تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
باز هم حسین پناهی


درختها؟
چشمهاشان
دستهاشان
قلبهاشان
آیا تو باور خواهی کرد؟
خاطره سومین کوچه را
که در انتهایش
صنوبری ماه را بر گلوی خود آویخته بود
ناز
در زیر درخششی غریب که شکوه قو های تنها را داشت
می بینی
در این راه بی پایان
در اولین بن بست
چگونه مسافران کوچک
سر از دنیاهای پر از رمز و راز و بزرگ در می آورند؟
دنیای درختها
دنیای قلبها
و چگونه با عشق های این همه کوچکشان
قلب های آن همه بزرگ را فریاد می زنند. 

باز هم حسین پناهی؛
همیشه در زمانهای خاصی که به سراغم میایی آرامش بخش هستی.

روحت شاد

 شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 2:44  توسط سینا  | 
جام هجدهم

 

چند روزیه مسابقات جام جهانی فوتبال شروع شده و ما نشستیم پای تلویزیون هامون و داریم فوتبال ناب دنیا رو در ساقهای بهترین بازیکنان فوتبال جهان می بینیم که هر ۴ سال یکبار همگی در یک کشور جمع میشن نمایشگاهی از آخرین تاکتیک ها و تکنیک های روز فوتبال رو به نمایش میگذارند.
نیازی نیست اسم ببرم خودتون همه میدونید که بهترینها چه کسانی هستن! هر کسی بنا به علاقه ای که داره و نوع فوتبالی که می پسنده بازیهای یه تیم رو به اضافه تیم ملی خودش دنبال میکنه.

خوب بعضی از ما تصمیم گرفتیم به جای اینکه رنج سفر به آلمان و هوای گرمو به جون بخریم و باختهای تیممون رو از ورزشگاههای آلمان دنبال کنیم همین جا توی خونه خودمون زیر باد کولر بشینیم و چایی بزنیم و تنقلاتی بخوریم و داد و بیدادی بکنیمو گاهی هم از حرص ناخنهامونو بخوریمو دندون قروچه بریمو با کف دست محکم بزنیم وسط پیشونیمون...
تازه نیازی هم نداریم که صورتامونو رنگ کنیم تا مجبور باشیم با آب و تینر و بنزین و هزار جور حلال به جونش بیفتیم، تازه هنوز هم درست حسابی پاک نشه. نمیدونم اینجور موقع ها این رنگ ها عجب دوامی دارن! حالا با همون رنگه یه جا رو رنگ کنی، صبح که میای میبینی رنگ از رخسارش پریده!
بعضی هامونم که بلیط گیرشون نیومد و مجبور شدن همینجا توی ایران بمونن و تیمشونو تشویق کنن!
وگرنه مطمئن باشید هممون میرفتیم آلمان. ولی خوب حساب کردیم دیدیم نمی ارزه، همینجا حالش بیشتره! اونایی هم که رفتن پشیمونن!!!!! (کاش به این حرفم اعتقاد داشتم، ولی خوب یک دلگرمی برای اونایی مثل من که نمیتونن برن)

