
آبان عزیز!
این نوار حاوی تمام حرف های آبانیم بود.
هر چه بود از ته دل بود، با نوای سکوت!
آنچه خواستم و منتظرش بودم در تو نیز یافت نشد!
نه نه نه! اخمهایت را بگشا... تقصیر از تو نیست. باورم کن!
آبان عزیز!
قلب ِ پاییز! روزهای قشنگی برایم ارمغان آوردی.
ممنون!
اما شاید این آذر است که خواسته ام را به همراه خود داشته باشد.
گر چه آذر خاطره سنگینی با خود به همراه دارد، ولی خوب چه میشود کرد!
چشم به راهش می مانم.
آبان عزیز!
آدمها میخواهند تا آخرین لحظات با تو باشند و آن دم از تو جدا شوند.
باشد... من کمی آنسوتر نشسته ام و نظاره گر خداحافظی تو از این سرزمینم.
اما برای من با آبان بودن همین قدر کافیست!
به امید دیداری دوباره!
خدا نگهدار تو!
خداحافظ آبان!
پ.ن:
جمعه عزیزی می گفت: خاکستری نویس است!
ظریفی اما خنده ای کرد و گفت: سوخته مینویسد، حتی آنسوتر از سوختن.
و از غریبی زمزمه آمد: همه ی آنچه وانمود می کنی دروغ محض است. حقیقت تو چیز دیگری است.
خوب... قصوری اگر بود، قصوری اگر شد... انسان است دیگر.
نه جایز الخطا... بلکه ممکن الخطا!
دوباره خورشید درآمد و یک شماره به شمار روزهای زندگیت اضافه کرد.
این روزها، روزهایی است که انگار خورشید ما کم جان تر از چندی قبل شده!
شاید دیگر پیر شده که گاهی با قدرت و گاهی ضعیف می تابد!
شاید هم مردمی در آنسوی دنیا به تابش پر قدرتش نیاز بیشتری دارند.
نوبتی هم باشه نوبت ما نیست.
نوبت ما، نوبت سرماست. نوبت باران، نوبت برف، نوبت یخ.
دیشب بارش قطرات سکوت بود که به من گفت:
راز بزرگی است در پس این پرده های شب و روز.
احساس کن!
پرسیدم: «اگر شب نبود، روز ها چگونه شمارش میشدند؟
روزها با چه مرزی از هم جدا بودند؟»
اما قطره های سکوت، فقط سکوت کردند.
مرزهای شب و روز، تلفیقی است از شب و روز. وقتی که نه شب است و نه روز.
به این فکر می کنم که شب ها روز می خوابند و روزها شب!
اما اگر وقتی، روز، شب خوابش نبرد و خواست در روز بخوابد، یا اگر وقتی، شب، روز خوابش نبرد و خواست شب بخوابد، تکلیف این جنس ضعیف چیست؟ با شب بخوابد یا با روز؟
گر چه،آدم هایی هستند که با روزها، در شب می خوابد و گاهی هم آدم دیگری پیدا می شود که با شب ها در روز می خوابد.
آیا روز همین است که خورشید دارد؟ لزوما روز باید اینطور باشد؟
یا عادت کرده ایم که به حضور خورشید، روز بگوییم؟
آیا خورشید است که به روز نور می دهد یا روز باید خود منیر باشد؟
روشنی فقط در روز است؟ پس حقایقی که روشن می شود حتما در روز روشن شده اند؟
یا اینکه خود منیرند؟ یا اینکه وجود خورشید است که حقایق را برملا میسازد؟
پس چرا هیچ چیز روشن نشده؟ این همه تاریکی در روز بس عجب نیست!؟
این همه سوال... تنها یک جواب... روزها، روز نیستند.
قصه ی چند روز پیش این بود که:
آمدم بدانی که چه می گویم. اما آنقدر مشابه من به دروغ یا به راست، و یا به اغراق حرافی کرده بودند که مرا بسان آنها انگاشتی.
انگاری همان چندین جمله نصیب من بود که برایت بازگو کردم و تو منتظر بعدی هایش نبودی.
خوب با این حساب من دیگر حرفی نداشتم که با تو بگویم.
گرچه من بدهکار تو و دوستانم هستم. اما باور کن رنج آن سفر به نتایج آن نمیارزید.
فکر میکردم خیلی جدی تر به آن پرداخته شود. اما نشد.
از آن روز تا به حال مشغول مرتب کردن ذهنم بودم. خیلی چیز ها سر جایشان نبود. خیلی هاشان هم به جای اینکه در قفسه، روبروی چشمانم باشند در کشو ها قایم شده بودند.
چند روزی طول کشید تا اینکه نظم قبلی خود را یافتند.
تازه آن زمان دریافتم که نه! من هیچ حرفی آماده ی دیدار تو نکرده ام. در حقیقت دیدار با تو را برای خودم عبث شمردم.
