تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
بارانی که بارید...


دیشب می گفتم که کاش باران ببارد... در تهران و از آسمان تهران. و امشب خدا، ابرهایش را فرستاد که برای من و برای هر کسی که آرزوی باران کرده بود، ببارد.

باران وقتی میبارد من احساس آرامش عمیقی می کنم. انگار که هر چه تشویش و دلهره است از این شهر و دیار می زداید. غرق خنکای باران می شوم. خیس قطرات آبی می شوم که خدا برای شستن روح و جان نثارمان می کند و صدای دلنشین خوردن قطره های باران در دل سکوت و سیاهی شب پرده ی گوشهایم را چنان صیقل می دهد که آنرا آماده ی شنیدن ریزترین صدا های دنیا می کند.

همچنان اینجایم. هنوز در میان این سفیدی تنها ابهام است که از هر چیز و هر کس به من می رسد و من تنها چیزی که میتوانم ارائه کنم، ایهامی است که مرا در بر گرفته. در میان این گرفتگی و پنهانی، درخت را می بینم که پر شده است از سوالاتی که درعین گنگی شکوفه می زدنند.
بعضی زود پژمرده می شوند و از درخت می افتند و فقط نقشی از آن روی زمین، پای آن درخت میمانند، و بعضی دیگر چنان سنگین و پر از گلبرگهای حجیم می شوند که شاخه های درخت را تاب و تحملشان نیست و عن قریب است که شاخه را بشکنند.

پای آن درخت نشسته بودم و داستانسرایی می کردم. معادلات درجه یکی بود که روبرویم نوشته بود و در یک حرکت ساده معلوم ها و مجهول ها را از هم جدا می کردم و این معلوم ها بودند که مجهول ها را فریاد میکردند و مرا شادباش می گفتند که معما حل شد.
اما آمده ای روبرویم نشسته ای و معادلات درجه بالایی می گذاری پیش رویم که شامل چندین مجهول مرکب است و معلوم هایی که دم از نامعلومی می زنند. می گویی مرز ها را که باز کنی با بینشی عمیق، حلال معادلاتت را خواهی یافت!

لازم است که همه ی مرزها را باز بگذاری و خودت این همه با دقت بنشینی و مراقب باشی که غریبی که از راه می رسد آیا صلاحیت داخل شدن دارد یا نه؟؟؟
چه تضمینی وجود دارد که بر حجم این معادلات و مجهول ها و پیچیدگیش باری نیفزاید؟؟؟

آیا می توان تصاویر و داستانها و رویاها را در این مه گرفتگی به راحتی باور کرد؟؟؟
آیا درست است که دوباره دچار حوادثی شوی که مزه ی تلخ تجربه اش هنوز در کام توست؟؟؟
بهتر نیست که فرار کنی؟؟؟
می توان فرار نکرد و همینطور ماند و به همین منوال، زمان را سپری کرد؟؟؟
آیا برای ماندن لازم است که مبارزه کنی؟؟؟
هدف چیست که می خواهی برای آن مبارزه کنی؟؟؟

آیا این هدف شایسته ی مبارزه ای بس سخت و شدید است؟؟؟

من فقط گنگ و مبهم و گیجم! و گرنه مشکلی ندارم. هر چند که سمباده ها را آماده کرده که بر ظرافتها بکشم و خود را آماده ی خشونتی کنم که در انتظارم است. دنیایی به رنگ قرمز و سیاه و زرد، و مایملکی که حتی برگی از کاغذش را هم نمیتوانم با خود ببرم. حتم دارم که در آن عالم بی رنگی، رنگ همه ی پرسشهایم چنان کمرنگ می شود که تنها خواب میماند که برای رسیدن به آرامش، اولین هدفم باشد.

