تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
اول مهر

تقدیم به اولین معلمم; مادرم
که سی سال است آموزگارن و تمام مدت تحصیل مثل یه معلم بالاسر من بودن:

امروز روز آخر تعطیلیاس. فردا اول مهره و من میرم مدرسه.

کلاس اول...

امشب باید زود تر بخوابم. صبح زود پاشم. با بابا و با مامان. صبونه بخورم و برم مدرسه.

همه چیزامو خریدم. لباس نو، کفش نو، کیف نو، دفترای خوشگل، مداد سیاه، مداد قرمز، مداد تراش، پاک کن، خط کش، تازه میخواستم گونیا و نقاله و پرگارم بخرم اما مامان میگه اینا هنوز به دردت نمیخوره.

میگه وقتی رفتی کلاس بالاتر اونوقت معلمتون میگه که کِی بخرین. چی بخرین.

دفترام جلد شده و خوشگلن. اینقده نوئن! دوسشون دارم. روزی هزار بار دفترای سفیدمو هی ورق میزنم. یعنی این صفحه های سفید قراره یه روزی سیاهه سیاه شن؟ حیف نیست؟

تا حالا وسطشو بو کردی؟ چه بوی خوبی میده. بوی تازگی میده.

میدونی توی این دو سه روزه چند بار دفترامو هی گذاشتم تو کیفمو درآوردم نگاشون کردم ؟

هی مدادامو توی این جیب بغلیه گذاشتم اما خوشم نیومده فرداش توی جیب بغلیه اونوری گذاشتم.

کیفمو بگو. اینقده قشنگه. همش رو کولمه. توشو پر از دفتر و مداد میکنم و از اینور خونه میرم تا اونور خونه!

وقتی هم فکر میکنم سبکه یکی از کتابای بابامو ورمیدارم و میذارم توش. که سنگین تر شه.

آخ جون من فردا میرم مدرسه. فردا کتابامو میدن. کتابایی که اونا هم بوی تازگی و خوبی میده. نوئه نو.

موهامم کوتاه کردم. شدم یه پسر خوبو مدرسه ای.

فردا دوباره سر صف. صبحگاه. دیر نرسی ها. آقای ناظم دعوا میکنه. گفته سر ساعت 7:30 بیام که دیر نشه.

تازه خودم از جلو نظامم بلدم. همین دیروز به حمید هم یاد دادم که فردا که میره بلد باشه.

خدا کنه منو حمید توی یه کلاس باشیم. میشینیم توی یه نیمکت.

 

میخوام برم مدرسه... میخوام برم مدرسه ... میخوام برم مدرسه...

 

پ.ن:

مهر 65. بوی دیونه کننده ی نون و پنیری که مامان برام گذاشته ته کیفم. اون سیب رو بگو که میذاشتمش زنگ تفریح دومی میخوردم. روزای اول بابام میومد دنبالم. اما یواش یواش خودمم بلد شدم بیام خونه.

میخوام اون روزها رو. روزهایی که دغدغه ی من تنها بیدار شدن صبح زود بود. چه زود هم بهش عادت کردم. مشق هایی که مینوشتم. ثلث اول، ثلث دوم، ثلث سوم ...

یادمه مامانم میگفت وقتی از مدرسه میومدم لباسامو عوض نکرده مینشستم اول مشقامو مینوشتم.

دوسشون دارم. اون روزا رو... تکرار نشدنی تا ابد... تا ابد

خیلی اسفناکه...

 

 جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 15:35  توسط سینا  | 
مرد بیابانی

قسمتی از کتاب « همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها » نوشته رضا قاسمی:

مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی میکند. که هر جا می رود سایه اش را سمت راستش دارد یا چپش. که هر جا می رود یا به دنبال سایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال خود می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود:

عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.

تازه این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند با او می نشیند. می ایستد با او می ایستد. صبح که می شود عظمت ِ او را امتداد می دهد تا مغرب ِ جهان، عصر که می شود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان.

چه کسی این همه وفادار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب رهاش میکنی بسوزد؟ می بینی هی مچاله می شود در خود، می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کمترین کار توست در قبال او.

خوب که به قالب تنت در تو نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون.

