«سلام، تاریخ تولد خداحافظی است»
جمله ای رو که خوندین از زنده یاد پرویز شاپور است. یکی از طنز نویسان، شاعران و کاریکاتوریست های معاصر که در مرداد 1378 زندگی را پشت سر گذاشت و رفت. متن زیر رو هم از روزنامه نشاط، شماره 130 انتخاب کردم، که در تاریخ پنج شنبه 21 مرداد 1378 درست شش روز پس از مرگ پرویز شاپور در صفحه 11، توسط سید ابراهیم نبوی نوشته و به چاپ رسید. جملات بسیار زیبایی است که اگر فرصت باقی بود در پست دیگری مفصل تر از اون مینویسم:
پرویز شاپور؛ دنیای گربه و سنجاق و ماهی و کاریکلماتور
جملات پرویز شاپور شخصیت دارد. شخصیتی برخاسته از نویسنده و نشانگر حضور دائمی وی در اثرش. شاپور روایتگر صادق و بی پیرایه کلمات و تصاویری است که از جان از روحش بر می آید. حرفهایش گاه سیاه است و تلخ، گاه شیرین، گاه آگاهی بخش و گاه فلسفی.
دنیای شاپور دنیایی است وارونه. هیچ چیز سر جایش نیست. گاه چنان مسخره میشود که جز به بن بست رسیدن راهی پیش پای آدم نمی ماند. دنیایی که آدم هایش در لحظه ورود خداحافظی می کنند و در لحظه مرگ زاده می شوند. دنیایی پر از شتاب بی انتهای عقربه های ساعت. دنیایی پر از وحشت تاریکی.
دنیای شاپور دنیایی سیاه و تلخ است. دنیایی پر از قفس و تنهایی. دنیایی که ولادتش نشان از مرگ دارد و هر لحظه زندگی در آن، ما را به مرگ نزدیکتر میکند و همیشه هر کس با تمام مهربانی اش می رود و سلام را از یاد می برد و ما را تنهای تنها میگذارد. حتی در آیینه های شاپور نیز «تنهایی» موجودیت اصلی را دارد. او بارها و بارها از مرگ و خودکشی حرف می زند. در دنیای او مرگ یک رهایی است از فاجعه زندگی! حضور «عزرائیل» جمله های شاپور را رها نمیکند. و تنها بی حوصلگی او را به زندگی وا میدارد!
او از نابودی حرف می زند و تمام شدن را به ما نشان می دهد. در دنیای شاپور دنبال روزنه امید نگردید، چون آنقدر این روزنه ی مسخره را مسخره کرده که حتما از یافتن آن نا امید خواهید شد! شاپور می گوید: « یک عمر به دنبال روزنه امید گشتم.» او دائما روزنه امیدش را مسخره میکند.
و اما جمله هایی از شاپور فقید:
- تولدم، مرگ را به من تحمیل کرد
- مرگ را از زندگی دارم.
- مرگ، مرا به همه چیز امیدوار کرده است.
- مرگ و زندگی، مثل شبانه روز به هم متصل اند.
- نمردن، زندگی نامیده می شود.
- سیفون زندگی را کشیدم.
- بعد از فوتم، پشیمان شدم که چرا خودکشی نکردم.
- مرگ، به فاجعه تولدم خاتمه داد.
- مرگ، زیباترین سقوط هاست.
- کسی که خودکشی میکند، به مرگ نیاز مبرم دارد.
- وصیت کرده ام جسدم را در روزنه امیدم به خاک بسپارند.
- چون حوصله خودکشی ندارم، زندگی میکنم.
- به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
- کسی که خودکشی میکند، از مردن مایوس شده است.
- مرگ، راه زندگی را مسدود میکند.
- زندگی، فریادی است که با مرگ خاموش می شود.
- اسمم را از لیست زندگان قلم زدم.
- بشر در شبانه روزی، زندانی است.
- در خودم محبوسم.
- زندگی ام، جزیره دور افتاده ای بود که جز خودم ساکنی نداشت.
- روحم، حوصله تحمل جسمم را ندارد.
- زندگی از شمال، جنوب، مغرب و مشرق به مرگ محدود است.
