
آری... قبول!!!
مشکل منم!!!
مشکل از طرز فکر و نگاه های منست.
مشکل اینجاست که قوه ی جسارتم فقط در پس پرده ای از سکوت جاری است.
من جسارت نداشته ام که آنطور که باید و شاید حرفهای دیکته شده ی ذهنم را بازگو کنم!
باشد... همه ی اینها قبول!!!
اما شماهایی که دارید نقطه ی روشن هدف را می بینید!
شمایی که مدعی هستید دارید آن را دنبال می کنید!
بیایید برای من هم توضیح دهید. بیایید برای من هم روشن کنید.
به من بگویید که چرا خود این همه آهسته پیش می روید.
شما می گویید که هدف را به چشم خود دیده اید... ندیده اید؟؟؟
آیا اینجا، غیر از آن هم کار دیگری دارید؟؟؟ آن چیست؟؟؟
آن چیست که شما را درگیر و بالهایتان را بسته و اجازه ی پرواز را از شما گرفته؟؟؟
مگر نه آنکه تنها، و تنها همانست که باید روشن شود؟؟؟
پس معطلی آن هم در اینجا، نشان از چیست؟؟؟
من دو چشم دارم و دو گوش، که تمام آنها به اضافه ی شش دانگ حواسم را متوجه حرفهایتان خواهم کرد! نصایحتان را خواهم شنید. مناظرتان را نظاره می کنم. اما...
اما بیایید... لطفا بیایید و بگویید به من آنچه دیده اید. جسارت را نشانم دهید. به من بگویید که کدامین نقطه شما را فریب داده که اینقدر به آن دلخوشید، اینقدر از آن می گویید و اینقدر هم پا بسته اید!!!
بگویید چطور باور کنم که شما، آن نقطه ی روشن را دیده اید و اینک اینجا به دنبال آنچه هستید که من نیز هستم. ما باید خیلی فرق داشته باشیم. پس چرا مانند هم به دنبال ناشناخته ای می گردیم؟؟؟
به من توضیح دهید دلیل انتظارتان را... نشانه ی چیست؟؟؟ میدانم که حتما فلسفه ی نوینی پیش روی من قرار خواهید داد.
اما مشکلی نیست، تریبون آزاد است.
من دیگر حرفی ندارم.
نوبت شماست!!!
ببین...!!!
این منم. هنوز روی حرفم هستم. همچنان نشسته ام!!!
اما کماکان مشغول سرودن اراجیفی هستم که مثل یک شب شهاب باران، در اتمسفر آلفا رخ می دهد.
هجوم این همه مهمان ناخوانده که به ظاهر شهاب در جو آلفا خودنمایی می کنند را چه کنم؟
آنچه من درگیر آنم، آنچه تو درگیر آنی و آنچه این و آن را مُسَخَر خود کرده میراثی است کیهانی!
می خندی؟؟؟ اعتقاد من اینست، تو چرا می خندی؟؟؟
من ایمان راسخ دارم که حیرانی هایم، سرگشتگی هایم و سرگردانی هایم، همه و همه را از کیهانی به ارث برده ام که به اصطلاح عامه ی مردم، در آن در حال زندگی کردنم، در کیهانی که خود نیز دچار سرگشتگی های بزرگی است.
شاید فرق من و کیهان تنها در مقیاس این سرگشتگی باشد. ولی قسم به روان سرگردانم که اندازه های آن هیچ فرقی ندارد. من در اندازه ی خودم، و به حجم سرگردانی های کیهان، سرگردان، حیران و سرگشته ام.
می بینی؟؟؟ دارایی من در این لحظه، تنها این سه کلمه است، وگرنه آنرا حتی با صدها کلمه بیان میکردم!
کیهانی که این همه کهکشان در خود دارد، سیاره هایی که مشغول طواف ستارگانی هستند که خود این ستارگان هم، وقت خود را صرف چرخیدن دور ستاره های دیگری کرده اند. این همه جِرم کیهانی که میراث سرگردانی را به حجم وسیعی در خود دارند. این همه دور خود چرخیدن دلیل بر چیست؟؟؟
... و زمین ما که این میراث را به ساکنانش منتقل می کند.
