
ببین!
من... من چیزه... من...
راستی این دست نوشته های کیه؟؟؟ چرا اینقدر بد خط نوشته؟؟؟ چرا ندادی تایپش کنن؟؟؟ یا حداقل میدادی یه آدم خوش خط تر مینوشت! اون قسمتاییشو هم که خوندم اینقدر جلو چشام راه رفت که چشامو خسته کرد. تازه قربونش برم هم صفحهاش شماره نداشت، هم کلی قاطی بود. یعنی کلا بهت بگم خیلی بهم ریخته بود، اعصابمو بهم ریخته بود.
میخواستم صفحهاشو مرتب کنم... اما میدونی چیه... با اینکه یه جاهایشو خونده بودم نتونستم برم تو عمق ماجرا ببینم چی به چیه! باور کن اگه جریانشو می فهمیدم خودم صفحهاشو مرتب میکردم.
بعدشم اینکه از بد خطیشم که بگذریم، خیلی تو هم تو همو ریز نوشته بود، خط خوردگی هم داشت. رو یکی از صفحهاشم انگار آبگوشت ریخته بود، حقیقتش من اصلا دلم نچسبید دست به اون صفحه بزنم.
تازه بعضی از صفحهاشم تا خورده و یه قسمتایشش پاره بود! ببینم قحطیه کاغذ بود یا این نویسنده تون خوره ی کاغذ داره؟؟؟
خوب میدونی! اگه یه کمی صفحهاش مرتب و منظم بود تا آخرشو خونده بودم. لااقل مرتب هم نبود شماره صفحه داشت هم داستانش دستم اومده بود هم خودم ردیفش کرده بودم، حالا تمیزیشم پیشکش!
خوب باشه!... این همه وقت داشتم، اما باور کن دست و دلم نیومد بخونمشون. یعنی یه مقداری اگه حوصله داشتم تمومش کرده بودمو همشو حفظ بودم، جدی میگم.
راستش اون قسمتاییشم که خوندم زیاد یادم نمونده خوب!
خوب آره... چی میخوای بگی؟ من دیالوگامو حفظ نکردم. در ضمن مشکل منم نیست که الان بازیگر نداری یا میخوای از کدوم گوری پیدا کنی! اصلا به من چه ربطی داره؟؟؟
ببین!... با من کل کل نکن خواهشا... هر کی رو که دوست داری برو انتخاب کن. من قرص میخورم. اصلا هم حالم خوب نیس! دکترم گفته زیاد عصبی نشو!
بس کن تو رو خدا!
خوب ببین!... من الان حالم خوب نیس. اما همیشه که اینطور نمی مونه که! خوب میشم.
ببین معذرت میخوام. خوب؟ بده به من خودم همشو یه شبه میخونمو حفظ میکنم! خوب؟ اصلا مهم نیس که چجوری نوشتنش، من حفظش میکنم. بده به من. من این نقشو میخوام. خوب؟
قول میدم خوب بازی کنم!. خوب؟؟؟ قول مردونه!
معذرت میخوام!
پ.ن:
نمیدونم!
باشه معذرت میخوام. من اما نامهربون نیستم.
باشه دل آدما تنگ میشهُ کسی هم دروغ نمیگه!
اما همه نمیتونن باور کنن! Like Me
بیا با هم مرورش کنیم. شاید بتونیم بفهمیم که چی میخواد برامون بگه.
شاید معلوم بشه که چه وقت و کجا میشه بهش فکر کرد و ازش استفاده کرد.
اون وقت که ما متوجه حضورش نمیشیم، اون موقع ما کجاییم؟
به چی فکر میکنیم که نمی بینیمش. میتونیم توی بحثای ستاره شناسیمون واردش کنیم؟
میتونیم یه بخشی از طالعمونو ازش بگیریم؟
اصلا میدونی چیه؟ من یه نقشه از آسمون شب بیست و یکم دیماه میخوام.
نقطه های روشنشو به ترتیب شماره ی ستاره ها بهم وصل کنیم جواب خیلی چیزا رو بهمون میده. ممکنه من همشو نتونم بگیرم. ممکنه تو یه تعدادیشو و من هم یه چند تاشو دربیارم.