اما اگر نکشید؟

 

پ.ن:

سالها پیش، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش دیدم که سایه ام در من ماند و مرا از زیر ناخن ِ پاها بیرون کرد. و حالا این سایه ی منست که تن نشین این تن است!

 

 یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 1:20  توسط سینا  | 
تبعید
 

صدای بارش قطرات سکوت روی شیشه پنجره اتاق میاد.
بارش نسبتا تندی داره! در اتاقو که باز میکنی مورد هجوم بورانی از صداهای ناهنجاری.خاطرات بیات شده ی من روی میز اتاقه. ورق بزنی اولین صفحه ش مال آخرین حرفاشه: 

بهتره دستی به آب بزنی. بوی خاکِ خاکستری میدی. چطور شد که توی این همه خاکستری، دامن تو رو هم گرفتن؟ تو که خاکستری نبودی.

احتمالا این اشتباه، گردنِ چشمهاست. اونان که اشتباه میکنن. اما این همه کور رنگی نوبره! تو رو هم قاطی خاکستری ها کردن. حالا کجا میبرندتون؟

چه برنامه ای توی کله شون میگذره؟ شنیده بودم جاهای دوری میرن و بعضی هاشون بر میگردین و بعضی ها هم دیگه اصلا بر نمیگردن. اینو از یکی از خاکستری هایی که قبلا رفته بود شنیدم.

می گفت: « خیلی ها تا اونجا دووم نمیارن. زودی از پا در میان. یه سری ها هم که به خیال خودشون زرنگ ترن وسط راه فرار میکنن. اما تا حالا هر کی فرار کرده دیگه بر نگشته. یه سری هم مثل ما گوسفند وار میرن و اگر دووم بیارن بر میگردن.»

اما به خدا هر کاری کردم بیشتر بهم نگفت. فقط گفت:« یه رازه بین خاکستری ها. اگر بگم شاید دیگه اجازه نفس کشیدن هم نداشته باشم.»

آخه تو که خاکستری نیستی. تو چرا دیگه!؟ تو رو قاطی اینا چرا میبرن!؟ نگرانم. خیلی... برام نامه بده از اونجا. منتظرم

 

و این آخرین حرفاش بود.

 

 پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:10  توسط سینا  | 
این یک شعر نیست!
 

این یک شعر نیست!
وزن ندارد.
قافیه ندارد.
ردیف هم مثل اینکه ندارد.
از هیچ تشبیهی استفاده نشده.
حتی از استعاره.
مَجاز هم گمانم.
سجعیات هم که ندارد.
اما حذف به قرینه دارد.
کنایه دارد.
ایهام هم شاید.
سوادم قد نداده که بفهمم.
گاهی دستم به دکمه ای میخورد.
نامش ENTER بود؟
شاید اوست که باعث آن میشود.
شاید همانست که سپید میبینندش.
اما این یک شعر نیست.

گفتنش چه؟ لازم بود؟؟؟؟؟؟

 شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:20  توسط سینا  | 
توضیح
 

سلام.

الان اینجام تا یه توضیح بدم راجع به این وبلاگ.
به خدا من نه شاعرم نه نویسنده. نه خودم رو جزئی از اونا میدونم. من فقط یه وبلاگ نویسم. اونم وبلاگ برای عُمُوم نه! یه وبلاگ برای خودم و دنیای فکری خودم.
اصلا من هیچ وقت نخواستم مهملاتی که میبافم رو به شکل شعر در بیارم. به اونا وزن بدم، قافیه بدم، یا حتی اونا رو سپید بگم. اگر میایید و میخونید و کامنتی میذارید نشونه لطفتونه. منم خیلی خوشحال میشم. اما خواهش میکنم هیچ کدوم از این عناوین رو بهم نسبت ندین. چون من نیستم.
من تنها سینا هستم. اینجا هم سینوس آلفا، تمام مطالبی که نوشته میشه فقط تشعشعات مغزی منه نه هیچ چیز دیگه ای.
مهدی بهرنگ راد در کامنت قبلی اشاره داشت که مطلب قبلی منو به عنوان شعر قبول نداره. خوب خودشم اشاره کرده که من هرگز عنوان شعر رو به مطلبم ندادم. مجبور شدم همین جا بگم که:

من نه شعر میگم، نه نویسنده م، نه خودم رو جزء ادبا میدونم.
خواهش میکنم به این مهملات لقب شعر رو ندید، که بخواین از اون دید نگاهش کنین و نقدی بهش بنویسین.