در این صحن، من قویا ًتمامی گیاهان را مسئول انتقال اینچنین حسی، یا بهتر بگویم بیماری، معرفی می کنم! چون تنها این گیاهانند که خون زمین را می مکند و در رگهایشان جاری می سازند، و دست آخر این حیوانات و انسانهای بخت برگشته ای که از این گیاهان ناقل بیماری تغذیه می کنند و دچار آن بیماری کیهانی می شوند! بیماری سرگردانی!!!
گیاهان مجرمند، گناهکارند، خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا از روی بلاهت، عمدا یا سهوا، گناهکارند!
در اصل ماجرا، یعنی هدفدار بودن آفرینش، هیچ شکی نیست! اما ای کاش خدا هدف از خلقت این چنین موجودی را با این خصایص و مشخصات بنام سینا، حداقل برای خود من روشن می ساخت.
حتما در آن لحظه می توانستم تصمیم بهتری بگیرم!!!
یهو یاد حرفای دکتر افتادم! از آشناییمون زیاد نمیگذره. اما حرفاش یادمه و اون ماجرای کذایی!
درست زمانی که هم خودش هم زنش بالا سر نعش بی جون پسر ِ شش سالشون، داشتن جام غم رو سر می کشیدن و زندگی رو لعنت می کردن، سر و کله ی تو پیدا شد؟
خودتو به موش مردگی زدی و نالیدی که زن جوونت رو دستت افتاده و داره جون میده.هی التماس کردی و به پای دکتر افتادی.
تو اصلا حال دکتر رو فهمیدی؟ تو فهمیدی داری یه درام غمگینو برای کسی تعریف می کنی که مملو از غم از دست دادن تنها پسرشه. تو هرگز نفهمیدی که غم دکتر اونقدر غلیظه که هیچ چیزی از تو و زنت و شرایط تون توی مخش نمیره؟
باز اصرار کردی و بالاخره به هر کلکی که بود، بردیش بالای سر زنت...
اما نه... کاملا در اشتباه بودی... خیانت در ابعادی به عرض دو متر و طول ابدیت در تو جاری شد!
تو باختی!
هیچ کس این حقو به تو نداده که آدمی رو که غم و غصه داره، آلت دست خودت کنی!
هر غلطی میخوای بکن، اما یه انسان حقیقی رو دست ننداز!
سر می کشم به نمایشگاه. در آن ساعت اثری نمی یابم. اثر تولید شده ای نیست. چرا؟؟
کمبود ناشی از چیست؟ این سوالی است که فورا از مسئول نمایشگاه می پرسم.
دستپاچه است. نمی داند جواب مرا چگونه بدهد. او به من قول داده بود که تا مدتها مرا تامین کند.
و حالا که چند روزی بیشتر نگذشته داشته میزده زیر قولش!
خیلی دلش نمی خواهد که پیش روی من خجالت زده شود، و شاید هم صدای مرا درآورد.
آبرویی که در خطر است و عرقی که به پیشانی دارد و مِن مِن کنان مرا به سوی تاریکخانه می برد.
به او می گویم که دلیل بودنمان در این محل چیست؟ که او بدون هیچ توضیحی تصویر ظاهر شده ای را به من نشان می دهد که هنوز بوی تازگی دارد. تصویر دکتر است. با آن لبخند کمرنگی که روی صورتش همیشه به همراه دارد. همیشه حاکی از رضایت است...
نگاه از تصویر که بر میگیرم می بینم که مشغول ظاهر کردن یک نگاتیو است. با حرکت چشم و سرش ملتمسانه از من میخواهد که روی یک چهارپایه همان دور و بر بنشینم و منتظر شاهکارش باشم.
دوباره تصویر دکتر را از نظر می گذرانم. آیا او می تواند در من انقلابی ایجاد کند؟در این افکارم که بالا سر من می آید و تصویری که تازه ظاهر شده نشانم می دهد.