و اما از مشقات دیدن بازیها:
برنامه جام هجدهم هر روز از شبکه سوم سیما:
# تحمل کردن صداهای ناهنجار مزدک میرزایی، پیمان یوسفی، علیرضا علیفر در سایر بازیها و صدای عادل فردوسی پور در بازیهای ایران. بعضی موقع ها این مزدک میرزایی چنان فریاد میکشه که یک لحظه به فکرم خطور میکنه که سر جالیز وایستاده. بنده خدا برای هر توپی چه خطرناک باشه چه نباشه فقط به سمت چهار چوب باشه یه جوری میخواد هیجان رو به بیننده منتقل کنه که بگه «بابا بازی خیلی قشنگه ها!». هر بار هم باید حنجره ناقابلشو پانسمان کنه. بیچاره جواد خیابانی که چند وقتیست در بیمارستان بستری شده و ما را از فیض صدایش محروم ساخته. نمیدونه دور دست چه کسانی افتاده. شاید هم میدونه داره حسابی حرص میخوره! (با آرزوی سلامتی برای ایشون)
# استفاده از اصطلاحات بسیار غریب و تازه و بی معنی (اصولا بی پایه و اساس) در زبان فارسی، وارد شدن فعل ها و قیدها و صفت هایی که فی البداهه ساخته و وارد زبان شیرین فارسی میشود.
بابا یه کمی به فکر اونایی که توی فرهنگستان زبان فارسی هستن باشین. چقدر باید حرص بخورن از دست شماها ؟؟
# کارشناسی ها و نقد های بسیار بسیار ابتدایی و صدور انواع دستورات تاکتیکی فقط و فقط بدون در نظر گرفتن این مساله که:« بابا تو با این دانش و فهم فوتبالت چرا نرفتی سرمربی یکی از این تیمهایی که داعیه قهرمانی دارن بشی. حروم میشی اینجا موندی!»
# پیش بینی های عجیب که در بسیاری از مواقع اشتباه از آب درمیاد، بعض موقع ها هم نوع پیش بینیشون طوریه که انگار روز باشه و پیش بینی کنی احتمالا خورشید در آسمونه. اینجور پیش بینی ها من رو بیشتر به این مساله نزدیک میکنه که: «بابا به خدا تو داری اینجا حروم میشی!».
# مساله جالبتر اینکه همیشه توی کار داوران دخالت میکنن و ایراد میگیرن و اظهار نظر میکنن و تازه تذکر هم میدن که «...قصد دخالت در کار داوری رو نداریم و امر خطیر کارشناسی داوری رو میسپاریم به کارشناسان داوری!». خبرگانی که کاربلد هستن تئوری خوندن ولی یک مقدار از لحاظ عملی ضعیف تر از حد متوسط هستن. که اینم به خاطر عملی نبودن آموزش در دانشگاههای ایرانه، که بیشتر تئوری های زمان هیتلر رو درس میدن.
# استفاده از کارشناسان بسیار گرانقدری که در تیم های باشگاهی که فعالیت کرده اند از پر باری و دانش فراوان همه و همه را رو به انحطاط و نابودی و حتی انحلال کشیده اند، نشسته اند و کارهای مربیان بزرگی مثل بروکنر چکی، پریرای برزیلی، لیپی ایتالیایی، دومنش فرانسوی، اریکسون سوئدی، فان باستن هلندی و باقی بزرگان حاضر را مدام زیر سوال میبرند و راههای تاکتیکی پیشنهاد میکنند.« بابا، مگه نشنیدی که میگن: گر تو بهتر میزنی بستان بزن!»
# امان از این
CD های جام طلایی و CD و DVD های سروش که من یکی رو کلافه کرده. هر پنج دقیقه یکبار تکرار اندر تکرار!

یاد گزارشهای خاطره انگیز و با مزه بهرام شفیع که هیچ وقت علاقه خودشو به برزیل نمیتونست پنهان کنه، یاد عباس بهروان، اسکندر کوتی، جهانگیر کوثری، بهمن صالح نیا، عطا بهمنش و وارث بخیر...
صدای اونا آدمو به یاد اقتدار قدیم فوتبال ایران میندازه. چیزی که تکرارش با این دسته از مسئولان و مربیان و بازیکنان شبیه رویاست.

خداوندا! همه ما را هدایت فرما.

 

 چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:48  توسط سینا  | 
مافیای فوتبال!

 

متاسفم...

متاسفم از اینکه بعد از مدتی که دارم درباره فوتبال می نویسم دارم از باخت تیمی می نویسم که به عنوان نماینده مردم ایران خودشو معرفی کرده!

تیمی که این چند ساله هیچوقت بهش اعتقاد نداشتم.

تیمی که به خاطر وجود روابط ناسالم مشهور به مافیایی همیشه ازش انتقاد کردم.

تیمی که به خاطر مصالح چند نفر همیشه از بهترین های ایران چشم پوشی کرده.

همیشه در عذاب این بودم که چرا تعدادی که واقعا لباس تیم ملی فوتبال ایران اینقدر براشون گشاده و اصلا در حد و اندازه های ملی نیستند باید همیشه جلوی چشمام با لباسهای تیم ملی ایران رژه بروند و منم هیچ کاری ازم ساخته نباشه!