پ.ن:
خواستم بیایم و حسابی گله کنم که آهای دوستان دیگر نه وبلاگ بخوانیم و نه وبلاگ بنویسم!!!
دیدم شاجین و باوفا و... کامنت دادند. و گرنه فریادم به آسمانها رفته بود!
به خاطر شاجین عزیز دیگر روی نظرات تایید نمیگذارم تا بداند مشتاق حضورش هستم

 شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:52  توسط سینا  | 
چهارچوب


چشمانت را می بندی
...
در را باز می کنی و می آیی به سمتم...
من اما نشسته ام آن وسط پای همان درخت. صورتم را میان دستهایم پنهان کرده ام.
تو می آیی و می نشینی روبرویم، دستهایم را کنار می زنی، نور شدیدی می رود میان تاریکی چشمانم.
من صورتت را نمی بینم، محوی در آن نور...
از جایت برمیخیزی و دستت را به سمتم دراز می کنی. از من میخواهی که برخیزم. سفیدی محضی است و همه چیز میان این سفیدی، مبهم! جز تو که ایستاده ای میان این سفیدی.
هر چند تو نیز به نوبه ی خود مبهم و محوی
...

دستت را می گیرم و بلند می شوم از جایم. حرکت می کنی و مرا می کشانی به دنبال خود. می خواهی که ببینم هر آنچه در اینجا برایم وجود دارد. اما این چیزها که تو نشانم می دهی برای خودت هم محو و ناشناخته است، اما اصرار داری آنها را باز به من باز بشناسانی...

مدعی می شوی که نور های سبز و سفیدی جریان دارد، مدعی می شوی که چهار فصل است، کویر است، آفتاب است، حتی یک دریاچه می خواهی برایم رسم کنی، در این ایهام و ابهام...
تو داری زیبایی ها را شرح می دهی رویاها رسم می کنی و آنها را نشانم می دهی، اما نگاه نگران مرا که معطوف به آن در ِ باز شده است را نمی بینی. تو مرا به این سو و آن سو می بری اما من گویی هیپنوتیزم آن در ِ باز شده و کلون شکسته شده اش هستم...
و تو خسته می شوی، غرق خواب...

دستم را رها می کنی، می خواهی بروی دنبال کارت، من همچنان هاج و واج اینم که در باز است. با نگاهم دنبال می کنم قدمهایی که بر می داری و از من دور می شوی... در چهارچوب در که می رسی می ایستی و رویت را بر میگردانی به سمتم. نگاهم می کنی و می گویی که در باز باشد و منتظر مهمانی باشم که خواهد آمد...
دستت را به نشان خداحافظی تکان می دهی و میروی و در را هم نمی بندی...می خواهم فریاد بزنم و بگویم که تو که می روی مهمانت را هم بردار و با خود ببر، اما تو دیگر رفته ای و در را نیز باز گذاشته ای...

من هنوز گیج و منگ میان این سفیدی مبهمم و محو دری که باز است و کلونی که شکسته است، به سمت در میایم، دلم می گیرد که همینطور در باز باشد، نمیدانم چرا اما ترجیح می دهم ببندمش و دوباره برگردم همان جایی که اخیرا برای خود دست و پا کرده ام، یاد حرفهایت می افتم...
اما چه کنم که رویی دیگر دیده ام از این آبادی، قساوت در دلم نقش می بندد، دندانهایم را بهم می فشارم و در را محکم می بندم...

سرم را میان دستهایم می گیرم، مرور می کنم آنچه بر من گذشته و به سمت جایی که نشسته بودم قدم بر میدارم... می نشینم، به تو و آن مهمان فکر می کنم، می گویم که خیالاتی شده ام.
تو شاید بودی اما حضور آن مهمان برایم درک نشدنی است
. لااقل حالا که اینجایم نمیتوانم به حضورش بیاندیشم. چشمانم را میبندم و ترا دوباره میان چهارچوب آن در ِ باز شده تصور می کنم که داری برایم دست تکان می دهی، لبخند می زنم و من هم برایت دست تکان می دهم.
چشمانم را می گشایم... تو نیستی و در هم بسته است، آرام می شوم...
باز هم چشمانم را می بندم... می خوابم.

