
سلام
از کنار تلویزیون می گذشتم، چهره شو که دیدم. یاد حرفای نازنینش افتادم. یه بار دیگه کتابشو ورداشتمو شعراشو ورق زدم. خدا رحمتش کنه! کاش زودتر می فهمیدمش.
قسمتی از شب و نازی. من و تب رو انتخاب کردم.
به یاد حسین پناهی:
...
من: به سرم زد که برم پشت سئوال، برگردم به کودکی، تا که با چرخ خیال، وصله نور بدوزم به پیراهن شب. یهو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن!
نازی: توی نا ممکن، فیل هوا می کردن؟
من: آره! خوب! فیل هوا...
نازی: که میخواستی برگردی به کودکی؟
من: آره خب، پشت سئوال
نازی: کی تا حالا برگشته به کودکیش؟ کی؟ کجا؟
من: کی؟ کجا؟ می خواستم! می خواستم ولی مقدور نشد. باید مقدورم بشه .
آه! خنده های بی دلیل، گریه های بی دلیل، خیرگیها، خیرگیها، خیرگی، خیرگیها و سکوت.
...
من باید برگردم، تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم،به سگ از شدت ذوق، سنگ کوچیک
بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم، وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم.
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده، کلید کهنه صندوق عجایب، لای دستمال چه نوع پیرزنی پنهونه، راز خاموشی فانوس کجاست، گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه.
من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که آن شب، شیر برنج سحریتو خوردم.
تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی! گندوما رو تو ببر، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ، دنبال مارمولکا برم تا آن وره کوه!
من می خوام برگردم به کودکی!!
نازی: دیگه چی ؟
کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
من: کمکم کن نازی
نازی: ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا، برسیم به کارمون!
اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟
...
یادش همیشه زنده!
پشت پلکهایم خبر بسیار بود.
یک دنیا پشت پلکهایم پنهان بود.
چه دنیایی! چه زیبا و دوست داشتنی!
خیلی دوست داشتم بدانم که خورشید صبح ها روی خود را با آب کدامین چشمه می شوید که در طول عمر خود اینگونه گشاده رو، پر انرژی و خستگی ناپذیر بر مردمان می تابد و سرود زندگی را برایشان زمزمه میکند.
سوار بر اسب خیال شدم. سر مست بودم از این رهایی، از این آزادی بی حد و حصر.
می دانستم که اسبم یارای تاختن دارد و انگیزه من هم فراوان.
فریاد کشیدم به سمت خورشید ...
و دستم را به سوی افق نشانه گرفتم و تاختم...
تاختم و پشت سر گذاشتم.
سد ها و موانع را پشت سر می گذاشتم. کوچک و بزرگ.
موانع بزرگی بود که با پرشهای بلند اسبم زیر پایم کوچک می نمود.
که انگار هیچ وقت به این کوچکی نبودند.
من خوشحال بودم و با فریاد های بی معنی این هیجانم را به اسبم منتقل میکردم
اسبم نیرو میگرفت و انگاری دیگر نمی تازید. انگاری پرواز میکرد.
موانع اینقدر زیاد بودند که اسبم تنها مجال یکبار پای کوفتن بر زمین داشت.
و بعد پروازی دوباره...
همه را به سرعت پشت سر میگذاشت.
خیال...
اگر بدانم که خورشید از آب کدام چشمه سیراب میشود، من هم میشوم یکی مثل خورشید.
آنقدر نور افشانی میکنم که دیگر توانی برای این کار نداشته باشم...
من هم می خواهم خورشید باشم. اگر چه کوچک.
من هم میخواهم وجودی ملزوم برای همه باشم...
می خواهم بتابم...
در اوج وهم و ابهام و سرعت و پرواز و افق و خورشید و آب و تابیدن ... بودم که مادیانم ناگهان به زمین خورد...
پلکهایم کنار رفتند و مرا تحویل زمین و زمینیان دادند.
دوباره مصیبت بودن بر من نازل شد.
ولی اینبار دیگر خیال نبود و من واقعا بودم.
بابا به خدا دیگه ازت خسته شدم.
دیگه نمی تونم.
واقعا دیگه نمیکشم.
چقدر باید تاوانتو بدم؟
هر روز یه بامبول، هر روز یه برنامه، آخه دیگه بسه...