خوب! بیا با هم بحث کنیم. بیا دونسته هامونو بذاریم روی هم، تا رمزشو بفهمیم.
هر چی باشه من فکر نمیکنم آسمون شب بیست و یکم ماه دهم چندان معمولی باشه که بخوایم ساده ازش بگذریم. من مطمئنم که خیلی رمز آلوده.
اما اینم قبول کن که دو نفری هم خیلی کمیم! دو نفری نمی تونیم خیلی زیاد بفهمیم که چی به چیه!
خوب پس یه کاری می کنیم! من دوستامو، تو هم دوستاتو، دعوت می کنیم بیان اونا هم این شکلو ببینن. بعدش یه ورق کاغذ و یه خودکار میدیم دستشون تا بشینن هر چی از اون شکله فهمیدن بنویسن!
ببین! این مساله دیگه تکرار نمیشه... امشبو میگم.
نقشه ی آسمونو امشبو برام گیر بیار.
ما چهل روز وقت داریم راجع بهش بحث کنیم و به نتیجه برسیم.
البته یکی دو روز کمتر از چهل روز!
توی این مدت، باید توی فضای اسیدی کار کنیم.
خودت که بهتر میدونی، اسید رنگ همه چیزو می بره.
اگه بهش رنگ جدید نزنی، اسید رنگشو حل میکنه، کمرنگش میکنه، و بالاخره اون چیز رنگ می بازه!
آب! آب تنها راه چاره س!
اگه آب بریزی، اسیدو رقیق تر میکنه. بعدش هر چی بیشتر بریزی، اسیدو بیشتر می شوره و میره.
اون موقع که اسیدو کاملا شست، دیگه هیچی رنگشو از دست نمیده!
اون میتونه بخشی از یه فلسفه ی نوینی رو برات مطرح کنه که هنوز به ذهن هیچ کدوم از فلاسفه دنیا هم نرسیده. هنوز راجع بهش بحث نشده. هنوز مو شکافیش نکردن که ببینن چیه.
اینقدر دلمشغولی ها متنوع و زیاد شده که شاید دیگه جای بحثی برای همچین موضوعی نباشه.
چراغ ها رو روشن کن! باید ردشو بزنیم...
وقتی که بچه بودم، همیشه می گفتی: « بازی نکن! بازی کار احمقانه ایه. جای اون یه کار یاد بگیر...»
برای همین من هرگز، هیچ بازی ای یاد نگرفتم و همیشه بازنده بودم...
حالا هم که بزرگ شدم، خودمو به باختن میزنم.، چون بزرگ هستم و دیگه برد و باخت برام مهم نیست. من به بازیا اهمیت ندادم. اما تو دادی. تو با همین بازی، منو سوسک کردی، مگس کردی، منو برده ی خودت کردی، و بعد به من دستور دادی چیکار کنم، و چیکار نکنم.
چون تو بازیو بلد بودیو نذاشتی که منم یاد بگیرم...
پس بیا تا آخر بازی کنیم، تو نقش کسیو که دستور میده، و منم نقش بچه ی احمقی که فقط گوش میکنه، و همه ی دستوراتتو غلط میفهمه... و کاریو که تو میخوای، خلافشو انجام میده.
تو هی داد بکش، من هی میخندم. این فقط یه بازیه... یه بازی کودکانه برای خندیدن...
چرا گلوتو پاره میکنی؟ من باید کارای احمقانه بکنم. این فقط یه بازیه، همون بازی ای که وقتی بچه بودم، آرزوشو به دلم گذاشتیو گفتی: «نکن! کار احمقانه ایه.»
حالا یه چیز دیگه بگو یه دستور دیگه بده، تا من درست خلافشو انجام بدم.
بگو پاشو یه کار پیدا کن، تا من همه ی عمرمو بخوابمو هیچ کاری نکنم.
بگو خونه رو مرتب کن، تا من خونه تو به آتیش بکشم.
بگو مودب باش، تا من همه ی کلمات رکیک دنیا رو اختراع کنم.
بگو زندگی کن تا من چشمامو ببندمو بمیرم.
بگو میخوام زندگی کنم، تا من پدرتو دربیارمو نذارم.