پ.ن:
حالا که میگویی تمام در و چهارچوب و کلونش را از جا کنده ای و برده ای جایی نا معلوم برای من، و خاک کرده ای همه شان را، حالا توقع داری که از خطرات مصون بمانم؟؟؟
حالا هر کسی که بخواهد میتواند بیاید و نیشش را بزند و برود! مثل قدیم! برایت گفته ام که!
آنوقت چه؟؟؟ چه کسی این امنیت را برایم تضمین کرده که آسوده باشم مانند وقتی که در بسته بود؟؟؟
من هنوز در همان گیجی و ابهامم...
چرا فکر می کنی که باید قضیه را بدین منوال پیش بگیرم؟؟؟
راه دیگر چه؟؟؟ هست ؟؟؟

 سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 5:30  توسط سینا  | 
تعفن

خوابیده ای و غلت می زنی در این خوکدانی.
آغشته میکنی بوی تعفن وجودت را با بوی کثافت و لجن این خوکدانی! تنت مالامال شده از هر چه لجن و کثافت است. بچه خوکی را در آغوش گرفته ای که صورت احمقانه ات را می لیسد و تو غرق لذتی.
باران شدید شده و به تندی می بارد و احاطه کرده است ترا معجونی از کثافتِ خوک و لجن و گِل.
ب
وی تعفنت هم خوکها را به گوشه ای رانده...

در این هوایم که مرا میبینی، لبخند می زنی. خوک را رها می کنی و از جایت بلند می شوی و میایی به طرفم. درب خوکدانی را باز می کنی و آغوش میگشایی که مرا در بر گیری...
زیر باران خیس شده ام، پاهایم در گِل فرو رفته است. عقب عقب می روم، تلو تلو می خورم، می افتم روی زمین. تو همچنان قدمهای سنگینت را برمی داری به سمت من و می خندی ابلیس وار...
دندان های کثیفت را نشانم می دهی. من خودم را کشان کشان از روی زمین گِل آلود به عقب می رانم.
برمی خیزم و با چشمان پر آبم به دنبال دست آویزی می گردم. چوبدست گرز گونه ای میابم. خم میشوم و به دست می گیرم. بلند که می شوم تو صورت به صورتم ایستاده ای.

از دماغ و گوشهایت عفونت و خونابه می زند بیرون. بوی کثافت می رود در مشامم. چشمانم سیاهی میرود، تو مرا در بر می گیری، محکم مثل همیشه، و تن ِِ بی دفاعم آلوده ی لجنهای تنت می شود.
سرگیجه می گیرم و می افتم روی زمین. تو روی من می افتی و مرا غرق بوسه می کنی. خونابه و عفونت نثارم می کنی. من به اوج تهوع می رسم و تو دست بردار نیستی. روی پوستم عفونت میکند جای بوسه های هَوَسَت، زخم می شود هر جای بدنم را که با سر انگشتان زالو وارت جستجو می کنی.
باران می بارد شدید، و من و تو شده ایم گِل آلود و یکپارچه عفونت و خونابه و لجن...

به خودم میایم، مزه ی لجن زیر زبانم می رود، صورت از تو بر میگیرم و تف می کنم هر آنچه که در دهانم کردی، چوبدستم را نگاه می کنم. می کوبمش روی سرت، چشمانت درشت می شود، از تقلا باز می ایستی، از روی من بلند می شوی، دو زانو می نشینی میان پاهایم. من جمع می کنم خود را و درست می نشینم روبرویت. تو گیج می زنی، اما باز هم می خندی، شیطانی!

دستانت را دراز می کنی و می گذاری روی شانه هایم. می کشی بار دیگر مرا به سوی خود و در برم میگیری. چوبدست را باز هم می کوبم روی سرت. غلیان می کند خون از گوش و دماغ و دهانت. بالا میاوری روی من لخته هایی از چیزی شبیه همان کثافت ها که در آن خوکدانی خورده بودی. ضربه دیگری روی سرت و تو می افتی و می شوی نقش زمین. آتشفشان می شود سر ِ متلاشی شده ات، آتشفشانی از کثافت و خون ِ غلیظ که لخته لخته بیرون می جهد. دلهره و ترس فرا می گیرد مرا.
بر میخیزم و می ایستم بالای نعش ِ متعفنت.
تو داری جان می دهی و پر شدی از خون و عفونت و لجن و کثافت...
بوی جدیدی می دهی، فضاحت بار تر از قبل! من باز سرگیجه دارم، می افتم روی نعشت و صورتت را بوسه می دهم. گریه می کنم...
آلوده ی آلودگیهایت شده ام...
و من نیز مانند تو جان در بدن ندارم...
اما باز ترا میبوسم...

 جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:38  توسط سینا  | 
این چند روز...

 
گرچه مدتی است که آمده ام، در حد چند روز... اما به لحاظ خیلی ها من هنوز نیامده ام.
سعی نکردم که در خوابشان خللی وارد شود. بهتر دانستم که اینگونه فرض شوم که من هنوز هم نیامده ام. از سوی بالاسری ها مورد فشار بودم که سخت گیری بی موردی است و اصلا دلیل موجهی برای اینکار ندارم، اما شاید چندین دلیل قانع کننده برای خودم وجود داشته که ترجیح دادم نیامده فرض شوم.

در هر حال، این چند روز نتوانسته ام آن چیزی که مد نظرم بوده نقاشی کنم. گاهی چیزی می رود که شکل و رویی بگیرد که ناگهان همه چیز از بین می رود. در ضمن من این روزها با عنوان ها هم مشکل دارم. شاید چون متن خودم با عنوانم نمی خواند.

گوشهایم را روی دیوار گذاشتم تا بفهمم که آنسوی دیوار چه خبر است و چه می گویند، اما این صدا وقتی می خواهد از بطن دیوار بگذرد و به گوشهای من برسد مفهومش را از دست می دهد و یک جور مبهم و گنگ میاید و من هم هیچ نمی فهمم

یادت بخیر نیکلا... دوست دبستانی من!
نیکلا اولین کسی بود که دیدم دست در جیب به دنبال سرنوشت می رود. در آن زمان اصلا معنی این چیزها را نمی فهمیدم. اما اینکه الان برایم سوال شده اینست که ما باید دنبال سرنوشت برویم یا اینکه سرنوشت خودش به دنبال ما میاید و یا شاید هم اینکه مثل داستانی است که نوشته شده خودش فصلی از پی فصل دیگر میاید و ما فقط نقش خودمان را بازی میکنیم، تلخ و شیرینش پای نویسنده اش!
شاید خیلی چیزها بود که همون زمان من از حتی نقاشیهایش یاد می گرفتم، زمانی که معنی نیمی از کلماتش را حتی نمی فهمیدم.

هاینریش بل در داستان « شغلم؛ خنده» اینطور مینویسد:
...شيردوش از اينكه مي‌تواند گاو را فراموش كند خوشحال است و بنا نيز از اينكه سيمان را از ذهن دور كند سعادتمند. درهاي خانه نجار خرابند. قناد عاشق خيارشور است و قصاب عاشق شيريني بادامي. نانوا هم سوسيس را به نان ترجيح مي
دهد. گاوبازها عاشق بازي با كبوتر، و بوكسورها وقتي خون دماغ شدنِ فرزندشان را مي‌بينند، رنگ از صورتشان مي‌پرد...

برای طی کردن مسیر شاید بتوان برای مدتی کوتاه همین سیاست را پیشه کرد. شاید تنوعی باشد و شاید هم ترک عادتی که موجب مرض!
نمیدانم دقیقا، فعلا که داریم میرویم جلو خواه ناخواه، گذرش را گاهی حس می کنم و گاهی هم مخفیانه می گذرد که من چیزی نفهمم. بیچاره نمیداند که چه من بفهمم چه نفهمم نمیتوانم جلوی گذشتنش را بگیرم. اما حالا چرا گاهی مخفیانه بر من میگذرد من باز هم نمیدانم.

پ.ن:
امروز تولد توست... روز شانزدهم... شانزدهم روز بهمن...

 دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط سینا  | 
ریزش


همیشه و در همه حال نقطه ای وجود دارد که بتوان از آن به عنوان نقطه ی پایان یاد کرد
. پایانی برای هر چیز و هر کس. معلوم نیست که در این نقطه چه به حال و روز آدم میاید. چون گاهی ممکنست وقتی در این نقطه قرار می گیرد به کامیابی برسد، و گاهی هم آنقدر مورد هجوم غم و غصه قرار بگیرد که از فرط حسرت و ناراحتی دق کند. اما وجود این نقطه را هرگز نمی توان کتمان کرد.