به چیت دل خوش کنم؟
به قدرت و صلابتت؟ به قیافه قناصت؟ به اون چشای گود رفته وق زدت؟
به چیت؟
این همه که تو برام ناز میکنی سوفیا لورن هم نمیکرد.
همش مارو میذاری سر کار
روزی ده جور داستان داریم با تو.
تا میاد دلم بهت خوش بشه یه ادایی در میاری می زنی تو ذوقم که از هر چی مثل توئه زده میشم.
نمیدونم تو دیگه چه مصیبتی بودی که خدا به ما نازل کرد.
تاوان کدوم گناهو اشتباهو دارم پس میدم که گیر مخلوقی مثل تو افتادم.
دیگه بسه، برو
تو را به خیر و ما را به سلامت.
عطاتو هم به لقات بخشیدم.
بزن برو به سرعت برق و باد که دیگه روی نحستو نبینم.
برو....
برو دیگه اینجا وانیستا...
بروووو................
همیشه به دنبال من. سایه.
با تولدم، تو نیز متولد شدی.
تو تنها کسی هستی که همیشه و در همه حال با منی.
در خوشحالی، در غم و اندوه، در تنگدستی، در اوج...
من رنگی هستم، تو سیاهی ولی با این حال همیشه با من همراهی.
روز ها و شب ها...
ظهر ها که خورشید داغ روی سر من می تابه تو زیر پاهای من قایم میشوی
گاهی آنچنان پر رنگ می شوی که کنجکاوانه حرکاتت رو برانداز میکنم.
چقدر شبیه من حرکت میکنی.
گاهی پشت سرم می آیی و گاهی جلوی من حرکت میکنی.
اوقاتی هم شده که همپا شده ایم.
و گاه گداری آنقدر کم رنگ می شوی که از بودنت با خود بی خبرم.
شبها که به رنگ شب در می آیی و هر چه دنبالت میگردم تو را نمی بینم. تا نور مهتاب یا چراغی نباشد نمی توانم ترا ببینم.
آن وقت می فهمم که تو هنوز هم هستی و هنوز هم به دنبال منی.
از روز تولد تا روز مرگ...
« من همیشه سایه دارم.»
با الهام از عنوان وبلاگ « الیا...دختری که سایه هم ندارد »
وقتی هنوز مهتاب در آسمان بود پلکهایم آرام آرام کنار رفتند تا چشمانم زیبایی خورشید شب را باز هم درک کنند.
به فکر یک لحظه زیبا افتادم. لحظه ای که مهتاب چرخ زمان را به دست خورشید می سپارد تا خود به استراحت بپردازد.
از جای برخاستم و به سمت دریا راه رفتن پیش گرفتم. خوابی عمیق تمام آدمها را فرا گرفته بود.
به ساحل که رسیدم و روی تخته سنگی روبروی دریا نشستم. دریا تاریک بود و مهتاب خسیس گونه نورافشانی میکرد.
باید منتظر می ماندم تا خورشید از خواب بیدار شود و زمام امور را به دست گیرد. باد می وزید و لرزه بر اندام من انداخته بود و من تحت هر شرایطی دوست داشتم لحظه برخاستن خورشید از بستر دریا را نظاره گر باشم.
چرخ زمان را مهتاب می گرداند و هر چه چشمان خورشید باز تر میشد آسمان را به سمت آبی بودن رهنمون می ساخت.
نگاهم به دور دست بود در افقی که روشن تر از هر جای دیگر آسمان بود. ولی می دیدم که ابری خاکستری آسمان افق را پوشانده بود. مهتاب نیز نگران این صحنه را مشاهده میکرد و بیقرار شده بود.
کم کَمَک پرتو های طلایی خورشید از لا به لای ابر ها به سمت آسمان تابیدن گرفت و ابرهای خاکستری کمرنگ و کمرنگ تر شدند.
حالا دیگر مهتاب با خیالی آسوده به پناهگاه خود می رفت و خورشید سرحال مشغول آب کردن یخ آسمان و دریا و آدمها بود.
از اینکه بعد از مدتها در کنار دریا شاهد چنین تحولی بودم خوشحال بودم. جملات زیادی در سر داشتم که بتوانم هر چه زیباتر از این لحظه بگویم ولی در مسیر بازگشت تمامی آنها را جا گذاشتم و دست خالی برگشتم.
حیف...