سینا:
یک - لطفا اگر، و تنها اگر مایل بودین جمله هایی از مرحوم شاپور رو در جای دیگه ای بکار ببرین حتما نام نویسنده ش، پرویز شاپور، رو فراموش نکنین. به این صورت از ایشون یادی هم میشه.
دو - احتمالا توسط دوستان و خواننده های عزیز به یاس و نا امیدی متهم خواهم شد. همونطور که قبلا هم از طرف دوستام به این عناوین مزین شدم. ولی چه باک! که جمله های بسیار قشنگیه و در هر کدومش هزاران حقیقت نهفته س.
حداقل من که بر این باور و اعتقادم.
یا حق
ساعت 17:
بوف در اتاق جلسه بی صبرانه منتظر ورود مهمانان دعوت شده است. سیگار برگی به نوکش گرفته و با عجله اونو دود میکنه. صندلی گردونش که پشت به پنجره است مدام در حال چرخش به چپ و راسته.هیچ آرام و قراری نداره. از جاش بلند میشه و به سمت پنجره میره و با نگاهش حیاط و درب ورودی باشگاه رو میپاد. دو اتومبیل سیاه و شیک، با شیشه های دودی وارد میشن. عاقبت مهمانها سر میرسن. بوف سر جاش بر میگرده و منتظر میمونه.
بعد از دقایقی در اتاق باز میشه و کلاغ، لاشخور، تمساح و کفتار به ترتیب وارد میشن. بوف به احترام شرکا از جاش بلند میشه. پروژه مناسبیه. توش خیلی پوله. هر کدوم از شرکا یک قسمت کار رو تقبل کردن.
اونطور که من بو بردم احتمالا یک جای دیگه هم خالی دارن که برای اتمام پروژه حتما بهش نیاز دارن. فعلا ترجیح دادن که اون مهمان آخر در ساعت پایان جلسه به اونا ملحق بشه. چون پایان کار و امحاء آثار به عهده اونه و نه بقیه کار که لزومی هم نداره از جزئیاتش با خبر بشه. اسمش هنوز جایی درز نکرده اما اگر صحبت های اولیه شروع بشه شاید بشه راجع به اون نفر باقیمونده حدس هایی زد.
چند تا آدم وارد میشن و کت و بارونی مهمونا رو از تنشون در میارن.هر کدوم از مهمون ها سر جای تعیین شدشون میشینن. سمت راست بوف، کلاغ و لاشخور و سمت چپ تمساح و کفتار، یه جای خالی هم روبروی بوف قرار داره که برای آخرین مهمون رزرو شده. مهمانها ساکت نشستن و ناخنکی به خوراکیهای روی میز میزنن. نوشیدنی، میوه، شیرینی.بوف زیر چشمی همه رو زیر نظر داره. آرنجشو به میز تکیه داده و مشغول دود کردن سیگارشه.
من روی یک مبل راحتی یه گوشه اتاق نشستم و قلم و کاغذ توی دستم و دارم تند تند از وقایع اتاق یادداشت برداری میکنم. یه دفه بوف متوجه حضور من در گوشه اتاق میشه. ابروهاش در هم میره. با اشاره سر منو به بیرون اتاق راهنمایی میکنه. سرمو کج می کنم و ابروهامو به نشونه التماس برای ماندن در اتاق بهم گره میزنم.
بوف با گرد کردن چشمان نافذش و اشاره سرش به سمت درب خروجی سرسختانه از من میخواد که برم بیرون. مهمانها اصلا متوجه ایما و اشاره های رد و بدل شده بین من و بوف نمیشن.
با دلخوری و ناراحتی و لبو لوچه آویزون از جام بلند میشم. دفتر دستکمو جمع میکنم. کیفمو روی کولم میندازم و به سمت در میرم. دربو باز میکنم و در چارچوب درب دوباره نگاه ملتمسانه ای به چشمان درشت بوف میندازم. بوف با تکان دادن سر پشمالوش به من میفهمونه که کماکان روی نظرش پا بر جاست.