درست زمانی که دریایی از یک عالم آدم آشنا و غریب، ترا احاطه کرده اند و تو داری در میان این جمعیت دست و پا می زنی و سعی ات بر اینست که غرق نشوی و حداقل اینکه سرت از این دریا بیرون بماند که بتوانی نفس بعدی را از هوا بگیری، می شوی طالب آرامش و سکوت. اما وقتی که جذر شدیدی بر این دریای انسانی حاکم می شود و تو می مانی و خودت، و به خیال خودت آرامش را فقط در این لحظه می توانی ببینی، تنهایی چنان به سراغت میاید، طوری که فکر می کنی تا به حال تنها تر از این زمان نبوده ای.

دوباره باید راهی شوی. به سمت و سوی دیگری، به سمت جمعیت دیگری و به سمتی که باز هم میشوی یک پا طالب آرامش!

وقتی میرسی و می بینی که دوستیها با آن همه ادعا های بلند بالا چنان رنگ زرد گرفته که شبت از انعکاس نور آن روشن شده و دیگر خواب به چشمانت هم نمیاید. می فهمی که آنچه که تو فکر می کردی درست برعکس آن چیزی است که می بینی.

دلزده و غصه دار می شوی، می خواهی فرار کنی، موجی در دلت پا میگیرد که می خواهد همه را چنان بشوید و از بین ببرد که دوباره دلت بشود مثل روز اول، بدون دوست و آشنا. تازه خیالت راحت می شود که اگر برای کسانی مثل برادر بودی، بیجاست که توقع داشته باشی که روزی روزگاری تکه ای نان مهمانت کنند.

رفقا... ما کجاییم و ... شما کجا!!!

روی ماه نشسته ام. تنها نوایی که دارم زمزمه می کنم نوای «خداحافظ راه شیری» است...
من آماده ی رفتنم...
خداحافظ راه شیری!

 جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:56  توسط سینا  | 
تیرباران


در زندگی گرم و نابینایمان، مردمی را که حکم مرگشان داده شده است، مشتی مردم تنها مانده، مشتی مردم نگون بخت و فلک زده می شماریم
... به نحو طبیعی و غریزی، گمان می بریم که در هر حال هرگز ممکن نخواهد بود که گذر ما به سلول مرگ بیفتد، مگر آنکه گناهی بزرگ از ما سر بزند یا سرنوشتی شگرف در میان باشد.

باید مغزمان را از افکار مکتسبه ی بسیاری رهایی دهیم تا دریابیم که این کولونی ها، انباشته از اجتماعی مردم پاک افتاده اند. ضعف، ضجه، ناله، فغان، التماس، فریاد، نیرنگ، نفرت، سب و ... تنها به جرم کاری که کرده اند یا نکرده اند. و این حکم ها به جرم ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کارها روی دستشان گذاشته شده است. از این انبوه خلق کمتر کسی بخشوده می شود و بیشتر دچار «حد اعلی» می شوند. و این نامی است که آنان به «واپسین تدبیر»، یعنی حکم مرگ داده اند. زیرا که از زبان مغلق نفرت دارند و پی اسمهایی می گردند که کوتاه و درشت باشد.

محکومین شبها به خواب نمی روند و در انتظار می مانند و تا زمانی که روز نیامده آرام نمی گیرند. و امروز تنها به شرط آنکه آفتاب از تافتن به او باز نماند، مجموعه ی آن کیفر هایی را که ما به پاس انسان دوستی نمی خواهیم بر او عرضه کنیم به رضای خاطر می پذیرد.

و بدینسان روز موعود فرا می رسد و این همه آدم تیر باران می شوند. هزارها، دهها هزار، صدها هزار و میلیونها تن تیر باران می شوند. جمع می کنیم، تقسیم می کنیم، آه ها از دل بر می آوریم، نفرینها می فرستیم، ... اما باز هم آنچه به دست می آوریم، رقم است و بس...
و این رقمها تاثر و حیرت به بار می آورد ولی سپس به آسانی فراموش می شوند.