یک تصویر یادگاری سه نفری در کنار یک مجسمه. یک مجسمه به سبک مدرنیته ی امروزی که زیاد هم خوش تراش نیست. گر چه آزار دهنده هم نیست لااقل در آن موقع که عکس گرفته شد!
پای آن مجسمه قلبم، خودم و مغزم، سه نفری دست در گردن یکدیگر خیلی خیلی صمیمی و برادرانه ایستاده ایم. اما این عکس رمزی را برملا می کند که در آن زمان بر هر سه مان پوشیده بود.
هاله ای از یک نوع احساس، که به پا شده از مجسمه بود، در فضای روی سر ما سه نفر بود. انگاری آن هاله، احساساتی متفاوت را به هر کدام از ما غالب کرده بود که فقط لنز دوربین موفق به شکار آن شده بود.
قلبم با بغضی که انگار هر آن آماده ی ترکیدن است و چشمانی مملو از اشک، من با بی تفاوتی و نقشی که سکوت همیشگی ام روی لب ها و چشمانم نقش میزند، و مغزم با لبانی خندان و چشمان درشتی پر از شوق در آن لحظه ثبت شده بودند.
این همان اثری بود که در آن ساعت توانست نیاز روحم را پاسخ گوید. خودم با دست خودم این تصویر را در نمایشگاه به نمایش گذاشتم. پای آن نوشتم:
Between Mind and Heart
... و خارج شدم. اما مسائلی در میان بود که ذهن مرا با خود برد...
من در آن بی تفاوتی میان قلب و مغزم بودم و پای آن مجسمه عکس یادگاری گرفته بودم.
چرا ما سه نفر سه احساس کاملا مجزا و متفاوت داشتیم که هیچکدام تحت تاثیر دیگری نبود؟؟؟
چرا نه قلبم و نه مغزم، در پای آن مجسمه، هیچکدام نتوانستند حسی به من القا کنند؟؟؟
چرا یکی از ما نتوانست حس خودش را در قالب دیگران غالب کند؟؟؟
فریاد زدم:
بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟
مرد نکره ی عبوس در جواب من گفت: تو!؟
و با این حرف دستی به چشم هایش کشید. انگار با این حرکت می خواست رویایی را از خود براند.
در ظلمات شب، کشتی را زیر نور ضعیف ِ فانوسی که بالا سرم بود هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می خواست مرا کنار بزند پیدایش شده بود. چون مقاومت کردم پایش را روی سینه ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من که همانطور به پره های سکان چسبیده بودم و با سقوط ِ خود باعث شدم یک دور کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می راند، سکان را به جای خود برگرداند.
هوش و حواسم را جمع کردم به طرف بلند گوی فرماندهی ِ اتاق ِ جاشو ها دویدم و فریاد زدم:
زود!... دوستان!... جاشو ها... زود بیایید! ناشناسی سکان را از چنگ من درآورده است!
آنها به کاهلی از نردبان زیر عرشه بالا آمدند. هیکل های پر قدرتی که از خستگی تلو تلو می خوردند.
فریاد زدم:
بالاخره من ناخدای این کشتی هستم یا نه؟
آن ها سرشان را تکان دادند، اما چشمانشان فقط به بیگانه که دایره وار گِردش حلقه زده بودند دوخته بود و هنگامی که با خشونت به آنها توپید که: مزاحم نشوید!!! صف شان را بر هم زدند. با سر به من اشاره ای کردند و از پلکان پایین رفتند.
این ها چه مردمی هستند؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همینطور از سر ِ بی شعوری دنبال هر که شد راه می افتند؟
داستان کوتاهی از فرانس کافکا (The Helmsman)
درست مثل یک تماشاگر کاملا بی ذوق و بی روح، صحنه های تئاتر را نظاره می کنم.
مثل یک تماشاگری که گویی صدها بار این نمایش دروغ را از ابتدا تا به انتها دیده و صحنه های آن را از بر شده. جلوه های این نمایش کاملا تکراری و فرجام آن برایم معلوم است. تحت تاثیر هیچکدام نیستم.