با ناراحتی آهسته درب رو میبندم. عصبانیم و ناراحت. بالاخره شاید اگر موضوع اصلی جلسه من هستم نباید بدونم که چه اتفاقی قراره بیفته؟؟؟ این موضوع کلافم میکنه. کیفمو از روی کولم محکم روی نیمکتهای اتاق انتظار میکوبم. دو دستمو توی موهام میکشم. یه دور دور خودم میچرخم. روی نیمکت میشینم. یکی از مهمانداران با شنیدن صدای کوبیدن کیفم روی نیمکت با سراسیمگی خودشو به اتاق میرسونه و با تعجب منو وارسی میکنه. وقتی مطمئن میشه خبری نیست، دوباره بر میگرده. دو تا دستامو میذارم روی صورتم و خم میشم روی زانو هام. پنجه های پاهامو مدام با یه ریتم خاص به پارکت کف اتاق میزنم. تولید سر صدا میکنم.
صدای یه زنگ میاد. همون مهماندار خودشو سریع به اتاق جلسه میرسونه. من با کنجکاوی بلند میشم و لای در اتاق که باز میشه روی نوک پاهام بلند میشم و توی اتاقو ورانداز میکنم. اتاق پر از دود شده.
مهماندار به داخل اتاق میره و در بسته میشه. سرمو از ناراحتی تکون میدم. دستهامو روی سینه م گره میزنم. سرمو پایین میندازمو با قدمهای محکمی ناشی از حرص و عصبانیت، به انتهای اتاق میرم.
نرسیده به انتهای اتاق در باز میشه و مهماندار به سمت کیفم میره. اونو به دستم میده و بازوی منو میگیره و منو با خودش میکشونه. یه کمی مقاومت کردم اما ناخودآگاه دنبالش راه افتادم. به درب ورودی ساختمان باشگاه که میرسیم، بازوی منو تحویل نگهبان در میده و خودش برمیگرده. اینبار مقاومتم بیشتر شده و انگار که نگهبان داره منو به دنبال خودش میکشه. مقاومت بی فایده س. اون خیلی قلدر تر از این حرفاس که بتونم باهاش مبارزه کنم. ناچار با قدمهایی که محکم به زمین میکوبم وارد حیاط باشگاه میشیم و به سمت درب خروجی حرکت میکنیم.
سرمو برمیگردونم و پنجره اتاق جلسه که رو به حیاط باز شده نگاه میکنم. در چارچوب پنجره بوف با لبخند کمرنگی حاکی از تمسخر، ماجرا رو دنبال میکنه. من هم همچنان که به سمت درب خروجی کشونده میشم بهش نگاه میکنم. سرشو به علامت رضایت تکون میده. درب خروجی باز میشه و من از باشگاه بیرون انداخته میشم و درب نرده ای حیاط باشگاه بسته میشه. از پشت نرده های باشگاه، به بوف نگاه میکنم.
وقتی که مطمئن میشه که من از باشگاه بیرون انداخته شدم، پک عمیقی به سیگارش میزنه و دود اونو توی هوای آزاد خالی میکنه. دستش رو به علامت خداحافظی برام تکون میده و پنجره رو میبنده. دیگه چیزی دیده نمیشه.
عصبانی هستم. خیلی! کیف بیچاره ام اولین چیزیه که در دسترس منه و مورد تهاجم من واقع میشه. میتونم عصبانیتم رو خالی کنم. با یک صدای ناشی از عصبانیت اونو محکم میکوبم روی زمین. و به پنجره بسته چشم میدوزم.
خوب آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوکو
میگیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز
و اینقدر میخونم تا این گلوی وامونده وا بمونه
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیوار حلبی
که عمو بارون رو طاقش، عقش سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خوب زحمت خوردنشو هم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودند.
بعدش هم برای اینکه قلبم نترکه
چشما رو می بندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله سحر،
یامفت بگی و یامفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا
هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
می دونی ؟
همیشه این دلم به اون دلم می گه زکی!
و توی این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید آن یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی، خلاص!
اگه این نبود
حالیت میکردم که کوهها رو چه طوری جابجا می کنند
و استکانا رو چجوری میسازند
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که:
عظمتتو جلال
امروز هم گذشت و هیشکی ما رو نکشته!
بعدش هم چشاما رو می بندم و دلو می سپارم به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه، عاشق یه دختر چارده ساله بوره!
