تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
آن جماعت سیاه...


باور کردنی نیست جایی هم باشد که در زیر نور سوزان خورشید در سیاهی خود غوطه بخورد و میان امواج تاریکخانه ی خود آدمهای بیچاره ای را با خود به این سو و آن سو بفرستد.

باور کردنی نیست سیاهی به این وضوح درون این تاریکی قابل تشخیص باشد.
باور کردنی نیست که جایی بدین تاریکی بتوانی قدم بزنی و زمین نخوری.
باور کردنی نیست مردمی ببینی که دیگران را چنان به کام تاریکی خود می کشند و شریک سیاه دلی های خود می کنند.
باور کردنی نیست که در میان این همه سیاهی نور سفید دندان هایشان از لابه لای نیش هایی که برای تمسخر درد و رنج دیگران باز شده و برق چشمانی که از دیدن بدبختی های دیگران پر نور تر از همیشه شده تنها روشناهای این سرزمین سیاه است.
باور کردنی نیست که اینطور سیاهی به میان دل سفیدی بتازد و آنطور بر سفیدی غلبه کند و همه چیز را در بر گیرد...

آیا شما فرستادگان ابلیسید که اینگونه منکر سفیدی ها می شوید و اینقدر به قدرت خود می نازید و دست بستگان و درماندگانی چون مرا به استهزاء می گیرید؟
آیا در دامان ابلیس پرورش یافته اید که اینطور تبلیغ تحکم و غرور و کینه و انتقام و عقده گشایی می کنید؟
آیا از سینه ی ابلیس شیر نوشیده اید که به هر بهانه ی واهی حقوق دیگران،
خصوصا زیر دستان خود را نقض می کنید تا بتوانید جرعه ای آب بیشتر از لب تشنگانی چون من بنوشید؟
آیا شما با ابلیس قرارداد همکاری امضا نموده اید که اینگونه در اشاعه ای کج خلقی ها و بد دهانی ها و دروغ ها، دارید از استادتان نیز پیشی می گیرید؟

این همه تهدید و ایجاد رعب و وحشت چه جایگاهی دارد که مدام از آن دم می زنید؟
شما شیطان صفتان سیاه روی را چه می شود؟

نفرین بر سیاهی ها...

پ.ن:
آخرین روز سال ۸۵... بی معنی است این عبارت. اصلا سال جدید هم کمرنگ است.
کمرنگ تر از کمرنگ!

 سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:34  توسط سینا  | 
صفر - چهار


اینقدر سبک و بی روح و بی جان شده بود که ساعتها بی آنکه متوجه وزنش شوم روی دو دستم حملش کردم تا به کران آبراهه ای رسیدیم و این آب بود که حیاتی دوباره بخشید جان ما را.
همچنان شبهایی هست که باران می بارد و مرا باز به یاد همان دقایقی می اندازد که در آرزوی باران شبانه چشم می بستم. اما چند وقتی است بارانی که می بارد رنگ و بوی دیگری گرفته است که ...
فقط خدا داند که چیست!

بین زمین و بهشت دوزخی است که فاصله را پر کرده، و آنگاه که دوزخی می شوی و هر آنچه فریاد است بر می آوری، اما دیگر نه روی زمینی که آسمان بالای سرت باشد و نه در بهشتی که بدانی در آرامشی و نه حتی در جهنم که بدانی داری آنچه تحمل میکنی همان سزای گناهان توست که بر تو جاری میگردد.
تو در دوزخی گرفتار شده ای که اگر ساعتی ترا در آرامش بهشتی گونه ای رها می کند در عوض ساعتهایی را باید در ازای آن به تحمل شکنجه ها سپری کنی!

تاریک است این کویر، شوم است که روی خرابه ها آواز سر می دهد و تنها نور چشمان توست که دلخوش به سوسوی ستارگان این دشت پهناور دلخوش کرده است. دریغ که این همه ستاره در آسمان شبش وجود دارد و یکی و حتی یکی، دانه های مرواریدی و براقی که تراوش شده از چشمان آینه ای ات را نمی بینند.

بازگشتم اما دیگر آنچه را که میدیدم دیگر نمیبینم. نه آن نور سفید را، نه آن درخت و نه حتی آن حصار و دری که شکسته بود! من کجا آمدم؟ دنیا را اشتباه آمده ام؟
وقتی زمان به سرعت بگذرد در پس آن نیز تغییرات است که حجیم تر می شود. بهت زده مرا ننگر. شاید من همانم که رفت!
رخصت بده به خود بیایم...

پ.ن:
1- خس به صد سال طوفان ننالد ... گل به یک تندباد است بیمار
2- چنان حریصانه دارم به روزنه ی امیدم نگاه می کنم که می ترسم فردای قیامت نتوانم پاسخگوی این نگاه پر ز ولع خود باشم.
3- به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خویش را ...
4- شاجین؛ یا حق!

 

 شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:0  توسط سینا  |