بگو!
زود باش!
من دلم بازی میخواد!
تو چطور؟
برگرفته از شعری به همین نام از شل سیلوراشتاین و ترجمه ی خانوم چیستا یثربی
۱- وبلاگها رو میگشتم که یه دفه توی وبلاگ مهربانو عزیز از ناراحتی یخ زدم!!!
بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت به توان همون بی نهایت ناراحت و غمگینم! و کاش نمیخوندمش.
۲- باوفای عزیز دعوتم کرد به بازی! اما من نوع دیگه شو کار کردم. البته با ادبیات خودم!
بدون اجازه از خانوم یثربی که ترجمه ش کردن...
۳- در یک اتفاق نادر و دوست داشتنی حمید دو بار در عرض یه پست برام کامنت گذاشته!
۴- فکر مهربانو هنوز از سرم نرفته! دنیا، روزگار، آخه چرا؟
۵- بابک اسرافیلی اعتراض داره که اینجا هواش خفه س و انرژیشو میگیره. اما بابک جون به خدا همچینام که میگی سخت و طاقت فرسا نیست. ببین اومدم بازی کنم که یهو بازم مهربانو یادم اومد!
۶- چه صبری دارد مهربانو!!! ما چی؟؟؟ ما به چی دلمون خوشه؟
آمدم که بگویم
ناگهان سواری تندرو چنان در میدان به تاخت و تاز مشغول شد که هر آنچه که رنگ و بوی آرامش گرفته بود دوباره بی رنگ شد
. آن سوار تیزرو رفت و از پی خود میراثی بجای گذاشت.همگی به سمت من آمدند
. دستانم را از پشت بستند و لبهایم را دوختند، مرا به زور وادار کردند که جلوی جمعیتشان دور میدان بچرخم. تمامشان را از نظرم گذراندم. از سر غیظ و نفرت، هر کدام ضربه ای به من زدند، دشنامی نثارم کردند و خنده ها سر دادند. مشعل ها را در هوا چرخاندند.او مردی است بی احساس و بی عاطفه
. ظرفیت و صلاحیت جستجو را ندارد. او خواب است. او بیهوش است. او لبریز از نفرت است. او لبریز از خشم و دشمنی است. او با سم خباثت مسموم شده است. بدگمان است. پر از شک و تردید است. او ذاتش سرشار از نیرنگ و خدعه است. او صداقت ندارد.و ای کاش اینقدر زود ابراز وجود نکرده بودم...
قبلا اگر میخواستم اعتراضی کنم، میخواستم بلوایی راه بیندازم و یا می خواستم آتشی در دل برپا کنم، دلم خوش بود که تو بهانه ای هستی برای آنارشیست بودنم. برای هر آنچه که مرا هرج و مرج طلبم می خوانند دلیل تویی! اما این بار حتی قدم هم نمی زنی که بگویم این صدای قدمهایت است که این گونه فکرم را خط خطی کرده!
شاید اینقدر متحمل بی صدایی شدم که به یکباره، خودم با دستان خودم جار و جنجالی جدید براه انداختم، بناهایی را که حالا رنگی از آرامش گرفته بود را آتش زدم، سکوت شهر را شکستم که احساس نکنم که این هوای مردگانست که دارم استنشاق میکنم.
احساس کنم که هنوز من در جمع زندگانم و از همه مهمتر اینکه زنده ام و نفس میکشم، می خوابم و خواب می بینم. کابوس هایی میبینم که تاب و توان ماندن در خواب را می گیرد و من حس میکنم که لااقل توانایی آنرا دارم که بیدار شوم... بیدار شوم و دیگر ادامه ی آنرا نبینم.
و یک لیوان آب خنک داشته باشم که روی آتشی که در دلم بر پا شده بریزم و باز هم ادامه بدهم...
به زندگی، به خوابیدن و بیدار شدن، به خوردن و آشامیدن، و به ...
به ساختن و دوباره سوختنش. به خنثی ماندن...
زمزمه ی جیرجیرکها هم لذت بخش است. حتی اگر خواب شب را بر تو حرام کنند. فکر کردم که تویی که نام مرا مدام به زبان می آوری... اما این همان جیرجیرکی است که نام مرا از روی پیشانیم خوانده و مدام دارد برای من تکرارش می کند!