ممنون

 پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 2:32  توسط سینا  | 
باغ وهم
 

من قدم به باغ وهم گذاشتم.

برگ ریزانی است.

قاصدک ها شکوفه زده اند.

گل خیال شکفته.

ابر های شیشه ای نور خورشید را می شکنند.

انگاری نور را پخش میکنند.

رد پای خدا روی زمین خود نمایی میکند.

آنسو تر کنار برکه ی بلور، جشن سنجاقکهاست.

میگذرم من مثل یک پرنده از فراز برکه ی بلور.

ردی نیست از تو. گم شده ای در باغ وهم.

یادت هست روزی که باغ پوشیده بود از مه؟

تو رفتی. و من دیگر ندیدمت.

من اینجا مانده ام. به انتظار یک مه دیگر.

شاید من هم اگر در مه بروم.

ردی از تو بیابم.

راهبان مسیر میگوید که ترا دیده.

می گذشتی با کوله باری از شنهای ساحل.

اما مقصدت را حتی حدس هم نزده.

باور میکنی؟ راهبان هم ندانست که تو به کدام سمت گریختی!

 

 

 سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:50  توسط سینا  | 
وبلاگ ننوشتن!
 

روز پنج شنبه ۹ شهریور ۸۵ در صفحه آخر روزنامه شرق مطلب جالبی توسط محمد جواد روح نوشته شد که دیدم بی ربط به من هم نیست. این مطلب به مناسبت روز جهانی وبلاگ نوشته شده.

لابد انتظار دارید امروز از «وبلاك نوشتن» بنویسم. اما بهتر است از «وبلاگ ننوشتن» بنویسم. اینكه چطور می شود آدم وبلاگ ننویسد شاید این پرسش برای آنها كه نمی دانند وبلاگ چیست و یا دست كم نمی دانند حس و حال عالم وبلاگ چیست، عجیب باشد، اما آنها كه لبی به این جام زده اند و بویی از مستی برده اند، می دانند كه نرفتن سراغ صفحه مجازی و روزه گرفتن اینترنتی، مصداق سهل ممتنع است. سهل از این رو كه ناگهان می بینی مثل من چند روز و چه بسا چند هفته است سراغ صفحه مدیریت محبوبت نرفته ای و وبلاگت را Upload نكرده ای و ممتنع از این جهت كه ناگهان می بینی، یك روز است ۴ ، ۵ مطلب گذاشته ای و گاه در ارسال یك خبر از همه خبرگزاری های داخلی و خارجی جلو زده ای و یا تحلیلی بر یك رویداد نوشته ای كه كمتر ناظری به آن می پردازد. چرا به یك دلیل ساده: «وبلاگ نویس» نیست. وبلاگ ننوشتن همچون وبلاگ نوشتن است. هر دو تحت تاثیر حس و حال واقعی هستند كه اثر آن به سرعت در صفحه مجازی هویدا می شود. چنین است كه بسیاری از منتقدان، مطالب وبلاگ ها را سردستی، شتابزده و به شدت قابل نقد ارزیابی می كنند و به همین خاطر این فضا را جدی نمی گیرند. حتی اگر اهل فكرهایی چون «محمد جواد غلامرضا كاشی» و «سعید حنایی كاشانی» مدت ها باشد كه مست این باده مجازی اند. دلیل این نگاه آنان كه از اهالی «وبلاگ ننوشتن» اند، آن است كه از این باده نچشیده اند و به همین خاطر هم نباید توقع داشت حس و حال اهل خرابات بدانند. آنها اهل علم و فضلند و صاحب اسباب حشمت و فخر. پس از این رو، نه از دعواهای وبلاگی سردرمی آورند، نه تحمل خواندن كامنت های آبدار كاربران اینترنتی را دارند و نه حتی از ادبیات وبلاگ نویسان خوششان می آید. فاصله میان ما و آنها پر نمی شود، جز آنكه باده از ما ستانده شود و یا به آنان، نوشانده

لینک مستقیم

 شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 3:6  توسط سینا  | 
امروز
 

امروز صبح آمدی و نشستی روبروی من!

اما دریغ از نگاهی، دریغ از حرفی، مثل همیشـــه!