بازیگران به ترتیب ایفای نقش معرفی می شوند. میایند و دیالوگهاشان را می گویند، حرکت های از پیش تعیین شده شان را در مکانهای مشخصی از سن اجرا می کنند. همان ها که توسط کارگردان به آنها ده ها بار در تمرین ها گوشزد شده، همه و همه را انجام می دهند و می روند. بعضی به درستی از پس آن بر می آیند و بعضی هم توام با خطا، کار خود را پیش می برند.
من اما حالا دیگر هرگز به کلام های جاری روی سن، به حرکات مصنوعی بازیگران، به تماشاگرانی که کنار دست من نشسته اند و چنان با ولع داستان های دروغینی را دنبال می کنند، به عواملی که در پشت صحنه مشغولند تا این نمایش به حالت ایده آلی تقدیم بینندگانی چون من شود، به هیچ کدام از آنها فکر نمی کنم.نه من اصلا به هیچکدام از واقعه هایی که در این نمایش روی می دهد نمی اندیشم.
نمایش رو به پایان است. صحنه های آخر خود را سپری می کند و من در این سالن جز کذب محض، هیچ حقیقتی نمی بینم. فقط دروغ است که براستی حقیقت را می گوید که دروغ است.
کذب محض تنها عامل مطلق این سالن است. از لحاظ من هیچ نسبتی را نمی توان برای آن در نظر گرفت.
نگاههای آهنینم دیگر جذب آهنربای هیچ اتفاقی نمی شود. اصولا دیگر آهنی در نگاههای کاشفم نمانده که جذب آهنرباهای این سالن شود. همه ی ذخایر آهنم در کوره های حوادث ذوب شده، اگر می بینی دیگر محکم و قوی نیستم شاید دلیلش این باشد.
همه شان را بسان یک خواب می نگرم. خوابی که مثل خواب یک بیمار تب دار جز کابوس و بختک هیچ چیز دیگری نیست. حرفهایم تمام و کمال بوی هذیان گرفته. تب دارم دیگر. اما به خوبی درک کرده ام و فهمیده ام که من خوابم. خواب می بینم. همه چیز پیرامون من خوابی بیش نیست.
خیلی چیزها دریافته ام. سالنی انتزاعی، بازیگران و بازی گردانان دروغگو، داستان های افسانه ای، رویایی، نشدنی، غیر ممکن، دروغین، فضای سنگین...
نه نه نه... این تنها یک خواب است که من می بینم. و در خواب به حقیقت پی برده ام که من در خوابم.
این عجیب نیست که در خواب به این نتیجه رسیده ام که خواب می بینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنچه که در این ساختار کاملا چشم نوازی می کند، کلمات هستند. کلماتی که بطور شگفت انگیزی موجب بروز حالت ها و حتی افعال و حوادثی گاه کمیاب می شوند. گر چه خود بارها شاهد بوده ام که تکرارها نیز بر این رویداد نوشته شده. با این حال بهتر دیدم که آنرا نادر و کمیاب بنامم.
چه در آن لحظه که احساساتی که در یک کلمه یافت می شود، با اوقاتی دیگر که صرف جاری ساختن آن می کنیم، موضوع از ماه من تا ماه گردون را در ذهن من تداعی میکند. با این حال اکثرا غرض همان سیاه کردن و پر کردن دقایقی است که می دانم رو به پایان است.
شگفت زمانی که از این برهه، به طرز معجزه آسایی خلاصی یابم تا بتوانم نیروی این ذهن سرگشته را صرف تغییر مکاتبی کنم که تا بدینجا در صورت رفتاری من بسیار تاثیر گذار بوده اند. به امید خداوند در این لحظات پایانی با قدرت به سوی انتهای این راه پیش خواهم رفت تا سرنوشت چه باشد و چگونه رقم بخورد.