ارقام نجومی و دستمزدهای سالانه دویست، سیصد و چهارصد میلیونی این دسته از آدمها که سالی حداکثر 40 بازی انجام میدهند یک طرف و آدمهایی که از وقت خواب شبشان میزنند برای تامین حداقل دویست هزار تومان در ماه برای امرار معاش و گذران زندگی طرف دیگر. هزاران مساله دیگه که نمیخوام راجع بهش صحبت کنم.

امروز ایران با این شکست تحقیر شد. و من لیستی از آدمهایی که باعث این بی حرمتی به ایران شدند در دست دارم:

از محمد دادکان لجباز ترین آدم فدراسیون و تیمسار نوآموز و تمام همکاران هم اخلاقشون در فدراسیون فوتبال که بگذریم و یک اشاره کوتاه به رئیس کمیته فوتسال صادق درودگر که دست کمی از روسای خودش نداره و باعث باخت افتضاح تیم فوتسال ایران بعد از 7 سال قهرمانی به تیم ژاپن بود، میرسیم سر وقت مربیان و مسئولین تیم ملی.

برانکو مربی هیچ کاره و فاقد هر گونه فاکتور های مدیریتی و صفت حرف شنویی او و اینکه حق هیچ اعتراضی نداره، فخرالدین بگوویچ و احمد سجادی مربیان دروازه بانان که اصلا معلوم نیست یک تیم چرا به دو مربی دروازه بان احتیاج داره و باز هم این همه در دروازه دچار ضعف میشه! همایون شاهرخی سرپرست تیم که وجود یک مترسک هم مفید تر از وجود او به عنوان سرپرست تیم ملیه، حسین فرکی مربی بدون دانش تیم ملی که هیچ صحنه مثبتی رو در مربیگری حتی باشگاهی ازش سراغ ندارم. یاد صحنه ای که خودخواهانه در بازی با هلند در جام جهانی 1978 اون توپ رو پاس نداد و خودش اقدام به شوت در اوت کرد همیشه در نظرمه.

علی دایی یک جوان(!!!) 37 ساله که حتی در راه رفتن هم دچار تنگی نفس میشه، اختاپوسی که با باند پاچه خوار همراهش به جون فوتبال ملی ایران افتاده، یحیی گل محمدی با پیشینه های گل به خودی به تیم پرسپولیس مقابل پوهانگ استیلرز کره جنوبی در جام باشگاههای آسیا و ضربه پنالتی چیپ (cheap) او در نیمه نهایی جام ملتهای آسیا در مقابل چین که ایران رو از رسیدن به فینال محروم کرد کدوم نقطه مثبت به جز دوستی با علی دایی که منجر به رفتنش به باشگاه صبا باتری شد موجب شد امروز لباس ملی بپوشه؟، معدنچی و کاظمیان که ناجوانمردانه به جای میثم منیعی و مهدی رجب زاده راهی تیم ملی شدند و در طول فصل گذشته در حد بسیار بسیار ضعیف بودند، ابراهیم میرزاپور از فولاد خوزستان که صرفا به خاطر فیزیک بدنی، نه مسائل فنی و همچنین روابط دوستانه با فخرالدین بگوویچ مربی کروات دروازه بانان تیم ملی با مربیان کروات باشگاه فولاد خوزستان، از بگوویچ  گرفته تا نیکولیچ، با وجود ضعف عمیق فنی، همیشه به عنوان دروازه بان اول معرفی شده و بارها از جانب او تیم ملی ایران ضرر کرده. محمد نصرتی با سوابق بسیار درخشانی که در امر گل به خودی و سوتی داره! و به تنهایی باعث حذف تیم پاس از رقابتهای باشگاهی آسیا شد. فریدون زندی که به خاطر رو در بایستی در ترکیب ایران قرار میگیره!!! و هیچ مزیتی نسبت به بازیکنان داخلی ایران نداشته، حسین کعبی که برای بودن در دفاع راست ایران از لحاظ فنی خیلی کوچیکه. او هم یک فولادیه و هیچ وقت دوستی مربیان کروات تیم ملی و باشگاه فولاد رو نمی تونم در نظر نگیرم. آرش برهانی که خودش رو یک گل نزن به تمام معنا در فوتبال باشگاهی ایران معرفی کرده و همیشه در لیست تیم ملی دیده میشه و اصلا روابطش با فرکی و شاهرخی رو دخیل نمیدونم. ستار زارع که یکی از علامت سئوال های بسیار بزرگی من اینه که به لطف کدام نکته مثبت فنی و کمبود تیم ملی در لیست بازیکنان تیم وجود داره. آیا نسبت برادری مربی برق شیراز، زلاتکو ایوانکوویچ و مربی تیم ملی، برانکو ایوانکوویچ در این دعوت دخیل بوده؟ امیر حسین صادقی که یکی از دلایل باختها و مساوی های تیم استقلال در لیگ امسال به دلیل اخراجها و سوتیهای این مدافع بود...

