
باور کردنی نیست جایی هم باشد که در زیر نور سوزان خورشید در سیاهی خود غوطه بخورد و میان امواج تاریکخانه ی خود آدمهای بیچاره ای را با خود به این سو و آن سو بفرستد.
آیا شما فرستادگان ابلیسید که اینگونه منکر سفیدی ها می شوید و اینقدر به قدرت خود می نازید و دست بستگان و درماندگانی چون مرا به استهزاء می گیرید؟
آیا در دامان ابلیس پرورش یافته اید که اینطور تبلیغ تحکم و غرور و کینه و انتقام و عقده گشایی می کنید؟
آیا از سینه ی ابلیس شیر نوشیده اید که به هر بهانه ی واهی حقوق دیگران،
پ.ن:
آخرین روز سال ۸۵... بی معنی است این عبارت. اصلا سال جدید هم کمرنگ است.
کمرنگ تر از کمرنگ!
اینقدر سبک و بی روح و بی جان شده بود که ساعتها بی آنکه متوجه وزنش شوم روی دو دستم حملش کردم تا به کران آبراهه ای رسیدیم و این آب بود که حیاتی دوباره بخشید جان ما را.
همچنان شبهایی هست که باران می بارد و مرا باز به یاد همان دقایقی می اندازد که در آرزوی باران شبانه چشم می بستم. اما چند وقتی است بارانی که می بارد رنگ و بوی دیگری گرفته است که ...
فقط خدا داند که چیست!
تاریک است این کویر، شوم است که روی خرابه ها آواز سر می دهد و تنها نور چشمان توست که دلخوش به سوسوی ستارگان این دشت پهناور دلخوش کرده است. دریغ که این همه ستاره در آسمان شبش وجود دارد و یکی و حتی یکی، دانه های مرواریدی و براقی که تراوش شده از چشمان آینه ای ات را نمی بینند.
بازگشتم اما دیگر آنچه را که میدیدم دیگر نمیبینم. نه آن نور سفید را، نه آن درخت و نه حتی آن حصار و دری که شکسته بود! من کجا آمدم؟ دنیا را اشتباه آمده ام؟
وقتی زمان به سرعت بگذرد در پس آن نیز تغییرات است که حجیم تر می شود. بهت زده مرا ننگر. شاید من همانم که رفت!
رخصت بده به خود بیایم...
پ.ن:
1- خس به صد سال طوفان ننالد ... گل به یک تندباد است بیمار
2- چنان حریصانه دارم به روزنه ی امیدم نگاه می کنم که می ترسم فردای قیامت نتوانم پاسخگوی این نگاه پر ز ولع خود باشم.
3- به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خویش را ...
4- شاجین؛ یا حق!