اینجاست که می خواهم آنچه مثل رازهای سر به مهر در گنجینه ی آفرینش یک انسان حیران مانده بر ملا کنم. اگر کلمات یاری کنند و قلم ها در راه درستی بر کاغذها بسایند، این امر به زودی محقق گردد. گر چه این قصد و غرض، یک تصمیم بسیار ناگهانی بوده، لیک هنوز به صورت کاملا قطعی و اجباری در نیامده و این ها که در فوق از نظر رفت، منوط به قطعیتی است که در ظرف زمان خواهد گنجید.
خداوند خود شاهد است، من نیز نیک می دانم و اعتقاد دارم که راهی که در پیش است جز به امداد غیبی خودش، انتظار هیچ معجزه ای را از هیچ جان در بدنی ندارم. چون این اوست که ادیسه ی ذهنی را صاحب پویایی نابی می کند،که گاه و بیگاه بر من ظاهر می شود و شکرش را واجب.
آن مَرد رفتــــــــ.....
این شاید آخرین راه یا تنها ترین راه نباشد.
اما این تنها ترین راهی است که به ذهن من می آید.
خود می تواند به تنهایی به عنوان آخرین نیز مطرح باشد.
چون دیگر سراغ راه دیگری نخواهم رفت.
با نگاههای پشت شیشه، بلندی را بشمار.
چشم به افق بدوز.
در راستای قائمش دیدگان را با قله ی قلل بلندی بفرست.
ایست! اینجا نوک بلند ترین قله ی قله های بلندی است.
هر چقدر آمدی از افق تا این بالا، همه را بشمار.
مهم نیست چه فکر میکنم. انگاری زده ام به سیم سه تا مانده به آخر.
توانمندی پاهای خود را نشان بده.
قدم زدن را شروع کن.اما چیزی را در خاطرت بسپار.
چند قدم را صرف رسیدن تا پای بلندی میکنی؟
مهم نیست تو چه فکری می کنی.
لازم شده و من به سیم دو تا مانده به آخر هم می زنم.
اینجا دایره ی مشهور نیاز توست. او به تو قدر خاصی خواهد داد.
آنرا بدون معطلی بگیر و حتما آنرا بشمار، چیزی کم نباشد.
تا اینجا رویهم می شوید چهار تا. یکی مانده تا پنجه شوید.
تـو، راهی که از افـق تا نوک قله ی بلندی با نگاهت پیمودی، شمارگان قدمهایت که پاهایت زحمت برداشتنش را بر عهده داشت و آن قدر خاصی که دایره ی نامور برایت منظور ساخت.
مهم نیست او چه فکری میکند. اینک میزنم به سیم یکی مانده به آخر!
برای اینکه کمپانی پنجه تکمیل شود، قدر قامت خود را دریاب.
همه چیز معلوم است. همگی معلومند جز آن چیزی که در پیش داری.
جمعیت خمسه العلومی داری.
چه نشستی که بلندای بلندی نیز در برابر جمعیت تو سر تعظیم فرو می آورد.
خود با زبانش اعتراف خواهد کرد که چیست!
مهم نیست که شما چه فکری می کنید.
اینجا من به انتهای راه رسیده ام. مجبورم...
من به سیم آخر می زنم!!!
ادیسه ی ذهن راهیم کرده. به سوی اعماق.
سفری روی دریا...
به طول بیست هزار فرسنگ، و به عرض یک چشم بر هم زدن.
روی ماه نشسته ام و نظاره گر سیاره ی آبی هستم.
اینجا من پشت صحنه ی آیینه ام را هم می بینم.
هنوز در حجمی از رویاهای آندرومدا گم هستم.
***
اینجا آندرومداست.
در رویای آندرومدا پیدا میشوم. میان آن همه ریخت و پاش.
اینجاست که معنی این بازی احمقانه را می فهمم.
اینجاست که سکوت شنیده می شود.
اینجاست که صدا دیده می شود.
نجوای آندرومدا در گوشهایم طنین می اندازد:
« هیچ معلمی وجود ندارد که چیز جدیدی بیاموزاند.
آنها تنها کمک می کنند که همه چیز به یاد آورده شوند.
فراموش شده ها را.»
