
کودکی چهارساله بودم که از دهکده ی کوچکی در موراویا به وین آمدم.
بعد از ۷۸ سال کار بی وقفه، باید خانه ام را ترک می کردم. شاهد آن بودم که انجمن علمی ای که بنیادش نهاده بودم محو و نابود شد. موسسات ما را ویران کردند، اشغالگران انتشارات ما را تصاحب کردند، کتاب هایی که منتشر کرده بودم یا مصادره کردند یا از آن خمیر کاغذ ساختند. بچه هایم را نیز از مشاغلشان اخراج کردند. ...
شکی ندارم که ابنای بشر از این جنگ نیز جان سالم به در می برند؛ اما من و هم روزگارانم، می دانیم که دنیا دیگر جای امن و شادی نخواهد بود.
وضعیت اندوه باری است و غم انگیز ترین نکته این است که ما بنا به دانش روانکاوی خود باید رفتار و واکنش جماعت شوریده را حدس می زدیم.طرز تلقی من از آدمی چنان است که نمی توانم با خوش بینی مفرط با شما موافق باشم.
نتیجه گیری شخصی من همیشه این بوده است:
چون این تمدن پیشرفته را سرشار از ریا کاری می دانیم اساسا با آن سازگار نیستیم. ما باید کناره گیری کنیم تا آن ناشناخته بزرگ، که پشت سرنوشت کمین کرده است، روزی دیگر همین تجربه را با نژادی دیگر تکرار کند. می دانم که علم به ظاهر در حال احتضار است ولی بشریت به واقع مرده است.
زیگموند فروید
پ.ن:
نقل از روزنامه ی روزگار؛ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵؛ صفحه ی ۱۲؛ مجید یوسفی
تو منو آزاد میکنی!
از اینجا. از این جای پر از هرج و مرج. از این همه شلوغی.
از این افکار پلید و زشت.
از این همه سیاه و خاکستری. از نا آدمی ها...
و این یک دستور اکید از طرف من به توئه.
تو وظیفه داری که منو از این همه زشتی که گرفتارش شدم آزاد و رها کنی.
تو وظیفه داری که منو نجات بدی.
این تنها از دستان پر قدرت تو بر میاد و این، یک دستوره.
خواهش بی خواهش. تمنا بی تمنا. دیگه دور ِ تضرع و زاری رو خط میکشم.
تو اصلا اعتنایی به حرفام، به خواهشای بی پایانم نکردی.
گریه های شبانمو دیدی؟
خوب! حالا دیگه بهت دستور میدم.
تو خیلی خیلی بزرگی، و من بی نهایت کوچیکم. اما این کار رو باید انجام بدی.
اونهم برای این موجود بی نهایت کوچیک.
زود، خیلی زود، خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو هم میکنم.
حتی الان!
... و باز خواهش میکنم. زاری میکنم. تمنا میکنم. تنها از تو
نجاتم بده!
ماکس عزیز، شاید این بار بهبود نیابم. پس از یک ماه تب ریوی که داشته ام، احتمال ذات الریه بسیار می رود و نوشتنش هم وانمیگرداندش، هر چند قدرت معینی در آن هست. پس اگر طوری شد، آخرین وصیت نامه ی من درباره ی همه چیز هایی است که نوشته ام:
از همه ی نوشته هایم، تنها کتابهایی که می شود بمانند اینهاست: داوری، سوخت انداز، مسخ، در کیفرگاه، پزشک دهکده و داستان کوتاه هنرمند گرسنگی. ( چند نسخه ی تأمل می توانند باز بمانند. نمی خواهم به کسی زحمت خمیر کردنشان را بدهم؛ ولی هیچ چیز در آن مجلد نباید دوباره چاپ شود.)
وقتی می گویم که آن پنج کتاب و داستان کوتاه می شود بمانند، مرادم این نیست که دلم می خواهد دوباره چاپ شوند و به دست آیندگان برسند. به عکس دلم می خواهدکه یکسره ناپدید گردند. منتها چون وجود دارند، خوش ندارم هر کسی را که بخواهد، از نگه داشتن آنها باز دارم.