نمیتوانم بگویم که عادت کرده ام. چون همیشه از آن ضجر کشیده ام.

و باز مثل همیشــــــه!

راستی دیدی کار آن مرد چگونه در حضورم داشت به دعوا میکشید؟

اما من جدا شــــدم.

انگار رنگش، رنگ خواب بود. من هم.

 

ابر روی سرم. خاکستری. خوش رنگ. میان آن آبی آسمان سرک میکشید.

چطور ممکن است که این همه درگیر سرما شوی؟ چقدر ضعیف شده ای؟

تحمل این باد را هم نداری حتی!

و اما این باد. ناله میکند انگاری. چیزی میخواهد بگوید. فهمیدی؟

دارد ناله ی امروز سر میدهد. بغضش ترکیده است. خیلی سعی کرد که تو نفهمی.

اما نه. نمی توانست. ترا دیده بود و به حالت گریست. چرا اینطور شده ای؟ از کجا ها که نگذشته ای!

گریه اش بند آمد. باد است دیگر! خیلی قوی است. می تواند خود را نگه دارد. از امثال تو نیست.

 

باد را ترک گفتی. در مرز تضادی. میخواهی رد شوی و یک قطره اشک به سوی آزادی بیابی.

اما میمانی! باز هم میمانی! ضعیف شده ای چقدر.

حرف زدن با آدم ضعیفی مثل تو برای من هم مشمئز کننده است چه رسد به ...

اینجاست که احساست را در هاونی می گذاری و مدام روی آن میکوبی.

 

چه شد پس؟ مگر تو از مرز تضاد نمی خواستی رد شوی؟

نه نه تو خیلی ضعیف تر از آنی. نیستی. بمان در این آشوب.

 

شاید فکر میکنم دارم تحمل میشوم. به سختی هم دارم تحمل میشوم. به زور!!!

من که فرار کرده بودم. چرا ؟

کاش قوی بودم. یعنی بودم، اما حالا... نیستم!

اگر تحملم میکنی آنهم به سختی... هیچــــــــــــــــ... من درگیرم.

 

باش با من!

 

 پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:16  توسط سینا  | 
تسلیت!
 

سلام

اینجا اینترنته. یه محیط مجازی. ولی میشه آدمهایی رو پیدا کرد و با اونها دوست شد.
چند روز پیش یکی از دوستان وبلاگ نویس بعد از یه غیبت زیاد برگشته
اما نه با اخبار خوشایندی!!!
اخباری که شنیدنش هم ناگواره چه برسه به اینکه ...

مهـربـــانـو ی عزیز،
متاسفم که این محیط مجازیه!
اما به رسم همدردی، میخواهیم با این پست اعلام کنیم که به یادت هستیم، اگر چه از دستان ما هیچ کاری ساخته نیست، تا حداقل بتونیم مایه ی تسلی خاطرت باشیم! برای گفتنش هم خیلی خیلی دیر شده.
اما خوب چه میشه کرد!؟

تسلیت سینا رو از سینوس آلفا پذیرا باش و من رو در غم خودت شریک بدون.
آرزوی من اینه که دیگه هیچ وقت روی غم نبینی.

 

پ.ن:
این پست به پیشنهاد دوست عزیز
اسیریس قرار داده شد.
متاسفم که زبان شیوایی در بیانش ندارم!

 چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 7:0  توسط سینا  | 
مترسک

 

 

اوناهاشن. اونجان...

کلاغای خبر چین!

همونا که مترسک باغ خیالمو تیکه تیکه کردن.

اون روز خاکستری یادته که حتی خورشید هم تو آسمون نبود؟

خیلی به این درو اون در زدم که نذارم اینطور بشه... اما ...

اما بی انصافا خیلی زیاد بودن. کلاه حصیریشو... کتشو... دستاشو... لباسشو...

مترسک منو یادته ؟ یادش بخیر. اون شبی که براش لباس می دوختم. همون شبی که روی صورتش چشم دوختم، دماغ دوختم، براش لبخند دوختم.

آره.... آره...  یادته ؟ چقدرم ناز شده بود. نه؟ یادته تا کی بیدار بودم؟

اون کت قدیمیه بود. همونکه یه جیبش پاره شده بود! همونکه یه روز عصبانی که شدم جیبشو پاره کردم!