من هم عشق سیاهمو سوت می زنم تا خوابم ببره.
سوت شروع بازی
یک داور پر اشتباه
خطاهای مکرر ایتالیایی ها
خطای پنالتی روی مالودا
گل زین الدین زیدان
گل مساوی با ضربه سر ماتراتزی
مصدومیت ویه را
ضربه سر زیبای زیدان
تعویض آنری
تعویض ریبه ری
ضربه سر زیدان روی سینه ماتراتزی
درگیری
اخراج زین الدین زیدان
صدو بیست دقیقه مساوی
ضربات پنالتی
ضربه خراب ترزه گه
و ...
فرانســــــه باخت.
ایتالیا قهرمان شد.
زیدان در این بازی با یه حرکت احساسی خودش و تیم فرانسه و هواداران تیم فرانسه رو از تصاحب جام جهانی محروم کرد. گر چه همین چند کلمه برای یادآوری بازی فینال برای طرفداران فوتبال فرانسه کافیه. فرانسه تیم محبوب من در حالیکه از نظر من لیاقت قهرمانی رو داشت، با بد شانسی جام جهانی رو از دست داد. تا یک تیم خشن و خوش شانس صاحب عنوان قهرمانی بشه.
... و من دیگه نمیتونم از بازیها و حرکتهای زیبای زیدان لذت ببرم. چرخش جادویی مچ پا، تسلط بی نظیر روی توپ، هوش بالا، درک عمیق فوتبال، پاس های استثنایی و ... و تنها و تنها نقطه ضعفش عدم کنترل روی اعصاب...
وای زیدان!... من خیلی ناراحتم.
در این دو هفته فرصت بی نظیری دست داد تا دو کتاب مطالعه کنم. یکی که در دو پست قبلی خلاصه ای از داستانش به میان رفت و دیگری که همین امروز به اتمام رسید.
چرم ساغری، کتابی از اونوره دو بالزاک نویسنده شهیر فرانسوی، رمانی است زیبا با پایانی غم انگیز!
البته هنوز فرصت نکردم که درباره ماجرای کتاب بنویسم، ولی این کتاب پر است از توصیفات آدمها و صحنه ها و مناظر. بالزاک طوری به توصیف پرداخته که من فکر میکنم نیمی از نوشته ها صرف وصف ظواهر شده.
حتی شده در توصیف یک آدم، یک صحنه و یا یک منظره، چندین صفحه متن نوشته . احساس میکنم گاهی این توصیف ها از حد گذشته و خواننده را خسته میکند. در ضمن از جمله های فلسفی و اجتماعی بسیار زیبایی نیز استفاده کرده است که در بعضی از آنها موافق نظر ایشان هستم:
# روح، مانند شیمی معاصر، که آفرینش را مبدا یک گاز می داند، بلهوسی هایی دارد که بر اثر تراکم سریع لذات، یا نیرو ها یا افکار خود زهر های هولناکی ترکیب می کند. چه بسا مردمی که از تاثیر صاعقه آسای یک اسید معنوی که ناگهان در درونشان جاری می گردد، هلاک می شوند.
# آه. افتخارات!چه کلمه ناجوری، که باید گران خرید و نمی توان آنرا حفظ کرد. آیا کسب افتخار، خودخواهی مردان بزرگ نیست؟ همانطور که خوشبختی، خودخواهی مردم احمق است!
# برای قضاوت درباره هرکس دست کم باید از راز نهان اندیشه ها و بد بختی ها و هیجاناتش با خبر بود. اگر جز حوادث مادی زندگی شخص، نخواهند چیزی بدانند، وقایع نگاری کرده اند و تنها ابلهان ممکن است آنرا تاریخ بشمارند.
# مردی که آینده زیبایی را برای خود پیش بینی می کند، در زندگی سراسر فقر خود مانند بی گناهی که به پای دار می رود قدم بر می دارد، و به هیچ وجه شرمنده نیست.
# مردم بینوا همه با هم برادرند و زبان واحدی دارند که همان جوانمردی در آنهاست. جوانمردی و کرم کسانی که چون چیزی ندارند احساسات بی دریغی نشان می دهند و از وقت خود و وجود خود مایه می گذارند.