ولی هر چیز دیگری که موجود است، خواه در نشریات، خواه به صورت دستنوشته، خواه به صورت نامه، هر چیزی بدون استثنا تا جایی که کشف شدنی است یا با درخواست می شود از گیرندگان بدست آورد. تو خودت بیشترشان را می شناسی؛ عمده ترینشان ... و حتما دفترچه هایی که در دست ... است یادت نرود.
همه ی اینها بدون استثنا بهتر است ناخوانده بمانند. ترا مطلقا از نگاه کردن به آنها منع نمی کنم، هر چند خیلی ترجیح می دهم که نگاه نکنی و به هر حال هیچ کس دیگری نباید نگاه کند. همه ی این چیز ها باید سوزانده شود و از تو درخواست دارم که هر چه زودتر این کار را بکنی.
فــرانتس
13مهر1384
روزی که اون آلونک رو با چه غیظی داغون کردی.
یادت میاد خداییش چقدر عصبانی بودی؟
هیچ وقت یادم نمیره. خیلی با غرور و نخوت سرتو بالا گرفته بودی و دم از آرزو های پوشالی و محال میزدی و چقدر هم غره بودی به خودت که حتما روزگار همونی پیش میره که تو می بینی و برا خودت می سازیش.
حیف!!!
حیف از اون آلونکه که اون بالای اون بلندیه روز به روزم قشنگ تر میشد و بیشتر به چشم میومد.
یادته یه روزی صحبت از پیمان وجود میکردی و خروج از پیمان وجودو به رخ من میکشیدی؟
انقدر با افتخار و بی خیالی حرف زدی که من مطمئن شدم که حتما نقشه ی بهتری تو کلشه.
اما چی شد؟ چی به روزگارت اومد؟
امروز سالشمار، دقیقا عدد یک رو نشون میده و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای.
مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.
شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
گاهی می شه که خالی تر از خالی می شم.
یه روزایی رقم میخوره که آدم نه چیزی برای تعریف داره، نه چیزی هست که ازش بناله، نه چیزی اونچنان خرسندش میکنه که بخواد بیاد جار بزنه و همه رو خبر کنه و نه هیچ خبری اطرافش میگذره که قابل گفتن باشه و بیارزه که آدم بخواد واسه ش یه پست بذاره!
حرفهای معمولی هم انگار نمیاد روی زبون که آدم بگه.
اومدم وبلاگمو دیدم. دیدم که مطلب برای مهر نوشتم، اما ۴ روزه از این ماه مهربونی گذشته و من هنوز آرشیو مهرم خالیهِ خالیه. فکر کردم بهترین عنوان برای شروع همین باشه! خالی تر از خالی.
این میشه که سینا میاد و مینوسه خالی تر از خالی. گر چه هزار تا موضوع و مطلب و خبر و اتفاق این روزا افتاده که اگه بخوای راجع به یکیش هم صحبت کنی خودش میشه یه پست طولانی.
ماه رمضون، سحری، گشنگی، تشنگی، انتظار، افطار، خرما، زولبیا، بامیه، آش رشته، حلیم، نون تازه، پرخوری، خواب ...
انوشه، برنامه آسمان شب، ایستگاه فضایی، ماهواره، فضا، فضانورد، توریست فضایی، ناسا، قزاقستان، آمریکا، بیست میلیون دلار پول بی زبون ...
احمدی نژاد، نیویورک، چاوز، بوش، سازمان ملل، سولانا، لاریجانی، انرژی هسته ای، متکی، انرژی اتمی، صلح آمیز، بمب اتم، آب سنگین، آب سبک، اراک، اصفهان، نطنز، بوشهر، ۵+۱، شورای امنیت، آژانس، شورای حکام ...
وزنه برداری، دوپینگ، جنجال، ایوانف، رضازاده، مکمل غذایی، مرادی، آزمایشگاه کلن ...
هفته ی دفاع مقدس، عراق، متجاوز، شهید، جانباز، اسیر، مفقود، ارتش، سپاه، رژه، سان ...
وزارت رفاه، کاظمی، خداحافظی، میثاق، مصری، فتح الله زاده، مدیر عامل، استقلال ...
پاپ، مسیحیت، خشونت، اسلام، اعتراض، عذرخواهی، مناظره، متون قرون وسطی، واتیکان، آلمان...
آخ که این همه کلمه جلوم رژه میرن و من خالی تر از خالی ام!
نه نمیشه که بشه!