تنش که کردم کلاه حصیریه رو هم گذاشتم روی سرشو از ذوق گرفتمش تو بغلمو بوسیدمش.آخه خیلی خوشگل شده بود.

ولی حیف... اون فقط یه مترسک بود.

فکر کنم نور چراغ گرد سوز خیلی ناراحتت میکرد. نمیذاشت بخوابی. یادمه اون شب زیاد غلت زدی از اینور به اونور، ولی تو هم خوابت نمی برد. بیدار بودی ولی حتی به مترسکی که درست کرده بودم یه نگاه هم نکردی. بی معرفت!

مدام غر زدی: دست به سوزن نزن! میره تو دستت. بذار صبح که بیدار شدم خودم برات میدوزم.

اما مثل اینکه خبر نداشتی اینقدر خوابم میومد که چند بار سوزن رفت تو دستم. نیگا کن هنوز جای یکیش مونده. ایناهاش...

اون شب حتی جرات نکردم آخ بگم. می ترسیدم دعوام کنی.

آخه نمی تونستم صبر کنم. اونو همون شب باید تمومش میکردم. میخواستم فردا صبح زود آفتاب که زد برمو یه جایی وسط باغ بذارمش. چند بار جاشو بهت نشون داده بودم. یادت هست؟ بهت گفته بودم که روز شکوفه های ابهام میخوام بذارمش اونجا. همون وسط. چه روزایی داشتیم! توپ داغونش نمیکرد.

تا اون روز خاکستری. همون روزی که دیگه نه خورشید تو آسمون بودو نه مهتاب. کلاغا ریختن سر منو مترسک. تیکه تیکه وجودشو که به وجود من بسته بود پاره پاره تحویل کف زمین دادن...

ولش کن دیگه نمی خوام یادم بیاد...

تو یادته ؟

 

 

 یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:50  توسط سینا  | 
مادربزرگ

 

دو شعر کوتاه از حسین پناهی:

 

«غریب»

 

مادر بزرگ؟

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را،

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره ی دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روزگار زندگانیم

 

«ضلع پنجم مستطیل»

 

به خانه می رفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید.

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد.

به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود.

تنها مادر بزرگش دید،

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود.

 

 

 جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:28  توسط سینا  | 
اطلاعیه مهم
 

سلام

ر.ح. عزیز!
وقتی که داشتم پست قبلی رو می نوشتم اصلا هیچ کس یا هیچ قشری مورد نظرم نبود.
همیشه در نوشته هام تنها کسی که مورد خطاب من واقع میشه سینوسه.
این سینوسه که داره روی مخ معیوبش ضرب میگیره و آثارشو به اطراف مخابره میکنه
طوریه که حتی سینا هم گاهی اوقات طاقت شنیدن نوا هاشو نداره.
و این سینوسه که همیشه باعث دردسر من و اطرافیانم میشه.

ر.ح. عزیز!
هیچ وقت از ذهن من نمیگذره که بخوام به شما همچین چیزی رو نسبت بدم.
امروز وقتی بهم گفتید که هدف من از این نوشته احتمالا شما بودید نمیدونستم چیکار کنم
نمی دونستم که باید چجوری ثابت کنم که هدفم فقط و فقط در خودم خلاصه میشه و نه هیچ کس دیگه.
حتی خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام و پاکش کنم.
اما خوب بهتر دونستم بیام و توضیخاتی بدم و بگم و اعلام کنم که هدفم تنها شخص شخیصی است به نام سینوس. سینوس هم که زاده ذهن سیناست و وجود جسمی و مادی نداره. اما کتمان نمیکنم که وجودش روحی و معنویه.

ر.ح. عزیز!
امیدوارم از دست من نرنجیده باشید. همین که بعد از این همه سال باز هم می تونم هم شما رو ببینم و هم صداتون رو بشنوم برام خیلی خیلی ارزشمنده. شاید اصلا هم همچین چیزی بروز ندادم. اما بدونین که من شما رو خیلی دوست دارم و نمی خوام از دست من ناراحت باشید.

ر.ح. عزیز!
اگر نوشته هام باعث رنجش خاطر شما شد به بزرگواری خودتون منو ببخشید.

 

 پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:0  توسط سینا  |