این چیزها چگونه اتفاق می افتد؟ آنجا چگونه انتظار می کشند؟ چه احساسهایی بهشان دست می دهد؟ در چه اندیشه ای فرو می روند؟ به چه تصمیم ها و نتایجی می رسند؟ و در واپسین دقایق چه احساس هایی دارند؟

حتی جلادها هم همه چیز را نمی دانند. در میان هیاهو و غرش موتورهای اسلحه شان که در اثنای اعدام ها به کار می افتد، گلوله هایی که از تفنگشان خارج می شود، بی آنکه بشنوند حواله ی قربانی می کنند و خود نیز محکوم به اینند که در عالم بهت و حیرت، از آنچه اتفاق می افتد و از کاری که صورت می دهند چیزی سر در نیاورند. آنها هم پایان قضیه را نمی دانند. تنها این کشتگانند که تا پایان قضیه را می دانند. و به زبان دیگر هیچ کس نمی داند.

واقعیت اینست برای تفهیم آن، حتی از هنرمندان کاری ساخته نیست. آنها نیز چونان دیگران از آنچه تا پریشان شدن مغز به ضرب گلوله، فشرده شدن گلو در چنگ طناب می گذرد، چون مبهم و درهم و برهم است، اطلاعی ندارند.

عکسهای قربانیانی که تیرباران شده اند یا در بازداشتگاهها جان سپرده باشند، روی میزها چیده شده است. در سراسر روز، احتفال و ابهتی بر محل فرمانروایی می کند. مارش عزا نواخته می شود و به نوای این عزا دوستان می آیند و لب خاموش و فرو بسته به روی این عکس ها نگاه می کنند، سیگار می کشند، گوش می دهند، آهسته با هم حرف می زنند. مطالعه ی چنین کتابی که قلم و کلام را به تقریب در آن سهمی نیست، تا قیامت اثری عمیق در دلهایشان به جای خواهد گذاشت. و همین دوستانند که خداحافظ نگفته می روند.

بی شک و شبهه، در اقلیمی که همه تن به انقیاد داده اند، غلیان یاس همیشه سلامت بخش است.

 یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:33  توسط سینا  | 
من گفتم!


نظام سرمایه داری، جایی که همیشه وانمود می کند که در جامعه ی انسانی زندگی می کنیم، جایی که دو راه برای انسانش قائل نمی شود
: یا با انسان مدلی که بورژوا ارائه می دهد یکی شوی، یا نابود خواهی شد.

مدل بورژوا مدلی است که طرفدار قانون است، قانونی که سیستم آن را نوشته، به درست یا به غلط! مدلی که طرفدار خانواده است، اولین جایی که مورد استثمار قرار می گیرد، خانواده انگل او می شوند و او را ذره ذره از درون می خورند. مدلی که عادت کرده که فقط نقش ابزاری برای خانواده اش بازی کند.
مدلی که باید دگر جنس خواه باشد، میانه رو باشد، و مهمتر از همه خود را با فتیش هایی که سیستم به او می دهد سرگرم کند. چون هویت و فردیت معنای واقعی خود را از دست داده و همه را به حروفی بی معنا تبدیل کرده و دوباره توسط سیستم و همانطور که سیستم خواهان آن بوده در مقام فردیت تعریف کرده است. باید تحت سلطه ی حروفی که نامش را می سازند زندگی کند. چون این هویتی است که اجتماع به او می دهد. اجتماعی که زیر لوای سیستم شکل گرفته و قانونهایش نوشته شده. او در هزار توی این اوضاع قمر در عقرب ناپیداست. در نتیجه شده است توده ای بی شکل، و چیزی خوانده اندش بنام انسان!
موجوداتی کودن که به رغم وجود وحشتی غریب میان زندگیشان هنوز از خواندن روزنامه ی عصرشان لذت می برند.

اما این انسان به محضی که پرده را کنار می زند، و متوجه می شود که در این بازار مکاره حشره ای بیش نبوده، می فهمد که سوسکی بیش نیست، یک موجود عجیب و غریب! احساس رقت انگیز نیاز مفرط او برای یافتن پناهگاهی که او را از خیانت و بی رحمی و کثافت در امان دارد. و اصلا مساله ای بنام ترحم به ذهنش خطور نمیکند. حتی امیدی هم ندارد که برایش متاسف باشند.
این انسان خودآگاه شده است. همین زمان است که دیگر نمی خواهد شهروند نمونه ای برای سیستم باشد. همچون جویس که می گویدتاریخ کابوسی است که سعی می کنم از آن بیدار شومو وقتی انسانی بیدار می شود پی به کابوس خود خواهد برد.
درست زمانی که بیدار می شود و پی می برد که موجودی است ناقص الخلقه، مبارزه و مقاومت را آغاز می کند. می شود ناقض قانون حاکم. حشره ای که پی به حشره بودن خود می برد باید نابود شود.
همچون یک پرولتار، که وقتی زنجیر هایش را ببیند چون به مبارزه و مقاومت تن می دهد، به دست سیستم باید نابود شود و دیگر مرده به حساب می آید.

