رشد طبیعی براش در نظر گرفته شده برای این روح هیچ حد و مرزی تصور نمیشه.

این روح میتونه از اونی که در ابتدا بوده پست تر بشه حتی پایین تر از حیوانات بیشعور! همونطور که خودتون در اطراف خودتون می بینین همچین موجوداتی، که دیگه اسمشون رو انسان نمیذارم و به کلمه موجود بسنده میکنم، بسیار زیادن.هر کدوم از شما میتونین نمونه هایی در اطراف خودتون پیدا کنین.

این روح میتونه همراه قالب رشد کنه و به درجه معمولی در نظر گرفته شده برسه. خدا رو شکر اینجور انسانها زیادن. گر چه جای رشد دارن ولی بنا به دلایل محیطی و فرهنگی و آموزشی در حد یک انسان معمولی میمونن.

و در آخر این روح میتونه بسیار پیشرفت کنه و خودشو فراتر از قالب خودش ببینه. این در صورتیه که اون ظرف پر بشه و بخوایم توی اون ظرف مقدار بیشتری قرار بدیم. مظمئناً اون روح دیگه توی اون ظرف و قالب جایی نداره و مدام میخواد قالب رو بشکنه و فوران کنه. این فوران به هر صورتی میتونه باشه.

دیدین میگن فلانی روح بزرگی داره، بعضی ها میتونن اینجور انسانها با هاله ای که اطرافشون قرار گرفته ببینن. فکر میکنین اون هاله چیه؟

بله، اون هاله نشان و اثری از روح بزرگ اوناست که فراتر از قالب رفته و فقط از سر اجبار با قفل زندگی به اون قالب متصلند.

میدونین وقتی قفل زندگی شکسته بشه اون روح چقدر آسوده میشه؟ چرا که دیگه نباید تحمل ظرفی رو بکنه که در حد و اندازه اون نیست.

اینجور انسانها خیلی کم جلوی چشم ما دیده میشن. شاید به دلیل اینه که اونا تحمل زندگی با افکار سطح پایین تر از خودشون رو ندارن. این میشه که نسبت به بعضی هاشون میگیم ملکوتی شدن. یعنی دیگه زیاد با این زندگی مادی کاری ندارن. روحشون در حال پرواز در اوج و مکاشفه دنیای غیر مادی قرار داره و فقط دارن رو به سوی بالا حرکت میکنن. و اصلا این دنیای مادی براشون اهمیتی نداره چون جای بهتر و چیزهای نفیس تری نصیبشون شده.

از این جهت که فرقشون با چیزهایی که در دنیای مادی وجود داره "فنا ناپذیر" بودنشونه نفیس تره.

...

توی این موضوع حرف زیاده ولی...

 

یا حق

 

 چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:18  توسط سینا  | 
سرگذشت...

بزرگی بنام گاندی فرمود:

 

« ابتدا تو را نادیده میگیرند، سپس تو را مسخره میکنند، آنگاه با تو به مبارزه می پردازند.

 اما در آخر پیروزی با توست.»

 

در گذشته ای نه چندان دور سر آغازی در سر فصلی تازه برایم رقم خورد. در طول تمام مسیر یاد این سخن همواره ملکه ذهنم شده بود و به عینه می دیدم که چه بر سرم می آید و من همچنان بر سر راه خویش استوار!

گذشتن از این راه پر دردسر برایم بسیار سخت می نمود. بارها در محضر خداوند لب به شکایت گشودم و بارها روی برگرداندم و چندی بعد دست از پا دراز تر در کمال پر رویی در محضرش توبه کنان نیاز خود گفتم.

گر چه با تاخیر ولی هر بار پاسخم گفت. حکمتش برایم آشکار نمی شد.

فقط چیزی که فهمیدم این بود که صبر کنم و بر مسیری که انتخاب کرده ام پافشاری ورزم.

صبر کردم و امورم را به او واگذار کردم که هر چه که صلاح است خود پیش رویم آور که من راضیم به رضای تو.

چند روزی است که در این دنیای خاکستری نوری از دور دست سو سو می زند. و این نور اوست که مرا به سوی خویش میکشد. و این کشش به سویش برایم بس لذت بخش جلوه کرده است.

 

« خدایا! متشکرم...» زبانم قاصر است، دستانم ناتوان، عقلم ناقص و احساسم بیان نشدنی.

خود بخوان از دلم که چه حالی دارم.

 

 

 پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:34  توسط سینا  | 
انتظار...

روی شانه هایم نشست و برایم نغمه پرواز سر داد.

پروازی بر فراز.

روی شانه هایم نشست و خواند آوازی سرشار از زندگی...

صدایش را بوییدم و بوسیدم

مرا با خود به سرزمین خیال کشاند و مرا تا اوج آسمانها برد.

 

ناگهان از روی شانه هایم پرید و سایه بالهایش از روی سرم رفت.

سایه کم و کم رنگ شد تا اینکه ناپدید شد.

رها شدم... تنها شدم... و بی یاور

 

اینک دیر زمانی است که چشمانم را به آسمان دوخته ام و طلبش میکنم

اینک به انتظارش شبها را به روز و روزها را به شب پیوند میزنم

اما چشم از آسمان نمی گیرم.

و باز پا به سرزمین خیال می گذارم که

 

روزی خواهد آمد با بالهای گشاده و تو...

 و تو مرا سوار بر بالهای سفید خواهی دید که

قرنها از زمین و زمینیان فاصله را پر کرده ام.

 

 

 سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 7:41  توسط سینا  |