 

و اما متاسفم برای تمام شایستگانی که به تیم ملی دعوت نشدند و امروز آه اونها دامن این « نا » تیم رو گرفته. متاسفم برای خودم که به عنوان یک ایرانی چشم به ساقهای ناتوان و ضعیف این آدمها داشتم که برام در جام جهانی فوتبال کسب افتخار کنن. متاسفم از اینکه اینها به عنوان نمایندگان فوتبال ایران معرفی میشوند. خیلی دوست دارم فریاد بزنم و همه جهانیان بشنوند که:

بابا به خدا این تیم ملی من نیست. اینها هیچ شایستگی برای پوشیدن لباس ملی ایران رو ندارند. به خدا تیم ایران خیلی قویتر از این حرفهاست. باور کنید!

از همه اونهایی که نام بردم جواب میخوام که کدوم کم کاری باعث شد امروز ایرانیان اینقدر ناراحت و سر خورده باشند. شما چند نفر به چه جراتی نماینده هفتاد میلیون ایرانی شدید وقتی چیزی برای ارائه نداشتید. مگر نه اینکه ایران و ایرانی همیشه از این دسته آدمها ضربه خورده. مگر نه اینکه آدمهایی که در سطح افتخار آفرینی نیستند به زور میخواهند اعلام وجود کنند و دست خالی فقط موجب تحقیر ایران شوند.

 

من جواب میخواهم!!!

 

 یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:39  توسط سینا  | 
یخ در گرما !!!

 

ساعت 9 صبح و من از خونه بیرون می آیم. حسی برای کار کردن وجود ندارد. چنان گرم است که انگار خورشید از دیروز غروب نکرده و همینطور بی رحمانه بر سر مردم شهر گرما می بارد.

هوا از مرحله گرما هم گذشته است. یک جور فکر میکنم داغ است. چشمانم فقط به دنبال سایه هاست. عجب نایاب شده است! یا اینکه ساختمانهای بلند شهر من اینقدر خسیس شده اند که دیگر مثل چند وقت پیش ها مرا مهمان سایه نمی کنند، یا شاید هم گرما آنقدر توان آنها را گرفته که در این آشوب حرارت فقط به سر پا ایستادن اکتفا کرده اند. درختان را دود سیاه فرا گرفته، به سختی تنفس میکنند و برگهاشان دیگر به نظر تازه نمی آیند. راه فراری برایشان نیست.

 

تنها چیزی که در این روزها هیچ تغییر نکرده تلاش مردمان شهر است برای امرار معاش.

دویدن از این سو به سوی دیگر. درگیر شدن با این، با آن و حتی با خود! کوششی برای برآورده ساختن نیاز های زندگی. در یک لحظه به کلاه هایی که گذاشته می شود و برداشته می شود فکر می کنم. تصویری از یک شهر که کلاههای زیادی مثل یک ابر روی شهر را گرفته و مدام از سری به سر دیگر گذاشته و برداشته می شود. گاهی هم کسانی می بینم که به سر خودشان هم رحم نمیکنند.

یک نسیم آنقدر برایم روح بخش است که بی اختیار بر لبان خشک شده ام لبخند کمرنگی می نشیند.

 

باغ تهران، پارک هنرمندان، پارک ایرانشهر. نمی دانم بالاخره کدام یکی اسم فعلی اینجاست. هر چه هست پارک بسیار دوست داشتنی و عزیزی برایم است. از نقاطی است برای فرار از انجماد.

چشمانم به دنبال یک نیمکت خالی زیر سایه درخت است.سمت چپ، راست... و در این حسرت خشک می شوم. نفس عمیقی میکشم و قدم میزنم و چشم می چرخانم تا شاید یکی پیدا کنم.