# افسوس! ما هرگز برای بلهوسی های خود پول کم نداریم، فقط سر قیمت چیزهای مفید و لازم چانه می زنیم.
# احساسی که مرد دشوارتر از هر چیز تحمل می کند، ترحم است. خاصه وقتی که شایسته آن باشد. کینه نیرو بخش است، انسان را زنده نگه میدارد، حس انتقام را در ما بر می انگیزد. اما ترحم کشنده است و ضعف ما را باز هم ضعیف تر می گرداند. ترحم بدخواهی است به اضافه چرب زبانی، تحقیرات در لباس مهربانی، و یا مهربانی است در ضمن اهانت.
نم نم باران روی گونه های خشکم می نشیند.
رو به آسمان خوابیده ام در فضای آزاد. روی یک مرغزار پر از علف میان تپه های شمالی و جنوبی. درست از زمانی که بی خانمان شده ام در فضای آزاد می خوابم. روز، شب، گرما، سرما، باد، باران و حتی برف.
بوی نم در بوی سبز می پیچد و فضا را پر میکند.
هوا خاکستری است. مجبور میشوم از جایم بلند شوم.
به طرف درختان چنار روی تپه های جنوبی می دوم.
پرندگان آشفته از صدای قدمهای من، با بال زدنهایشان سکوت درختان را می شکنند.
زیر آنها مامنی می یابم. به درختی تکیه می زنم و می نشینم. نگاهم را می دوزم به مرغزار.
نشسته ام...
باران می بارد. آسمان روشن تر می شود.
حالا تمام مرغزار زیر پایم معلومست.
با هر تنفس هوای تازه به درون ریه هایم جاری میکنم و مست تر از قبل نفسهایم را عمیق تر میکشم.
بوی نم است که شادابی را در سینه من شکوفا می کند.
صبح نزدیک تر می شود. پرندگان ساکن این درختان هم بیدار شده اند. قیل و قالی به راه انداخته اند.
جوجه هایشان بیدار شده اند و هنوز صبح بخیر نگفته از پدر مادرشان طلب غذا میکنند.
برقی در میان آسمان توجه مرا به سمت خودش جلب میکند.
صدای غرش رعــد... این نوای آشنایی است که می خواند مرا بسوی خویش.
از جایم بلند میشوم و دوباره راه دروازه مرکوری را پیش میگیرم. صدایم کرده اند. به این امیدم که دروازه مرکوری باز شده باشد.
از تپه به سمت پایین می روم. سر راهم باید از میان درختان بلند چنار های صد ساله ای گذر کنم. قدم به جاده ای می گذارم که از میان این درختان تا بالای تپه های شمالی امتداد دارد. جاده ای پوشیده از برگهای بزرگ چنار. زرد و نارنجی و سبز. شاخه های ناتوان شکسته در میان خاک نم دار.
باران کمتر میشود. اما همچنان ادامه دارد. و باز هم غرش رعــدی دیگر مرا جذب خود میکند. صدای پرندگانی که روی این درختان آشیان کرده اند بیشتر شده انگار که یک به یک دارند از خواب شبانه بیدار می شوند.
به قدمهایم سرعت می بخشم. شاید دروازه ها باز شده و من فقط در این فکرم. از میان درختان میگذرم.
گاهی به بالا نگاه میکنم. از میان شاخه های در هم تابیده درختان آسمان نورش را از ابرهای فشرده خاکستری میگیرد به چشمان بهت زده ام تحویل می دهد. گاهی برقی در چشمان آسمان می دود و در پی آن غرش رعـــد...
از میان درختان گذشته ام و جاده همچنان تا بالای تپه ادامه دارد . خاک جاده کاملا با باران در هم آمیخته و گل شده.
دیگر برایم مهم نیست که گلی باشم یا خاکی. مهم رسیدن به دروازه باز مرکوری است.
هوا روشن تر شده. رگه های ابر کاملا در آسمان پدیدار است. برقی در آسمان ولی اینبار طول میکشد که صدای رعـــدش به گوشم رسد. انگار که از من دور شده و بر سرم دیگر نمی غرد. امیدم تیره میشود.
آنجا بالای آن تپه... جاده به حصار های بلند غربی مرکوری ختم می شود. باد خنکی وزیدن گرفته.