حدودی ِ آندرومدا و شاید هم دورتر...
در حضوری از معنا و آن دمی را که جزیی از کل قرار داد.
روزی گستردگی را در محدوده ای خواهی گنجاند. باور کنم؟
اینقدر برای گفتنش فشار آوردی که هذیانهای بافته شده ات را به تن آیینه کردی و پرتابش کردی در فضا و خواستی که روی امواج سوار باشد و تو از پروازش لذت ببری. آیینه رفت و رفت و رفت، تا آنگاه که دیگر نرفت و شاید هم نتوانست که برود و همینطور که رفته بود برگشت و برگشت و برگشت تا جلوی پای تو بر زمین خورد و شکست...
و چقدر هم دل تو شکست! آخر دل بسته بودی به آیینه ای که نقش بادبادک را برایت بازی کند!
اما من امروز واقعا کار دیگری ندارم جز همین تاب بازی! یعنی فکر می کنی که اینقدر آزاد شده ام که حالا خیال دیگری جز این در سر ندارم!؟ گاهی هم اگر شد آب پرتقالم را خواهم خورد و به پرواز آیینه ات می اندیشم! تو کجایی؟ پیش آیینه ات؟ یا پیش هذیان هایت؟
حوصله سرسره بازی را ندارم. راستش را بخواهی فعالیت زیاد دارد. در ضمن یکبار هم که بروی بالا در ازایش فقط میتوانی یکبار سر بخوری! خوب به نظرم این اصلا نمی ارزد. خصوصا با این حالی که من دارم و تو داری... راستی آب پرتقالم را یادم نرود که بخورم!
از الاکلنگ هم هرگز سخن به میان نیاور که در آنصورت باید محتاج آدم دیگری شوم! آنهم با این اوضاع و احوال اصلا صلاح نیست. میدانی چرا؟ شاید او خسته شد و خواست برود! و آنوقتی که او می رود من روی هوایم، و وقتی هم که رفت من از آن بالا چنان به زمین خواهم خورد که ...
نه اجازه بده فقط در ضمن اینکه تاب میخورم، یادم نرود که آب پرتقالم را هم بخورم!
تو که هنوز مشغول جمع کردن تکه های شکسته ی آیینه ای؟؟؟ نه رها کن! اینها خودشان جذب خون تو می گردند. خواهی یا نخواهی دور ریخته نمیشوند. جذب روح تو خواهند شد! برخیز و بیا تاب بازی مرا ببین! یکبار که فشار به تاب می آوری میتوانی دقایق زیادی در ازای همان یک فشار، بارها تاب بخوری. تازه اگر دلت بخواهد ادامه هم بدهی هر چند دقیقه یکبار انرژی ناچیزی برای تداومش صرف میکنی!
در خلال تاب بازی هم حتی میتوانم فکر و خیال کنم و دوباره تصاویر پرواز آیینه ات را به یاد آورم. می توانم آنقدر فکر و خیال کنم که از ازدحامش به خواب بروم. و این تاب مثل گهواره ی بچگیم آهسته آهسته آنقدر برود و بیاید تا باز ایستد. بی آنکه من بیدار شوم. انگار که مادرم گهواره را تکان داده آنقدر، تا از خستگی خوابش برده و دیگر تکان نمیدهد.
... و وقتی که بیدار می شوم، ترا می بینم که هنوز اشک در چشمانت است و به دنبال تکه های آیینه ی شکسته ات می گردی و خورشید را می بینم که بار و بندیلش را جمع کرده و دارد می رود که بخوابد...
و لیوان خالی آب پرتقالم...
راستی!!! هوا چرا اینقدر سرد شده؟ نکند زمستان است و به ما نمی گوید؟
نمیدانستم هوا هم گاهی شیطانی میکند! شاید منظومه هایش منثور شده!
1
26- در ششمین ماه بارداری الیزابت( همسر زکریا و مادر یحیی)، خدا فرشته ی خود، جبرئیل، را به ناصره یکی از شهرهای استان جلیل فرستاد.
