تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
تک مضراب
 

ضرب گرفته روی مخ معیوبش و هی داره ملودی های به ظاهر آشنایی رو تو آسمون مخابره میکنه.

اصلا به این فکرم نیست که یه وقت مریضی، پیرمردی، پیرزنی یا حداقل یه کسی این اطراف باشه که اصلا از این نوا و صدا خوشش نیاد و حالش بهم بخوره.

خوب من چی میتونم بگم. فضا رو ورداشته گذاشته رو سرش. کاشکی یه دونه از اون ملودی هایی رو که می زد تا آخرشو بلد بود. یا حتی اون چیزی که می زدو درست حسابی می زد. وای که این گوشای دروازه وار من طاقت شنیدنشو نداره. خوب نه میتونم برم، نه اینکه بهش بگم یه خورده یواش تر، نه اینکه گوشامو ببندمو گوش نکنم. آخه یه وقت ناراحت میشه.

انگار دیر وقتم هست و اصلا رضایت نمیده. می بینی وقتی یکی یه چیزی تازه یاد میگیره هی دوست داره خودشو به رخ بکشه؟ گرچه میدونم اهل این برنامه ها هم نیست. ولی حداقل داره برا خودش خود نمایی میکنه. تنها راه منم اینه که بشینمو گوش بدمو سرمو  به نشونه رضایت خاطر تکون بدم.

 

آفرین! بزن بزن که داری خوب می زنی!!!

 

 پ.ن: نظرات این پست فیلتر نمیشود.

 سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:54  توسط سینا  | 
ایهام

 

گوشهایم  را به مهملات درخت پیری آلودم.

در یـک سمفـونـی اسـرار آمیـز جنگلـی شـروع یک صبـح سفیـد پاییـزی را که جشـن گرفته بود و تنش تـوام شـده بود با شبنـم و قنـدیل های شبانـه.

درست زمانـی که نـوای خاکستــری آسمـان باریدن می گـرفت، تنهـا پـرواز زرد تـرین قنـاری زمینـی بـود، که تسکیـن آلام و کابـوس های بی عبــورش بود.

سالهـا غوطـه در بلنـدی های شنی و سفید و آرزو های بنفش ِ اسیر در حصار زمان.

گوشهایش پر از نشانه ها و روموز زندگی بود که حین شنای نفس گیر در اقیانوس حیات نصیبش شده بود.

می گفت جز تو هیچ معلمی وجود ندارد.که چیز جدیدی نشانم دهد.

می گفت آنها فقط به من کمک کرده اند تا من همه چیز را به خاطر بیاورم.

... و تو آبی ترین اقیانوس همه ی کهکشان ها

پرسش چرای من را کی جواب می دهی؟

آیا لازم است که تمام عمر خود را در انتظار پاسخ این چرا بگذرانم؟؟

چرا حقیقت را روشن نمیکنی؟

معمای تو را چه کنم؟

... و من، تنها میتوانم اقرار کنم که متاسفم.

متاسفم که چیزی بیشتر از آنچه به من آموخته ای نمی توانم نشانت دهم.

چون این زندگی است که مرا از تو دور نگه داشته است.

چرا اینگونه بوده و باید این چنین باشد؟

و تو مثل همیشه قطره ای از سکوت، در کام من می چکانی.

اما مطمئنم که روزی ترا خواهم دید. و آنوقت است که از تو خواهم پرسید:

 

« چرا؟ »

 

 

 شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:44  توسط سینا  | 
بی خوابی
 

میدونی!

گاهی اوقات از این طرف و اون طرف، از رو زمین و آسمون، از کنج اتاق های بسته، از روی دیوار های گچی، از پای درختای بلند، از کنار خیابونای شلوغ، از وسط میدونای پر رفت و آمد، از هر چی شهر که توی مسیرمه، بیابونا، کوها، جنگلا، دریاها و خلاصه از هر جا که فکرشو بکنی میگردمو هر چی خستگی و خوابه جمع میکنم و میریزمشون توی کوله پشتیم.

وقتی میرسم خونه و به هوای یه کوله پر از خستگی و خواب سراغ رختخواب میرم، میبینم اون کوله با همه پر باریش برام خیلی کمه.