باران را به سختی روی پوست صورتم حس میکنم. ابرها در حال ترک گفتن مهمانی اند. فرصت من هم رو به اتمام. حصارهای بلند را برای رسیدن به دروازه ها که به سوی شرق باز می شوند دور میزنم...
نمی خواهم صحنه های روزهای گذشته باز هم برایم تکرار شود.
اما کابوس بسته بودن دروازه ها باز هم سراغم میاید.
بسته است.
... رو به مشرق پشت به دروازه ها می ایستم، به دروازه های بسته تکیه می دهم، نفس عمیقی از حسرت میکشم. باز هم بسته است. چرا مرا راه نمی دهند؟
خود را روی دروازه میکشم و می نشینم و سرم را به دروازه تکیه می دهم. چمباتمه ی غم زده ام. نگاهم به اطراف است. عصبانی نیستم ولی سخت ناراحت و نگرانم. باز هم این دروازه های بسته. باز هم مرا راه ندادند. باز هم اینجایم.
دست در خاک نم داری میکشم که روی آن نشسته ام. سنگی که از میان خاک می یابم با شدت به آسمان میکوبم.
نگاهم به انعکاس پرتو های طلایی خورشید گره می خورد که از میان ابرهای تکه تکه شده با حاشیه های طلایی و جا مانده از بارش سحر به آسمان نقش میدهند. خورشید هنوز نیامده ولی پرتو هایش نشان از ورود قریب الوقوع اوست. تاچند دقیقه دیگر خودش که آمد می تواند شاهد شکست دیگر من باشد.
و من همچنان نشسته ام و دست در خاک خنک می سایم...
نوشته میخائیل بولگاکف روس به خاطر خفقان ادبی زمان استالین در شوروی سابق در زمان حیاتش اجازه وجود پیدا نکرد و 25 سال پس از مرگش در سال 1965 در تیراژ محدودی به چاپ رسید. وی 12 سال آخر عمرش را به نوشتن این رمان پرداخته.
غروب یک روز گرم بهاری، دو مرد که ظاهرا از فرهیختگان شهر مسکو هستند، یکی شاعر و دیگری نویسنده و سردبیر یکی از مجلات در پارک با هم درباره انکار خدا، عیسی مسیح و کلا از ملحد بودن خودشان صحبت میکنند که ابلیس در هیبت یک مرد خارجی به ظاهر آلمانی بر آنها نازل میشود.
فکر میکنم از جهت دشمنی و جنگی که بین روسیه و آلمان در جنگ جهانی دوم در گرفته نویسنده سعی میکند ابلیس را شخصی مثل آلمانی ها جلوه دهد.
در همان ابتدای کار خارجی که روسی سلیسی صحبت میکند (ابلیس) چگونگی مرگ سردبیر را پیش بینی میکند و به او میگوید که در واقعه ای که چند ساعت بعد رخ خواهد داد به دست یک زن روسی سرش بریده میشود. به شاعر درباره جنون و استراحتش در یک آسایشگاه روانی میگوید.
چند ساعت بعد سردبیر در هنگام گذشتن از روی خط آهن شهری پایش لیز میخورد و روی ریل قطار می افتد و درست در همان دم قطاری که یک زن آن را رانندگی میکند از روی سر سردبیر رد میشود و سرش جدا میشود. شاعر با دیدن این صحنه و یاد صحبتهای خارجی به دنبال او میگردد و سعی در معرفی او به عنوان شیاد به پلیس دارد که متاسفانه او را در میان جمعیت گم میکند. شاعر سعی میکند که واقعه را به دوستانش و پلیس توضیح دهد. اما همگی به این نتیجه می رسند که شاعر در اثر شوک صحنه ای که دیده دیوانه شده. او را به یک آسایشگاه روانی در خارج از شهر میفرستند.
اما قضیه به همین جا ختم نمی شود. ابلیس در هیبت یک خارجی تردست خودش را استاد جادوی سیاه معرفی میکند و با سحر و جادو و هیپنوتیزم مردم شهر را بهم میریزد. درست وقتی سوابق آنها بررسی میشود مطمئن میشوم که مردمی درگیر ماجرا میشوند که خود ذاتا گناهکارند. آز و حرص و طمع، خیانت به همسر، کوته فکری و سطحی نگری، خرافه پرستی، لامذهبی و...
