
عجب حکایتی است...
چقدر زود دیر می شود. باز باید گذاشت و رفت. تا آن روز که موعد ِ فرار رسد.
آن وقت ببین که با چه سرعتی می گریزم. ببین اگر دقیقه ای را تلف کردم در صداقتم شک کن!
به خداوندی خدا من متعلق به دنیایشان نیستم، من نمیتوانم همبازیشان شوم. همچون یخی در پس این آتش ِ روشنم. در ضمن، امشب از به هوش بودن معافم:
چون حوصله ام مثل هوسله ی دلحُره آوری، پیچیده شده بهم دیگر و دچار ِ خودکلافگی شده است.
وقت رفتنم که می رسد مثل وغطی میماند که اجدادم بصورت مغشوش، به جای ظهور، بیشتر تمایل دارند که پیش روی چشمانم زاحر شوند. فوقش این است که تا پدربزرگم را بجا بیاورم، اما بالا دستی ها را که عمراً بجا نخواهم آورد. حتی تشخیص سلسله مراتبشان هم برایم امکان پذیر نیست.
فقط مثل اسلاید های متورم، مدام جلوی دیدگانم رژه می روند، که بفهمم از صلب چه امامزادگانی هستم و خود این همه غافل از آنم! هر چند صبح که از آن کابوس رها می شوم، خدا را هزاران مرتبه به خاطر این غفلت شکر می گویم!
اینجا، این بغل دست ما عروسی است، آنوقت عینک مرا نگاه کن که امشب چه حال و هوای چرکی گرفته، هر چه هم دستمال و لیف میکشم پاکی پذیر نیست. این وسط صدای بیل چیست دیگر، نمی دانم!!!
ساک را که می خواهم ببندم، اکثرشان به یکباره می گریزند و دیگر از من حرف شنوی ندارند.
فریاد پر محبتم به آسمان می رود که: «آهای عزیزان ِ همسفرم، کجایید؟؟؟ مگر با من نمی آیید؟؟؟»
هیچ ندایی نمی رسد. اخمهایم را هم که در هم کنم چون دیگر حنایم رنگی ندارد، اثری ازشان یافت نمیگردد. آنوقت به قهر خواهم گفت: «باشـــــــــــــه!!! اصلا نمیخوام بیاین».
هر کدام رفته اند جایی پناه گرفته اند که جلوی چشمانم نباشند، خیلی هاشان هم که از روی غافلگیری رفته اند درون ِ ساک، دیگر راه فراری ندارند. چون قفلی زده ام که به این آسانی ها باز بشو نیست.
تازه وقتی که از در می روم بیرون و شَستم خبر دار می شود که آخ! فلان چیز را جا گذاشتم، به فکرم میرسد که همان فلانی دارد چه حالی می کند که همراهم نیامده و چقدر هم به ریشم می خندد.
اما اینجا مطمئناً به دو دلیل من بُرد کرده ام:
اول اینکه حتما جای آن بدبخت ِ بیچاره ی ِ فراری ِ فلک زده ی ِ نامرد ِ ...، جنس ِ نویی می خرم و یکراست می گذارم جای ِ خالیش، تا دلم خنک شود، و دوم هم اینکه تازه ریش هایم را زده ام، و او اگر هم در فکر خود به ریشم بخندد در حقیقت خنده اش بر باد است. اسامی تک تک شان را نوشته ام، پس هیچکدام از قلم نخواهند افتاد. به هر حال همین فرداست که منفک ها را رسوا کنم.
آنوقت که جایشان یک نو گذاشتم و دلشان را سوزاندم، آنوقت هر چه شکوه کنند که:« نو که آمد به بازار...»، من هم میزنم در ِ دهانشان که غلط کردید منفک شدید!
پ.ن:
سال مرا نگاه کن که فروردینش 5 روزه و اردیبهشتش 13 روزه بود! خردادم چند روزه است خدا داند. امیدوارم روزهای مد نظرم را شامل شود. آن وسط های خرداد چند روز ِ شیرین دارد که می خواهمشان!
خدایا باقی ِ سال را به نفع که ذخیره می کنی؟؟؟
از این سال 86 تا به حال 44 روز رفته، اما برای من 18 روز بیشتر نگذاشته! احتمال می دهم این مرض را اسفند 85 به جان روزهایم انداخت که از 29 روزش، به من تنها شش روز داد!
من از اول اسفند 85 که 75 روز را تا به امروز شامل می شود تنها 24 روز را فهمیده ام!
و مجبورم باز هم به صورت کاملا موقتی کرکره ها را پایین بکشم و یک کاغذ از وسط دفترم جدا کنم و رویش بنویسم:
«به دلیل مسافرت، تا اطلاع ثانوی همین است که هست!!!»
یا حق!
میان پاهایم لاشخوری نشسته بود که به سختی نوکم می زد. هنوز هیچی نشده کفش و جورابم را تکه تکه کرده بود و حالا داشت توی گوشت و عضلاتم کندوکاو می کرد. پس از هر چند ضربه ای که با منقارش می کوبید به دلواپسی دورم چرخی می زد و از نو دست به کار می شد.