صورت زیبایی شبح وار در آسمان ظاهر می شود و میگوید:
« سکوت حقیقتی در خود دارد که باید شنیده شود!»
آیینه ها هم قهر میکنند!؟؟
من یه آیینه دارم، یه آیینه که باهام قهره! جالب نیس؟؟؟
یه آیینه که بخواد از دستت فرار کنه جالب نیس؟؟ نه؟؟؟
روی قفسه ی کمدم بود. جاشو عوض کردم. آویزونش کردم الان رو دیوار.
دیگه دستش به جایی بند نیس که بخواد فرار کنه یا حتی خودشو پرت کنه پایین. آخه آویزونه!
یه روز دیدم که داره به زور حرکت میکنه تا خودشو پرت کنه پایین و هزار تیکه بشه!
یعنی میخواست یا فرار کنه یا خود کشی!؟
اونم از دست کی؟...
از دست من!!!
مجبوره تحملم کنه.یه جوری به زور داره بهم تصویر میده.
دیدی آدم نمیخواد یه کاری رو انجام بده چقدر از روی بی میلی و اکراه انجام میده؟
این آیینه هم یه جوری اینقدر دیمی و بی دقت و زورکی داره بهم تصویر میده که همیشه میگم بابا این که تصویر من نیس که. اینی که این توئه من نیستم که! من این ریختی نیستم که!
به آیینه میگم: من یعنی اینم که تو داری میگی؟؟؟ اینقدر.... ؟؟؟
...اما قهره و جواب نمیده!
تازگیا نگام که گره میخوره توی نگاش، دیگه به روم نمیاره که چی هستم.
یا حتی بهم تذکر نمیده چی باید باشم. انگار اونم راضی شده که همینی که هستم باشم.
همینی که هستم بمونم!
روزایی که به ملاقات تصویرم میرفتم، یه عالمه متلک بارم میکرد که چنینی و چنان!
دماغت گنده س، ابروهات کجه، چشات ورقلمبیده و ... هزار تا مثل اینا!!!
اما حالا فقط یه پوزخند تلخ تحویلم میده به اضافه ی یه تصویری که مطمئنم مال من نیست.
من این نیستم به خدا... من این نیستم که تو میگی!
آخه من که این ریختی نبودم که!!!
سینا حال بهم زن شدی به خدا... بسه دیگه!
پ.ن:
با من از حفظیات گفتی، از القاییات، از شنیده ها، از چیزایی که خوندی، و گاهی هم از چیزایی که تجربه نکردی. نمیتونم هضمشون کنم. اون هم به عنوان راه. آخه میدونی چیه؟ از هر کی بپرسی
همینا رو تحویلت میده! ببخشید که اینطور شد! اما من دنبال چیز جدیدیم. یه راه جدید. اونو بهم بگو. قدیمیا رو بذار کنار...
حرف نو بزن خواهش میکنم.
ساعت ۱ بامداد، اینجا تهران است صدای...
نه اینجا بلاگفاست صدای سینوس آلفا با اجرای سینا
و اما من...
اینکه گوش ها بشنوند و خود را به کری بزنم،
اینکه چشم ها ببینند و خود را به کوری بزنم،
اینکه بفهمم و بشناسم و خود را به خواب بزنم یا به کوچه ی علی چپ یا حتی خود را به دیوانگی و مجنونی بزنم، هیچ دردی از من دوا نخواهد کرد.
درد اینست که محصور و محدود یک قالبیم. یک ساختار کاملا محدود و تغییر ناپذیر.
زندگی روزمره در قالب و چهارچوب و یک ساختار عمومی و کلیشه ای.
حرفهای کلیشه ای. رفتار های کلیشه ای. ارتباطات کلیشه ای.
رنج ها و بد بختی ها تکراری و کلیشه ای. شکایت ها و ادعاهای کلیشه ای.
تفریحات کلیشه ای. خوشحالی ها و شادمانی ها کلیشه ای. آرزو ها و آرمان ها
خوردن ها و آشامیدن ها همه و همه کلیشه ای و تکراری...