شهر بهم میریزد و ابلیس به همراه چند همدست مردم را اغوا میکند و برایشان ایجاد دردسر میکند.
این کتاب مجموع سه داستانی است که به صورت موازی با هم پیش میرود و در نهایت بهم می پیوندند. داستانی از دغل بازی های ابلیس و فریب خوردن تعدادی مردم شهر و دردسرهایی که ایجاد میشود، داستان عشقی یک زن به نام مارگریتا و یک نویسنده طرد شده که تا آخر خودش را بنام مرشد معرفی میکند. مرشد که یک رمان تاریخی نوشته و بنا به دلایلی در آن فضای فرهنگی مسکو جایی برای چاپ ندارد. این داستان که درباره روایتی از زمان عیسی مسیح، تصلیب و سرنوشت حاکم آن زمان اورشلیم بنام پیلاطس است، سخت مورد انتقاد بعضی از نویسندگان مسکو قرار میگیرد و باعث انزوای مرشد میشود. به خاطر فشار روانی ناشی از تیغ تیز انتقادها دست نوشته هایش را میسوزاند و خود پای پیاده به آسایشگاه میرود و در آنجا بستری میشود.
در برخی از بخشهای این کتاب به داستان و فضای آن پرداخته میشود. پیلاطس حاکم، شهر اورشلیم و محکومینی که علیه سزار روم و هیکل مقدس یهودیان حرف زده اند و شورشی محسوب میشوند و به صلیب کشیده میشوند.
و اما مارگریتا زنی که از زندگی مشترکش راضی نیست و خود به این اذعان میکند که همسر قانونی اش چیزی به جز محبت به او نشان نداده ولی وقتی مرشد را در خیابان میبیند عاشق او می شود و با او وارد ارتباطات گسترده میشود. اما وقتی مرشد به تیمارستان میرود از او بی خبر میماند. به دلیل زیبایی مارگریتا و شاید خیانتی که به همسر قانونی اش مرتکب شده با یکی از همدستان ابلیس ملاقات میکند که از او قول میگیرد که مرشد را برای او پیدا کند. در ادامه ملاقات با ابلیس یا همان مرد خارجی، پس از طی ماجراهایی و با کلک های ابلیس، مارگریتا به مرشد ملحق میشود و در کمال تعجب میخوانم که هر دو در خانه ابدی به آرامشی ابدی میرسند. آنها با شخصیت هایی که مرشد در داستانش به آنها پرداخته به گونه ای در آن دنیا ملاقات میکنند.
جالب اینجاست که نویسنده در فصل آخر کتاب درباره سرنوشت تمامی کسانی که در کتاب آورده، صحبت میکند و عاقبت همه را برای خواننده معلوم میکند. ولی به رستگاری رسیدن مرشد و مارگریتا که هر دو گناهکارند آن هم به دست ابلیس در منطق من نمیگنجد.
ساعت زنگ میزنه... چشام باز نمیشه ولی صداش تو مخمه. کورمال کورمال دنبالش میگردم که صداشو ببرم. با دستام بالاخره ردشو میگیرم. دکمه ش کجاس؟ آهان! صداشو قطع میکنم.
هنوز چشام بسته س. میخوام بازشون کنم که لکه های قهوه ای با حاشیه های سبز زننده ای مجبورم میکنه که به پلکهام فشار بیارم و بازشون نکنم. وای خدای من چجوری آغوش گرم رختخوابو رها کنم؟!
با حرکت پاهام پتو رو از روی خودم کنار میزنم. به سختی از جایم بلند میشم و میشینم روی تخت و با دو تا دستام حسابی چشامو میمالم. خواب بدجوری منو گرفته سرم پایینه و دارم با فشاری که روی پلکامه
مبارزه میکنم. صدای نفسامو میشنوم. نه، نمیتونم بیدار شم. هنوز خیلی خوابم میاد.
دوباره پاهامو از روی زمین جمع میکنمو دراز میکشم روی تخت. چشام بستهس حاضر نیستم برای یه ثانیه هم که شده خوابو از دست بدم. با انگشتای پام دنبال سر نخی از پتو میگردم، میذارمش لای انگشتای پام و به زحمت اونو میرسونم به دستام. میکشمش تا زیر چونه م.