زئوس، خدای خدایان، زمانی که می فهمد که فرزندش به دروغ بودن فتیش هایش پی برده است سعی در نابودی او می کند.
گرگور زامزا، وقتی می فهمد که سوسکی بیش نیست، هر چند مقاومت پیشه می کند، اما به دست پدر به سمت نابودی می رود. چون سوسک حشره ایست که به راحتی زیر پا له خواهد شد. زیر پای پدر، سیستم حاکم، نظام سرمایه داری و مالکیت و قانون.
اما سوسک بودن او، در عین حالی که بدنش را از شکل انداخته و خارش کرده، ظاهرا همه ی توان همدلی انسانی اش را رو می آورد، از خود گذشتگی مطلق او، و دل نگرانی مداومش برای نیاز های دیگران در تقابل با وضعیت کریهش برجسته می شود.

اما حشره ای که فهمیده است حشره شده دیگر انسان نمی شود. لزوما چون نمی تواند چیز هایی را که دیده فراموش کند. و مهمتر اینکه نمی تواند فراموش کند که او یک حشره است. مگر اینکه مجنون شود!
در غیر این صورت در سراشیبی نابودی قرار می گیرد. مقاومت در برابر سیستم غیر ممکنست. و فرزند نابود خواهد شد.چون زئوس این را می خواهد، چون خواسته ی پدر است، و چون سیستم این حکم را می دهد.
با علم به این عاقبت، باز مقاومت می ورزد، عشق می ورزد، امیدوار است، دل می سوزاند، و با این احوال منتظر محاکمه است. برای گناهی که هرگز مرتکب نشده، همیشه تحت تعقیب است. و چه گناهی بالاتر از اینکه او فهمیده است که سوسک است، حشره است، در بند سیستم است. و می داند که سوسک هرگز انسان نخواهد شد. چون عدالت یک شوخی مضحکی است که سیستم از آن دم می زند.

پ.ن:
۱- یه سری از کامنتهای پست قبلی به محور کافکا استوار شد. بهتر دیدم از او بگم.
۲- دلیل استفاده ی زیاد از کلمه ی سیستم صرفا تاکید زیاد روی آن است.
۳- ادامه ای بر پست قبلی نوشتم اما نمیدونم آیا کار کنم یا نه! چون بالاخره تکلیف کلید باید روشن بشه
۴ - به قول معروف: «یا حق»

 جمعه ششم بهمن 1385ساعت 3:53  توسط سینا  | 
من نمیگم!


این دو تا دیوونه بازم منو به زور دارن میبرن پیش اون یارو
! مچ دستامو خیلی فشار میدن. انگار دارن جانی میبرن! خیلی تند راه میرن. منم مجبور میشم تند تند راه برم زمین نخورم. منو به زور میارن تو اتاق این یارو و زورکی مینشوننم رو یه صندلی روبرو میز این یارو. مچ دستامو آزاد میکنن. اخمام تو همه و مچ دستامو میمالم. دوتاشون، شونه هامو میگیرن که تکون نخورم.

چش تو چش این یارو میشم. یه خنده ای رو لباشه که حالم بهم میخوره! دندوناش خیلی سفیده. انگار بیست و چهار ساعته داره مسواکشون میکنه! از این سوسول بازیا خوشم نمیاد. دندونامو بهم فشار میدمو بهش نشون میدم. اخماش میره تو هم. سرشو تکون میده. چش از چشم ور میداره. به یه عالمه کاغذایی که رو میزشه نگاه میکنه!