اینقدر جابجا میشم که ساعت میشه خروس خونو من هنوز توی پیچ اول جاده خواب گیر کردم.

حسابشو که میکنم می بینم که تا به حال این همه بی خواب نبودم.

اون کوله پر از خستگی و خوابو می بینم و ساعتهای بی فایده ای که برای خواب تلاش کردم!

دوباره میشه روز از نو.

گشتن دنبال یه جور خستگی که بتونه منو با خودش ببره به یه خواب عمیق.

اون موقع همش میگم خوش به حال خرس قطبی!

خدا چجوری این همه خستگی رو یه جا بهش داده؟

یا شایدم اون خیلی فعاله؟

شایدم خستگی هایی که استفاده میکنه خارجیه!!!

 

 سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:19  توسط سینا  | 
قاصدک کویری

 

سلام قاصدک.

تعریف کن برام

از آسمون. از خورشیدش. از مهتابش. از ستاره هاش. از ابرایی که گاهی برام میفرسته. از بادی که تو رو دوشش سوار بودی. از آدمایی که دیدی. از سرزمین هایی که ازشون رد شدی.

میدونی چقدر دنبالش گشتم. رفتم توی تمام مسیری که ازش رد شده بود. باید دنبال رد پا می گشتم. من برای همین اومده بودم. دنبال جایی بودم که توش جا مونده باشه. فکر کنم باید از اول میگشتم.

از روزی که چشاش وا شده بود تا روزی که رسیده بود به هیچ کجا!

توی مسیر تقریبا هیچ رد پایی ازش نبود. اما تمام خاطره هاش نقش بسته بود روی خاک. یه کمی که نگاش میکردی، همش برات زنده میشد. اما نه اثری از خودش بود، نه از صداش نه از نور چشاش.

اونم شده بود یه نقش، یه نقش روی خاک. دیگه چشاش برق نداشت. اما بود. مهم هم این بود که بود.

من بودم و شب و سکوت و کویر. آسمونی به این سخاوتمندی. این همه ستاره ی جورواجوری که هر کدوم یه جور بهم لبخند میزدن انگار خوش آمد میگفتن. راستی هیچ وقت آسمونی به این پر نوری ندیده بودم.

از دور، نور چراغ خونه ی خدا معلوم بود. نشسته بود و برای تک تک ما فکر میکرد. کاش می فهمیدم چی تو کله ی خدا میگذره. میشه؟

دیگه صبح میشدو باد میومدو قاصدکا رو، روی دوشش می بُرد. هر کدوم یه سمت. هر کدوم سهم یه نفر.

کی میگه که کویر سخاوتمند نیست؟ کی میگه که کویر خشکه؟ کی میگه که کویر قشنگ نیست؟

سایه من توی کویر هیچ وقت روی دیوار یا درخت یا روی صخره ها نیفتاد. آزاد بود که روی زمین باشه. بلند باشه تا جایی که چشمام کار میکنه و یا اینقدر از گرمای خورشید گریزون بشه که خودشو جمع کنه زیر پاهامو پناه بگیره.

توی این فکرا بودم که اینقدر زود گذشت که یادم رفت دنبال چی اومده بودم.

فقط اینکه...

سهم من از کویر مسیری بود بدون رد پا پر از نقش خاطره ها. اما هرگز گمشده ی من توی مسیر جا نمونده بود. شاید هم باید بیشتر دنبالش میگشتم. شاید باید بیشتر دقت می کردم و ...

 

کجایی؟

 

 جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:12  توسط سینا  | 
بازگشت
 

سلام

سلام به سینوس آلفا، سلام به دوستانم، سلام به اونایی که هیچ وقت منو فراموش نکردن.
سلام به همه آلفایی هایی که یه جورایی سینوسو دوست دارن

دلم پر میکشید برای آب و هوای آلفا، برای همه دوستام که مدتی ازشون دور بودم.
ولی مطمئن باشین هرگز فراموشتون نکردم و نمیکنم.
آخه مگه من به جز شماها چی دارم؟؟؟؟؟؟؟

چند ساعتی هست که برگشتم...

دلم طاقت نیاورد و زود سر از آلفا درآوردم.
میام سراغتون. ولی الان خیلی خسته م.

 

 چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:34  توسط سینا  |