آقایی که داشت رد می شد ایستاد لحظه ای نگاهم کرد بعد با تعجب پرسید که چطور می توانم این حیوان را تحمل کنم؟
به او گفتم: من بی دفاعم. آمده نشسته بنا کرده به نوک زدن من! البته سعی کردم برانمش حتی خواستم خفه اش کنم منتها مشکل می شود از پس چنین جانوری برآمد.
خودتان که می بینید چه هیولایی است. اول می خواست بپرد به صورتم که گفتم حالا چاره یی نیست دست کم بهتر است پاهایم را قربانی کنم. که ملاحظه می کنید دیگر پاک زخم و زیل و ریش ریش شده.
آن آقا گفت: چرا می گذارید این جور عذابتان بدهد؟ یک گلوله حرامش کنید و قالش را بکنید.
گفتم: راستی؟ خودتان لطف می کنید ترتیبش را بدهید؟
آقاهه گفت: با کمال میل. گیرم باید بروم خانه تفنگم را بیاورم. یک ساعتی طول می کشد می توانید تا برگشتن من دندان رو جگر بگذارید؟
گفتم: از کجا بدانم!
آن وقت بعد از لحظه ای از شدت درد به خودم پیچیدم گفتم: بی زحمت شما لطف خودتان را بکنید.
گفت: باشد. سعی می کنم زودتر بجنبم.
لاشخور که ضمن گفت و گوی ما به نوبت من و آن آقا را می پایید با خیال راحت همه چیز را شنید و برای من مثل روز روشن بود که حرفهایم را فهمیده و سر تا ته ِ قضیه را خوانده. با یک حرکت بال بلند شد. برای اینکه خیز کافی بردارد عین نیزه اندازها سر و سینه اش را عقب داد و یک ضرب منقارش را در دهن من فرو برد تا هم فیها خالدونم. من همان جور که از هم شکافته می شدم حس کردم - آن همه با چه سبکباری- که لجه های خون من بی رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق می کند.
فرانس کافکا
حیف بود از تو ننویسم! حیف بود که اینجا باشم اما ترا یاد نکنم. آخه سالگرد رفتنت رو شاید نباشم.
حداقل یادی ازت کرده باشم. من هم افتادم روی دنده ی آمد و شد! هی بیا و سلام کن و دو روز بعد خداحافظی کن و وعده ی دیدار بده!!! اما من همچنان بر عهد خود استوارم.
یا حق
تیک... تیک... تیک...
چشمان بسته ام را باز می کنم.
صدای آشنایی است. انگاری تاکش فراموش شده.
یا اینکه تیک ها اینقدر پر شورتر از تاک ها شده اند!؟ تا به حال تیک ها اینقدر پر سرو صدا نبوده اند!
گر چه، شده است وقتی از کمرکش ِ 7 و 8 و 9 که میگذرند تا به 11 و 12 و سراشیبی دلخواهشان برسند صدایشان رساتر شده باشد. اما همیشه تیک و تاکش با هم می غریدند!
کنون فقط تیک می شنوم. آنهم به چه رسایی!
یعنی امکان دارد که تاک ها هم، نوای تیک ها را سر داده باشند؟
مگر بدون تاک ها هم می شود زمان را شمرد؟
یعنی تیک؟؟؟ و تا آخر فقط تیک؟؟؟ تاک هایش کجایند امشب؟
نکند باز هم مکانیزمش بهم ریخته است!؟
نکند باز هم زمان را دارد موذیانه به نفع خودش ذخیره می کند!؟
شاید دیده است من آنقدر مشغول خودم شده ام که دیگر به تیک و تاکش نظر نمی کنم!
آب که داخلش نرفته! باطریش را هم که تازه انداخته بودم!
پس چرا اینگونه شد!؟
تیک... تیک... تیک...
نه صدای تیک تاک ِ خفیف تری هم گوش نواز می شود!
گوشهایم به تنهایی نمی توانند کمک کنند. چشمانم را روانه ی ساعت روی دیوار می کنم.
سالم است. فقط صدای تیک تاکش خفیف تر شده! وگرنه خوب دارد زمان را می شمارد!
می بیند خسته ام و حوصله ندارم، بنده خدا آرامتر کار می کند که شاید مرا بیدار نکند!
چشمان نگرانش به سوی من است. لبخندش اما سوی دیگری است!
این تیک تیک ِ بی تاک از آن ِ کیست که اینطور یکنواخت می کوبد؟
چاره ای نیست. باید برخیزم و پیدایش کنم!
بوی نم... بوی نم است آری! باران؟
امشب؟؟؟ باران دارد می بارد؟؟؟ لبخند ساعتم هم به سمت باران است!