یه لیوان آب رو میزشه. سرمو کج میکنم. لیوانه رو نگاه میکنم. لیوانه هم کج میشه. آبه توشم کج میشه. اما جالبه که نمیریزه. این یارو هم با میزش کج میشه. دوس دارم همش بریزه رو میزش. خیلی دوس دارم. سرمو راست میکنم بالا سرمو نگاه میکنم. جفتشون عینهو وزغ نگام میکنن. یارو هنوز سرش تو این کاغذاس. نمیدونم دنبال چی میگرده!

نگام میکنه. اسممو میگه. صدام میزنه. رومو بر میگردونم اونطرفی. یکی از این دیوونه ها محکم سرمو به سمت این یارو بر میگردونه. من رومو اونوری برمیگردونم. اون یکی دیوونه هم همین کارو میکنه. چشامو میبندم. جوابشو نمیدم. هر چی صدام میکنه جوابشو نمیدم. ببینم اصلا کی میگه این اسم منه؟

دارم از این مقاومت لذت میبرم. کم کم نیشم باز میشه. نمیتونم جلو خنده مو بگیرم. شروع میکنم به خندیدن. چشامو باز میکنم. صورت یارو سرخ شده. موهای کم پشتش از عصبانیت سیخ شده. من بیشتر خنده م میگیره. دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم. با دستام دلمو میگیرم. شروع میکنم به خندیدن. یارو دستاشو گذاشته زیر چونه شو داره منو با عصبانیت نیگا میکنه. با یه صبوریه خاصی منتظره تا خنده م تموم بشه.

یه فکری میاد توی کله م که بی نهایت خنده م می گیره. همینطور دارم از خنده ریسه میرم. لیوان آبو نیگا می کنم. با یه جهش لیوانو میندازم رو میز. آب رو همه ی کاغذاش میریزه. از خوشحالی دست می زنم. حالا دارم از ته دل می خندم. کاغذاش همه خیس میشن. آب رو شلوارشم ریخته. زندگیشو آب ورداشته. دستپاچه کاغذاشو جمع میکنه. اون دو تا دیوونه میرن کمکش. کاغذا رو از رو میزش جمع میکنن. منم دارم همچنان می خندم.

فرصت خوبیه. من آزادم. به سمت در فرار میکنم. دو تایی دنبالم میان. درو باز میکنم و به طرف ته راهرو پا برهنه شروع میکنم به دویدن. دو تا دیوونه ی دیگه ته سالن راهمو می بندن. بهشون که میرسم خودم پرت میکنم تو بغلشون. یکیشونو میندازم و حسابی میخندم. همینجوری که رو زمین افتادم میخندمو میخندمو ... میخندم.

دستامو از پشت محکم می بندن. خیلی دردم میاد. از رو زمین بلندم میکنن. از خنده دل درد گرفتم. دستام آزاد نیس تا بذارمشون رو دلم. به دلم خیلی فشار اومده. خم میشم رو دلم.
حالا دیگه نمیخندم. من دلم درد گرفته از بس خندیدم. دستامو محکم بستن خیلی درد گرفته. اما دلم بیشتر درد میکنه. من دیگه خنده م نمیاد. هلم میدن و به زور میبرنم تو اتاقم.

من دلم خیلی درد میکنه. دستامم همینطور.در اتاقو باز میکنن. پرتم میکنن رو تختم. من دلم درد گرفته. دیگه خنده م نمیاد. چشام پره اشکه. دستامم بستن. یکی از این دیوونه ها میاد بهم آمپول میزنه. خیلی ناشیه. پشتم حسابی آتیش میگیره. اشکام فواره میزنه بیرون. از اتاقم میرن بیرونو درو میبندن.

رو تختم خوابیدم. دلم درد میکنه. دستامو محکم از پشت بستن. آمپولو خیلی بد زدن.
آره من دارم گریه می کنم. اشکام ملافه مو خیس کردن...
اما من نمیگم که کی کلیدو گم کرده...
من نمیگم کجا کلیدو پیدا کردم...
من جای کلیدو به هیشکدوم لو نمیدم...
من نمیگم که...
من هیچی به هیچکس نمیگم...
من همشو میدونم...
اما هیچیشو به شما نمیگم...
من به هیچ کسی هیچ حرفی نمیزنم...
من به شما نمیگم...
من نمیگم...
نمیگمـــــــــــــــــ......

 دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 6:45  توسط سینا  |