من در روزهای تعلیق هوا به سر می برم و اثبات آن برایم بسیار دشوار و نیازمند زمان زیادی است. چطور میتوانستم در یک دیدار تمامش را برایت وصف کنم؟ همان بهتر که امروز نیامدم تا دوباره دچار آن ایده های معلول و بی دست و پا نشوم.
برای یافتن سرنوشت، غرق در تار و پود شب و روزم. بالاخره روزی هم فرا می رسد که من نیز بسان تو تجاربم را تعریف کنم. و کماکان منتظر لحظه ی حساسی هستم که به زودی باید از راه برسد. دنیا همان رنگ خواهد بود که در آن سه برگی نوشته شده است.
رنگ ِ ......
هنوز نمیدانم!!!
خدانگهدارت...
من نوشتم. گر چه پیدا کردن یک عنوان برای این روزمرّگی خیلی سخت بود. فرصتی بود برای بازگو کردن خود. گر چه به هدفم نرسیدم. و تمامش ماند...
صبح، ابری، پاییزی. دلهره آور بود. می شناختمش. چهره ی او که مدام از ذهنم میگذشت. تمام تصاویری که از او داشتم روی یک اسلاید در ذهن من قرار گرفته بود. من خیلی خیلی او را دیده بودم و حرفهایش راشنیده بودم. اما او هرگز مرا ندیده بود. لحن صدایش در گوشم طنین انداز شده بود.
با این حال در وقت ملاقات، انگاری جای من و او عوض شده بود. انگاری او بود که مرا میشناخت و من بودم که چهره ی او را برای اولین بار می دیدم!
همه چیز به سرعت گذشت. حرفهایی که زده شد و تمام لحظاتی که روبروی او بودم مثل برق گذشت. ملاقات با او، شنیدن حرفهایش و خمیازه هایش...
او حتی از خودش هم به من گفت! این قسمت برایم بسیار شیرین می نمود.
ایده های بی دست و پایی که جان می گرفت در طول این زمان. ایده هایی که بدون داشتن دست و پا قدرت حرکت نداشتند. فقط تولید می شدند و درمانده روی زمین می ماندند.
سوالاتش موجب هجوم افکار و خاطراتم می شد. اینها در کنار آن ایده های تازه و معلول و نورسی که روی زمین بود باعث شلوغی شده بود. نمیدانستم در این ولوشو، حرفهای خودم را کجا جای دهم. و این شاید مشکل بزرگی شد.
همه چیز به خوبی تمام شد. جمعه ای که در راه است... و آن خنده ی پایانی که انگار برای دو دوستم پیش بینی شده بود. زحمتی بود که به دو دوست دادم. ممنون!
و حالا... آسمان فضای ذهنم پر شده از کلمات بی شماری که همگی به یک باره بال درآورده اند و بالای سرم پرواز می کنند. اگر می توانستم یکی از آنها را بگیرم حتما سر نخ جدیدی عایدم می شد که درباره اش بنویسم.
من در دیروز = من در امروز...
همین کافیست...
یکسال گذشت. یعنی یکسال نوشتم.
آره یکسال شد. خیلی هم زود یکسال شد. این صد و بیستمین پستیه که می نویسم.
یکسال صد و بیست پست نوشتم... که چی؟؟؟
یکسال مدام با سینوس آلفا بودم... که چی؟؟؟
برای این روز یه قالب جدید، یه Template نو آماده کرده بودم. موسیقی در نظر گرفته بودم. یه شمع تولد روشن کرده بودم. یه عکس قشنگ بود که می خواستم همتون ببینید. یه عالمه حرفای خوب و خوش داشتم که بزنم. اونم به مناسبت روز تولدش!
اما حالا فکرشو میکنم... که چی؟؟؟
زنده ایم... و این یه «که چی؟؟؟» دارد!!!
نه سینا ولش کن... همه ی اینا که گفتی لزومی نداشت بگی پسر... آروم باش! آروم...
اما...
دکمه ی Pause بد جوری به من چشمک میزنه. حتی اون دکمه ی Stop هم رنگ و روی بدی نداره.
Pause... تا به وقتی دوباره Play کنم. خیلی زود یا خیلی دیر و یا حتی ...!
نه نه نه اصلا اشتباه نشه ها... این یک لوس بازی نیست. این حتی یک برنامه ی از پیش ضبط شده هم نیست. اینا همش بداهه نوازیه. آره همش بداهه س... در دستگاه شور انگار. چون معلومه که شورشو درآوردم. باور کنم که اینا همش از خستگیه؟؟؟
ببینید!... منتظر نیستم که بیاید ازم بخواید دوباره بنویسم.
این فقط فشردن یه دکمه ی معمولیه به نام Pause! اینو که خودتون هر روز باهاش سر و کار دارید. به همون صورتی که خودتون هم بکارش میگیرید، برای من هم همونطور معمولیه. باور کنید!
خوب! بسّه... اتفاقی نیفتاده که. همه چیز روبراهه.