27- تا وحی او را به دختری بنام مریم برساند. مریم نامزدی داشت بنام یوسف، از نسل داود پادشاه.
28- جبرئیل به مریم ظاهر شد و گفت: سلام بر تو ای دختری که مورد لطف پروردگار قرار گرفته ای، خدا با توست.
29- مریم سخت پریشان و متحیر شد، چون نمی توانست بفهمد منظور فرشته از این سخنان چیست.
30- فرشته به او گفت: ای مریم، نترس! زیرا خدا به تو نظر انداخته است.
31- تو به زودی باردار شده، پسری به دنیا خواهی آورد و نامش را عیسی خواهی نهاد.
34- مریم از فرشته پرسید: اما چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ دست هیچ مردی به من نرسیده است!
35- فرشته جواب داد: روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سایه خواهد افکند. از اینرو آن نوزاد مقدس بوده، و فرزند خدا خوانده خواهد شد.
37- زیرا برای خدا هیچ کاری محال نیست.
2
1- در آن زمان آگوستوس، امپراتور روم، فرمان داد تا مردم را در تمام سرزمین های تحت سلطه امپراتوری خود، سرشماری کنند
3- برای شرکت در سرشماری، هر شخص می بایست به شهر آباء و اجدادی خود می رفت.
4- از اینرو، یوسف نیز از شهر ناصره در استان جلیل به زادگاه داود پادشاه یعنی بیت لحم در استان یهودیه رفت زیرا او از نسل داود پادشاه بود.
5- مریم نیز که در عقد یوسف بود و آخرین روزهای بارداری خود را می گذراند همراه او بود.
6- هنگامیکه در بیت لحم بودند، وقت وضع حمل مریم فرا رسید.
7- و نخستین فرزند خود را که پسر بود به دنیا آورد و او را در قنداقی پیچید و در آخوری خواباند، زیرا در مسافرخانه ی آنجا برای ایشان جا نبود.
21- در روز هشتم تولد نوزاد، در مراسم ختنه ی او، نامش را عیسی گذاردند، یعنی همان نامی که فرشته پیش از باردار شدن مریم، برای او تعیین کرده بود.
22- روزی که قرار بود والدین عیسی به اورشلیم، به خانه ی خدا بروند و مطابق شریعت موسی، مراسم تطهیر بجا آورند، عیسی را نیز به آنجا بردند تا به خانه ی خدا وقف کنند.
23- زیرا در شریعت آمده بود پسر ارشد هر خانواده باید وقف خداوند شود.
24- پس والدین عیسی برای طهارت خود، قربانی لازم را تقدیم کردند، که مطابق شریعت می بایست دو قمری یا دو جوجه کبوتر باشد.
39- یوسف و مریم پس از اجرای مراسم دینی، به شهر خود بازگشتند.
40- در آنجا عیسی رشد کرد و بزرگ شد. او سرشار از حکمت بود و فیض خداوند بر او قرار داشت.
3
23- عیسی تقریبا سی ساله بود که خدمت خود را آغاز کرد. مردم او را پسر یوسف می دانستند.
4
18- روح خداوند بر من است! خداوند مرا برگزیده تا مژده ی رحمت او را به بینوایان برسانم. او مرا فرستاده تا رنجیدگان را تسلی بخشم و رهایی را به اسیران، بینایی را به نابینایان اعلام نمایم و مظلوم را آزاد سازم.
19- و خبر دهم که زمان آن فرا رسیده که خداوند، انسان را مورد لطف خود قرار دهد.
پ.ن:
۲۵ دسامبر مصادف با تولد عیسی ناصری ( عیسی مسیح) است. متن بالا برگرفته از انجیل لوقا ست. لوقا پزشک بود و اغلب با پولس رسول همسفر میشد تا در رساندن پیام مسیح به مردم او را یاری دهد. در ضمن تاریخ نویس هم بود.