آمدیم در اینترنت، آمدیم در یک دنیای مجازی و ناشناخته، خودمان را به آنچه که در رویا هایمان بود و دوست داشتیم آنطور باشیم، معرفی کردیم، تظاهر کردیم ، دوست شدیم، ناشناس زندگی کردیم و حصار فاصله ها و مرزها را شکستیم و ...
اما نشد!
باز هم قالب نوینی که ساخته ی دست اینترنت است سراغ ما را گرفت. ما را در بر گرفت. باز هم آزادی هایی از ما سلب شد. باز هم دچار همان کلیشه ها شدیم. تکرار مکررات!
و این یکنواختی های کلیشه ای به صورت کاملا تکراری زندگی آدم ها را در بر گرفته است.
من بیدارم. من می بینم. من می شنوم. من می فهمم. من آگاهم. به همین علت حرص می خورم.
من درگیرم، درگیر کلیشه های کلیشه ای، درگیر تکرار مکررات، درگیر خودم و...
راه فرارش را نیافتم. نمی دانم آیا اصلا گریزی از آن هست؟
لطفا اگر فکر می کنید، و اگر میدانید که راه فراری از این قالب مشخص وجود دارد کمک کنید.
پ.ن:
پی نوشت ندارد!!!
اما چرا... دارد! یک کلیشه برای وقتی حرفی برای گفتن نیست.
هوا سرد است، دمدمای زمستان که باشد، ابری که باشد احتمالا هم برف داریم هم باران.
خورشید هم دو سه روزی است دو در می کند!
تو هم اومدی آذر؟؟؟
خوب...خوش اومدی.
اگه می بینی استقبال ازت اینقدر سرد برگزار شده علتش فقط و فقط مربوط به سردی هواست، نه چیز دیگه!
باور کن خیلیا چشم انتظارتن.
دوست دارن که بیای و روزایی رو براشون بیاری که می خوان و براش هزارتا نقشه کشیدن!
خیلیا هم تولدشونه. برا همینم تورو یه جور دیگه میخوانت!
من؟؟؟
منم خوب... نمیگم منتظرت نبودما... اما زیادم چشم به رات ننشستم که بیای.
آخه میدونی چیه؟
فک میکنم تو هم مثل آبان میمونی. البته معذرت میخوام که پیش داوری میکنما...
اما خوب یه تجربه س! تقصیر منم نذار که بد بینمو خاکستری نویس! روزگاره دیگه.
اینم پیش خودمون، همه یه جورایی بهم میگن خاکستری. جدیدا مد شده انگار.
میگم بیام وبلاگه رو هم رنگشو عوض کنم که حداقل نگم آش نخورده و دهنه سوخته!
یه چیز دیگم میخوام بهت بگم خصوصیه اما...
به یه شرط میگم که تو هم به جاش یه رازی بهم بگی! و گرنه دورشو خط بکش!
خوب!!!
چی داری با خودت برام؟؟؟ خبرای خوب و خوش؟؟؟ یا زبونم لال...
نمیخواد بگی. معلوم نیس تو و هم کاسه هات چه آشی میخواین برا منه بیچاره بپزین!
هی شماها بپزین منم بخورم و دل درد بگیرم.
فقط میدونی چیه؟
من دیگه حوصله ی منتظر شدنو ندارم.
اگه قراره کاری کنی، نذاری برا روزای آخرتا!
همین الان من آمادم. بگو چی داری تو خورجینت. هم منو راحت کن، هم یه عمر دعاگوت میشم.
اگه هم که نه میخوای سر کارم بذاری، من نیستم.
میرم میخوابم.
تو هم که کارت تموم شد برو.
خدافظیم خواستی کنی بیدارم نکن، خیلی دوسم داشتی یه یادداشت بذار بالا سرم.
بیدار که شدم میخونمش.
اصلا میدونی چیه؟
من میرم بخوابم. تو هم اگه خبر جدیدی شد بیدارم کن!
اگه هم نه بذار یه دل سیر بخوابم.
شب بخیر آذر!!!