...و این بزرگترین دروغ ممکنه!!!
منو به خاطر دروغ گویی ببخشید.
حسین پناهی میگه: « پشت این پنجره جز هیچ ِ بزرگ، هیچی نیست»
پ.ن:
1. استقلال باخت. در نهایت تاسف!!!
2. باوفا هنوز ننوشته! بعضی از بچه ها امیدوار کننده به روز میشن. اما بعضی ها هم دیگه ننوشتن!
3. این بلاگفا خیلی بازی درآورده. خسته کننده شده. باید به فکر یه خانه ی جدیدی بود. هر آن احتمال داره آوارش بریزه روی سر ما.
4. جا برای هممون زیاده، ببینید این دفه رو راست میگم:
MihanBlog, PersianBlog, BlogSky, ParsiBlog, WordPress, MySpace, Blogger, BlogSpot,
و صدها فضای دیگه...
کلام آخر:
My friends always say, that everything will be okay, but it don't always, work out that way!
... می بینی؟
می بینی به چه روزی افتاده ام!
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما به سگها سوگند
که خواب کلک شیاطین است تا از شصت سال عمر
سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند
می شود به جای خواب به:
ریل ها
کفش ها
و چشم ها فکر کرد
و نتیجه گرفت که باوفا ترین جفت های عالم
کفشهای آدمیانند.
می شود به زنبور هایی فکر کرد که دنیای به این بزرگی را گذاشته اند و آمده اند زیر سقف خانه ی ما خانه ساخته اند.
می شود به تشبیهات خندید.
به زمین و مروارید.
به خورشید و آتشفشان.
به ستاره ها و فرزانه های عشق.
به هوای خاکستری و گیسو های عروس پیر
به رعد و برق آسمان و خشم خداهای آهنی
تصور کن!
هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر کنجکاو، از پشت تلسکوپ های مسخره شان که به مرور به خرطوم فیلهای تشنه شبیه می شوند به دنبال ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند.
به من بگو فرزانه ی من!
خواب بهتر است یا بیداری؟...
قسمتی از شعر تابوت؛ حسین پناهی
آبان است.
پاییزی.
باران اما بهاری می بارد بر سر شهر ما.
ماه رمضان رفت. چقدر آدمها که دچار بی حالی های بعد از ظهر بر اثر روزه داری شدند و پر خوری افطاری گریبانشان را گرفت.
اما این آب و هوا انگار پاداشی است از سوی خدا به نیکو رویان شهر ما.
خوب ما هم بی نصیب نماندیم و زیر سایه ی آنها داریم استفاده می بریم.
حرفی برای گفتن ندارم. چند وقتی است که اینگونه ام.
هر چه بر این موجود خیالی پشت نرده های استخوانی جمجمه ام فشار آوردم چیزی نصیبم نشد.
مغزم را می گویم. همان موجود انتزاعی و تخیلی ای که گاهی بر من ظاهر میشود و فقط مرا از دلواپسی های نبودنش نجات میدهد.
غیبت هایش، غیبت های طولانی اش برایم کاملا غیر موجه است. انگاری شلوارش دو تا شده است. نمی دانم کجا و با چه کسی یا چه چیزی سر خود را گرم کرده که اینگونه غافل از خانه و کاشانه اش گشته! دقیقا زمانی که باید باشد و تصمیمی قاطع بگیرد، نیست. بیشتر اوقات!
از قلبم هرگز نپرس. در هاله ای از ابهام نشسته، تلمبه به دست دارد و مدام خون پمپاژ می کند. اما اگر از او بپرسید که چرا و برای که، در سکوتی وهم انگیز و با چشمانی وق زده فقط شما را نظاره می کند. اطرافش را پوسته ی ضخیمی از یخ فرا گرفته و همین دسترسی به آن را سخت و گاهی امکان ناپذیر میکند.
چشمانم آنقدر پشت این ویترین های شیشه ای مانده اند که عقب نشینی کرده اند. گر چه دو سه سالی است شیشه های پنجره اشان را از تلق ساخته ام. اما راضی به نظر نمی رسند!
زبانم را هم از وقتی که یادم میاید زیاد وارد معرکه نمی شود. گر چه گاهی چنان تیز است که به اعضای من هم رحم نمیکند و زخمی بر تن من هم میگذارد.
اما گوشهایم تنها دروازه های فعال ذهن مغشوش منست.
حال میگویید چه بگویم؟
پ.ن:
باوفا نمی نویسد. می گوید وبلاگش به خواب رفته!
شاجین می خواهد که او بنویسد. مهربانو می خواهد که او بنویسد. حمید می خواهد که او بنویسد. سینا هم همین را می خواهد. اما حسین می گوید شاید استراحت لازم است. محمد تو چه می گویی؟
باوفای عزیز؛
همه میخواهند که تو برگردی و باز هم بنویسی، مثل قبل پر قدرت و پر محتوا. همه منتظریم!