من دیگه نمیخوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
چون من عضو یه گروه تبهکاری شدم. ما زیادیم. من راننده شونم. من رانندگیم از همه شون بهتره. من خیلی خوب می رونم. از همه شون بهتر. رییس آدم با کله ایه. مخش خیلی خوب کار می کنه. اون به من هیجانو هدیه میده. چیزی که خیلی وقته تو زندگیم نداشتمش. رییس قبل از هر کاری اونچنون با من صحبت می کنه که اونقدر هیجانی و خشن میشم که برای انجام اون کار لحظه شماری می کنم. کلی برای اون کار شارژ میشم.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
ما آدمای اصلا خوبی نیستیم. ما کارای کلون انجام می دیم. ما دزدی های بزرگ می کنیم. از موزه ها، از بانک ها از خونه های خیلی خیلی بزرگ... خلاصه ما خیلی حرفه ای هستیم.
ما اصلا آدمای خوبی نیستیم. ما قاچاق میکنیم. آدم، جنس، اسلحه یا هر چی که توش پول خوبی باشه.
ما اصلا آدمای خوبی نیستیم. لازم بشه آدم هم می کشیم. ما دنبال دردسریم. ما پولشو میگیریمو اینکارا رو انجام میدیم. ما پول کلونی میگیریم. آخه ما خیلی حرفه ای هستیم.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
من توی کاراشون، توی ماموریتاشون راننده م. من خیلی بهتر از بقیه می رونم. رییس میگه اگه یه کمی بجنبم حتما بهم آدم کشی هم واگذار میکنه. این خیلی هیجان انگیزه که منم آدم بکشم. من هم راننده شونم هم بپاشون. من کشیک میدم. ما آدمای شروری هستیم. ما قاتلیم. ما خیلی جنایتکاریم.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
ما پول میگیریم آدمای مزاحمو از سر راه ورمیداریم. ما حق السکوت زیادی میگیریم که کاری به کار کسی نداشته باشیم. ما خرابکاریم. ما بمب گذاری هم تو دستمون باشه انجام میدیم. ما آدمای خطرناکی هستیم. ما آدمای سنگدلی هستیم. ما رحم نداریم.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
ما پول داریم. ما خیلی خیلی پولداریم. ما خونه های بزرگ و قشنگی داریم. ما ماشین های مدل بالا سوار می شیم. پلیس نمی تونه مانع ما بشه. چون ما ارتباطای خوبی داریم. ما حامی های قوی داریم. ما خیلی قوی هستیم. ما خوشیم. ما هیجان داریم. ما روزای خوبی رو داریم میگذرونیم.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
روزایی که خوب بودم هیچکدوم از این خوشیا رو نداشتم. اما حالا...
من خیلی خوشبختم. من دیگه پخمه نیستم. من پول دارم. من دوستای زیادی دارم. حرفم خیلی در رو داره. خیلی روم حساب میشه. خیلیا ازم میترسن. من میتونم بهترین خونه رو تو شهر بخرم. بهترین ماشینو سوار شم. من میتونم یه تیم فوتبال داشته باشم. من می تونم برا خودم دار و دسته درست کنم. میتونم خرابکار تر از اینی که هستم بشم. من میتونم بدترین آدم باشم اما خوش باشم. خوش بگذرونم. خوشحال باشم. بخندم. گردش کنم. تا لنگ ظهر بخوابم. آب پرتقال بخورم. من میتونم یه باغ بزرگ وسط همین شهر داشته باشم. من میتونم همه چیز داشته باشم...
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
من دیگه خوب نیستم. وقتی من خوب بودم، هیچکدوم از اینا رو نداشتم. من از اینی که الان هستم خیلی خوشحالم. آخه من صاحب یه دنیام، با تمام امکاناتش. من خدای این دنیام.
من دیگه نمی خوام خوب باشم...
من دیگه اصلا نمی خوام آدم خوبی باشم...
پ.ن:
یونس، جولیا، سایه، علیرضا، مهرداد، پارسا، مهتاب، یلدا، مسیح، تلفن، حشره کش، تلگراف، تلکس، تلفکس، کابل، برگردان، قیچی، رو پایی، ساعد، آبشار، رودخانه، جویبار، قائمشهر، مازندران، ایران...
تریبون که آزاد بود... کسی چرا استفاده نکرد؟؟؟
چرا؟؟؟ گرچه پیام بابک آزاد، سعیده و محمد به شدت دریافت شد!!! ممنون
عنوان هیچ ارتباطی با متن ندارد ، مثل این روزهای من!!!