 

خوب چیزی که به دنبالش هستم اصلا نمی یابم. نیمکتهای زیر سایه در اشغال است و نیمکتهای دیگر زیر گرما در حال ذوب شدن. گرچه مردم ما این مشکل را به نوعی حل میکنند! تجاوز به حریم فضای سبز پارک! من هم جزء این مردمانم و مستثنا از این قاعده نیستم. زیر یک درخت روی چمنهای پای درخت می نشینم و به درخت تکیه می دهم. سرم را به این سو و آن سو می چرخانم. هوای پارک خیلی دلپذیر تر است.

 

پشت درهای آلفا مانده ام. مرا راه نمی دهد. هر چه به این مغز نیمه خالیم فشار می آورم نمیتوان وارد شوم. میگوید یخ زدی و چیزی برای گفتن نداری! می گویم یخ زدم و چیزی برای گفتن ندارم. دلیلی برای این یخ زدگی ندارم. سر نخی برای گفتن گفتنی هایم ندارم. گفتنی هایم که مثل آب های پشت یک سد شده است. حرارت این روز ها کمکی به من نمی کند. ناچار می پذیرم که این روزها آلفایی نیستم.

سرم را به درخت تکیه می دهم. با خودم نامش را تکرار می کنم: درخت... درخت... درخت...

یاد قسمتی از یکی از شعر حسین پناهی می افتم. بهانه ای میشود که آنرا در این پست کار کنم.

خوشحالم که گاهی یاد او می افتم. لااقل در این یخ زدگی و انجماد روح اوست که به فریادم میرسد:

 

...من اکنون  کنار آتش نشسته ام و به درخت گم شده ام فکر می کنم

شب به نیمه رسیده است و من هنوز در ابتدای اولین کوچه

کنار اولین درخت ایستاده ام

او میخواند و در آوازش خورشید و باران را یکجا میخواهد

می گرید و از گریه هایش من به لرزه می افتم

اما آیا او همان درخت گم شده من است؟

خودم را گول می زنم

یقین دارم که خودم را گول می زنم

هرگز! هرگز این درخت گم شده من نبوده است

درست مثل زمانی که تو تشنه ای

و کسی از تو می پرسد: تشنه ای؟

و تو از روی لجاجت می گویی: ابداً... ابداً...

ابداً. ابداً. کمی جابجا می شوم

در دنیای کنار آتش، کوچه ها بیشمارند و درختان هم

من در حالی که از سرما می لرزم

به خودم میگویم:

آن نبود

این هم نیست

و گمان نکنم که آن یکی باشد

نه!

من هرگز آن درخت را ندیده ام

و این را با لجاجت تکرار می کنم.

هرگز!

هرگز!

هرگز او را ندیده ام

حال آنکه، آوازهایم عطر سایه او را دارند.

حال آنکه لحظات بیشماری در نگاه او خیره نگاه کرده ام.

 

 

 چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:40  توسط سینا  | 
تولد یک رادیکال

 

یه روزی مثل همین روزای خیلی طولانی و گرم خورشید وسط آسمون بود.
مثل همیشه توی این روزا با تمام قدرتش می تابید و مدام قدرتشو به رخ مردم کوچه و بازار می رسوند.
می خواست به همه بفهمونه که چقدر میتونه داغ باشه!
شاید هم داشت خودنمایی می کرد!
انگار قدرتش رو فقط گذاشته برای مردم دشت و کویر!


توی این اوضاع و احوال یک نفر داشت بین یه عالمه آدمی که همشون می خندیدن گریه میکرد. تازه همه از گریه اون هم خوشحال بودن!
میگفتن گریه ش نشونه سلامتیشه!!! وای خدای من میبینی؟ ظلم از همون ثانیه اول به آدم روا میشه. توی جمعی بوجود میای که همه از گریه تو خوشحالن و میخندن! ولی حتی لحظه ای هم به فکرت نیستن که تو برای چی گریه میکنی!!! و فقط میخوان یه جوری ساکتت کنن. چون واقعا صدای گریه ت قابل تحمل نیست!
تو به آینده و سرنوشت در انتظارت فکر می کنی و مدام از خودت می پرسی که من اینجا چه می کنم. من با این جثه کوچیک و نحیفم چطور
ی جلوی این همه مشکلات وایستم. دلت بیشتر می گیره و زار زار به حال خودت گریه می کنی. خوب اولش خبر نداری که یه روزی تو هم مثل همین ها که میخندن بزرگ میشی و میشی یکی عینهو خود همینا!!!