حالا با لذتی وصف ناپذیر به پهلوی راست میخوابم، دست راستمو میذارم زیر بالش، یه نفس عمیق میکشم و موقع بازدمش از خودم صدایی تولید میکنم که با یه نیمچه لبخند حکایت از رضایتم میکنه.
میخوابم...
سه رفیق اثر ماکسیم گورکی؛
وقتی اونو ورق میزدم فضای داستان دوباره برام زنده شد. یاد قسمتی از اون افتادم که وقتی برای بار اول هم میخوندمش برام خیلی جالب اومد، چون هنوز برام بی جواب مونده:
... یاکوف گفت: «می بینی، آدم یه عمر با ناراحتی و نگرانی زندگی میکنه... کار میکنه، زحمت میکشه، اسم اینو میذارن زندگی. و بعد یهو... گرومب! چیه؟... مُرد. یعنی چی؟ ایلیا تو چی فکر میکنی؟»
- «هیچی عمرشو کرده، مُرده.»
- «ولی جوونها هم میمیرن، حتی بچه ها هم. اونهایی هم که صحیح و سالمند.»
- « اگه بمیرن که صحیح و سالم نمیتونن باشن.»
- «اصلا مردم برای چی زندگی میکنن؟»
ایلیا با تحقیر گفت: « بازم زد به کله ش! زندگی میکنن که زندگی کنن. کار میکنن و سعی میکنن که در زندگی موفق باشن. هر کسی میخواد در زندگی موفق باشه. هرکس دنبال فرصتی میگرده که ثروتمند بشه و صاحب زندگی تر و تمیزی بشه.»
- « بی چیزها اینطور فکر میکنن، ولی ثروتمند ها چی؟ اونها که همه چی دارن. اونها دیگه چی میخوان؟»
- «آه. ثروتمند؟ اگه ثروتمند نباشه فقیر برای کی کار بکنه؟»
یاکوف لحظه ای چند بر این مساله تامل کرد.
- « پس به نظر تو هر کس برای این زندگی میکنه که کار بکنه؟ »
- « اوهوم. بله. اینطوره... اینطور هم نیست. عده ای کار میکنن... عده ای هم کاراشونو کردنو پولهاشونو پس انداز کردن... و فقط میخوان زندگی کنن.»
- « برای چی؟»
ایلیا با بی حوصلگی گفت: « اه، تو هم چه فکری میکنی؟ فکر نمی کنی که بخوان زندگی کنن؟ تو خودت نمی خوای؟»
برآشفته بود، اما نمیدانست که آیا به این علت برآشفته است که یاکوف چنین مساله ای را پیش کشیده و یا به جهت اینکه سئوالات را به نحو احمقانه ای مطرح ساخته است.
یاکوف با فروتنی جواب داد: « نمیدونم. من که بدم نمیاد بمیرم. حرفی نیست، کمی هول میکنم، ولی فکر میکنم چیز جالبی باشه.»
آهنگ سخنش رنگ پشیمانی گرفت، افزود: « البته دلیلی نداره، که آدم یه همچین دیوانگیی به کله ش بزنه. حرفی نیست مردم برای کار ساخته شده اند و کار هم برای مردم... اما بعد چه؟ درست مثل حرکت یک چرخ، دور میگرده و میگرده و میگرده بدون اینکه به جایی برسه. برای چی؟ خوب خدا در این میون چکاره است؟ محور چرخ. به آدم و حوا گفت زاد و ولد کنید، زمین را آباد کنید. ولی برای چی؟»
بدن را به سوی دوستانش متمایل ساخته بود و چشمانش گرد شده بود. سپس با نجوا و به لحنی مرموز گفت: «من مطمئنم که جواب رو خدا خودش داده، ولی قطعا یکی اونو کِش رفته. شاید هم ابلیس. حتما ابلیس. چه کس دیگه ای میتونسته کِش بره؟ و به همین دلیله که کسی نمیدونه چرا و برای چی زندگی میکنه؟»...
واقعاً برای چی ؟؟؟