بزودی دستت میاد که حالا حالا ها باید زندگی کنی و بسوزی و بسازی.
حسابشو بکن:
از یه جایی که آرامش مطلق داری بخوای بری یه جایی که حتی اگه آرامش نسبی هم بخوای، باید کرور کرور از ذرات جسم و روحتو خرج کنی، و تازه همیشه هم در حسرت از دست داده ها و در آرزوی نیامده ها باشی!
هر روز مجبور باشی از دستان سرنوشت طلب روزی کنی. و هیچ وقت هم سیر نشی!
هر روز مجبور باشی با آدمایی برخورد کنی که شاید تحمل یک ثانیه دیدنشونو هم نداری.
هر روز مجبور باشی در آرزوی آدمایی باشی که حتی یک ثانیه هم بهت فکر نمی کنن.
و هر روز مجبور باشی برای اینکه چند ساعت بعدتو با سلامت جسمی بگذرونی، یه عالمه آب و غذا بریزی توی شکمت و خیلی هم مواظب باشی که آیا چیزی که می خوری سلامتیتو تهدید میکنه یا نه؟!
و بعد از سالها زندگی جسمی رو که این همه ازش مواظبت کردی رو در عمق یکی دو متری بخوابوننو یکی دو متر هم روش خاک بریزنو از دستتم هم هیچ کاری بر نیاد! حتی نتونی اعتراض کنی!...

 

و اما 14 خرداد،
روز تولد یک رادیکال به نام سینا که توی تخیلاتش مثل یه الکترون آزاد لایه آخر فلزات اونقدر آزاده که هیچ اربیتالی نمی تونه اونو در بر بگیره و اسپینی رو بهش القا کنه. برای خودش مملکتی داره و حکومتی و ...
رفت و آمدهای بسیاری داره. تمام چیزایی که توی این دنیا بیجان هستن توی دنیای سینا زنده و پویا هستن. خیلی راحت میتونی باهاشون ارتباط برقرار کنی. و این سرزمین دنیایی است از تمام ایده آل ها و رادیکال ها و نشدنی ها و ... بنام آلفا. و سینا یک سینوس است متعلق به آلفا.

... یا همون سینوس آلفا!

 

راستی چه بزرگ شدی ها!!!

 

 یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:13  توسط سینا  | 
آرزو...

 

میخوام بشم یه آفتاب گردون

از صبح رومو کنم طرف مشرق و خورشیدو فریاد بزنم.

تمام روز مسیرشو توی آسمون تعقیب کنم تا... غروب که شد از درد گردن سرمو بندازم پایینو  تا صبح بخوابم. ولی اگه هوا ابری بشه چی؟ نکنه مسیرشو گم کنم؟

بهتره یه جایی بالای ابرا برا خودم دست و پا کنم. که دیگه ابرا نتونن جلوی خورشیدو بگیرن.

اونوقت منم همیشه می تونم مسیر خورشیدو تعقیب کنم.

 

راستی تو هم بیا. آخه ممکنه اونجا از تنهایی بپوسم. میدونی که منم آدمم خوب. اونجا جا برا دو تامون هست. اگه خورشید نگامون کرد بهش میگیم اینقدر بهمون بتابه که ما رو ذوب کنه.

بعدش بخار میشیم. خودمون برا خودمون میشیم یه ابر. میریم قاطی ابرای دیگه. هر روز سوار باد میشیم از اینور به اونور. جلوی خورشیدو میگیریم. نورشو از لای انگشتامون میفرستیم زمین. اینقده قشنگ میشه وقتی شعاع نورش از لای انگشتای ابرا به زمین میرسه! تازه میتونیم بباریم. وقتی ابرای دیگه باریدن ما هم می باریم. من که میخوام فقط رو دریا ببارم. تو رو نمیدونم!

 

میبارم روی دریا بعدش منم میشم جزو دریا. یه دفه هم از جام بلند میشم و میشم یه موج و خودمو میکوبم به ماسه های نرم ساحل و سُر میخورم توی دریا. با خودم هر چیزی که روی ساحل افتاده باشه میارم دریا و می فرستمش اون ته دریا. یه عالمه صدف پیدا میکنم و دوباره بلند میشم و محکم خودمو روی ماسه های نرم ساحل میکوبم صدفا رو ول میکنم تو ساحلو و قل میخورم میرم وسط دریا. وسط دریا که رسیدم می خندم. از خوشحالی میخندم.

 

ولی اگه یه روزی خاک ساحل منو گرفت و نذاشت برگردم دریا چی؟ اونوقت میشم یه مرداب. میشم دوست نیلوفرا و سنجاقکا... بازم بهم خوش میگذره. صدای غورباقه های مردابو شنیدی؟ برای کی میخونن؟برای مرداب میخونن دیگه. که همیشه زنده باشه تا اونا هم بتونن زنده بمونن. تا نیلوفرا زندگی کنن و سنجاقکا بهشون سر بزنن و برا هم دیگه شعر و آواز بخونن.

 

ولی اگه خورشید بازم اینقدر داغم کنه که بخار شم برم دوباره تو آسمون چی؟

شاید اینبار دیگه نبارم. آره... میخوام یه بارم که شده منم تو آسمون آتیش روشن کنمو ترقه بازی کنم. همون بازی که همیشه دوست داشتمو بابام نمیذاشت. هی میگفت خطرناکه. ولی بابایی نیستی که ببینی چه کیفی میده... تازه اصلا هم خطر نداره به خدا... نیگا کن...!

 

راستی تو هنوز نباریدی ؟؟؟

 

 

 چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:38  توسط سینا  | 
خرداد، رسایی و تندرستی

 

خرداد، برج سوم در زبان یونانی بنام ماش، در زبان عربی بنام جوزا و معنی نام آن همان دوپیکر است.

در تقسیم بندی سال نوروزی شهریاری، ملکی، سلطانی یا ملکانشاهی بنام گرمافزا نامیده شده است.

بابلی ها و سومریها به آن اولولو Ululu ، سریانی ایرانیها به آن ایلول و یهودی ها به آن ایلل میگفتند.

در سنگ نوشته های بیستون ماه سوم بنام ثایگرچیش یا ماه گرد آوری سیر آمده است.

در ماه های مازندرانی هرما Hara ma و در زبان کردی جوزردان jozardan یعنی هنگام زرد شدن جو نامیده شده است.

خرداد یعنی رسایی و تندرستی. خرداد نام یکی از امشاسپندان یا میهن فرشتگان آیین مزدایی است. در زبان پهلوی نام خرداد به خوردت یا هوردت آمده است. وظیفه جهانی این امشاسپند، نگاهبانی آبها و وظیفه ی مینوی او ، سلامتی و شادمانی بخشیدن به نیکوکاران است.

در یسنا، 47، اهورامزدا، خوشی خرداد و جاودانی امرداد را به کسی میبخشد که در دنیا اندیشه و گفتار و کردارش، برابر آیین است.

در خرداد یشت، اهورامزدا به زردشت سپیتمان میگوید: کسی که در میان امشاسپندان، خرداد را بستاید، مانند آنست که همه ی امشاسپندان را ستایش کرده است.

در بندهشن آمده: خرداد، سرور سال ها و ماه ها و روزهاست.

در گاهشماری ایران باستان، روز ششم هر ماه خورشیدی و ماه سوم هر سال خورشیدی به نام خرداد میباشد. روز خرداد (ششم) از ماه خرداد جشنی بر پا میشده که آن را خردادگان می گفته اند.

در ایران باستان آتشکده ای بنام آذر خرداد وجود داشته است.

به گفته بندهشن، در میان گلها، گل سوسن به امشاسپند خرداد اختصاص دارد.
سیاره تیر ( مرکوری، عطارد) حاکم بر ماه خرداد است...

به نقل از پرفسور دکتر فاروق صفی زاده و محمد ملکان سرشت

این مطلب رو که در اولین ساعات روز اول خرداد ۸۵ نوشتم تقدیم میکنم به تمام خردادیهای عزیز.
و با آرزوی رسایی و تندرستی برای همه دوستانم.

خرداد، سرور سال ها و ماه ها و روزهاست

 

 دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط سینا  |