می گوید: «خوب... مگر تو باران نمی خواستی؟ پس چرا خوابیده ای و هذیان می بافی؟»
شاید چنین باشد...! شاید هم نباشد...! اصلا من نمیدانم... هر طوری که هست!!!
باید نوسانات فکری ام را با همین تیک تیک ِ یکنواخت تنظیم کنم.
حداقل نظمی بگیرد تا بعدها بتوانم شکل و رویی به آن بدهم.
این همه مدت در بی نظمی های ذهنی غوطه خوردم، حالا چطور به یکباره...
زمان می خواهد. نه؟؟؟ اما تنها چیزی که دارد اینطور ناجوانمردانه از کفم می رود همین زمان است.
جریاناتی در سرم وجود دارد، نمیدانم تا چه حد قوی، اما...
ولتاژش قویتر باشد پا خواهد گرفت! قطعا نیروی محرکه اش ایراداتی دارد.
چه کنم حالا؟...
نه!... نظمی که می خواهم نمی گیرد... زیاد فکر کردم گویا...
تیک تیک ِ یکنواخت خاموش شده است. تنها گاهی صدای چکیدن قطرات است که می آید.
گاهی هم نسیمی، نوازشگر می شود. باز هم زمان است که از دست می رود.
بی آنکه نظمی بگیرم بر می گردم جای خود را پر می کنم.
... و اکنون فقط تیک تاک برایم می نوازد!
گرچه رفته رفته کمرنگ می شود و من دوباره به خیالات و هذیان هایم رجوع می کنم.
همانجا که خیلی وقت است مقیم شده ام.
همانجا که تو هم گاهی می آمدی و خیالهایی که می کشیدم رنگشان می کردی.
جالب اینجاست که تا می رفتی رنگ می باختند. امان از این رنگ ها که آنها هم به زمان می بازند.
من همانجا می مانم...
اینجا... همینجا... در این سراچه، پر شده از ناگفته ها.
همگی را شوق بیرون پریدن فرا گرفته، همگی آرزوی پرواز در سر، و همگی فقط آزادی را می خواهند.
اینطور که همهمه است، گویی دیگر طاقت و تحملی برای کشیدن رنج ِ اسیری ندارند.
ازدحام شان پشت این دروازه چنان است که کافیست کمی دروازه باز شود و یا بشکند.
بعد می بینی که چطور مانند سیلی ویرانگر، مانند طوفانی سهمگین و مثل موجی عظیم بیرون می ریزند و آنقدر سر و صدا راه می اندازند که همگی دچار نوعی درد ِ نامفهومی می شوند و از تک تکشان جز ندایی مبهم چیزی بر جای نمی ماند.
افسار گسیختگان را می مانند که به سوی دروازه یورش برده اند، و قدرتشان بسان قدرت حجم آبی است که پشت سد ها پناه گرفته است. و فقط یک تلنگر...
و این منم که درگیر مقاومت شده ام، چنان استوار و قوی ایستاده ام اینجا. ترس را از خود دور می کنم.
هر چه هستید باشید. بمانید در پشت همان حصار و بیرون نیایید. همانجا بمانید. پشت همان حصار...
اما تو شاهدی. مگر نه؟ آهای تو!
نشسته ای آن بالا مالا ها و می بُری و می دوزی و می اندازی جلوی پایم و توقع هم داری که بپوشم و اندازه ام هم باشد؟ توقع داری به من بیاید؟ تو خود خبر داری و نیک می دانی که راسته ی تن من نیست. خودت که قواره ی من دستت بود، چرا گشاد گشاد و تنگ تنگ می دوزی؟
فکر نمی کنی که اینها را که می دوزی و می دهی من بپوشم، مسخره ی خاص و عام بشوم؟
تو دلت می آید که به من بخندند و برایم لطیفه بسازند؟
تو دلت می آید که با آن چیز هایی که تند و تند و ساعت به ساعت، در دفترم می نویسی، من عذاب بکشم؟ فکر می کنی اینجا در این کالبد چه کسی زندگی می کند؟ آیا تا به حال دیده ای که آستانه ی تحملش کدامین نقطه از نمودار را نشان می دهد و تو خط الراس را تا کجا امتداد داده ای؟
چرا برای یک لحظه هم که شده توضیحی نمی دهی که چه خواهد شد؟
ای همه نهایت! چه نوشته ای باز به یادگاری روی تنه ی نیمه خشک این درخت؟
تا کجاها می بریش؟ این ناتوان را یارای آمدن تا بی نهایت ها نیست!
خود که بهتر از من می دانی. خود که بهتر از من می بینی. خود که ...
یا حق!
پ.ن:
مصلوب شده است کالبدی و تن نشینش مثل مرغ پر کنده ای به دورش می چرخد.
هی میپرسد که چرا اینطور شد؟
جوابی نمیشنود.
شاید منتظر جوابی نیست.
شاید هم آنقدر غرق در افکار خود است که صدایی نمی شنود!
چه کسی پاسخش می دهد!؟
ای ابرهای خاکستری!
بیایید که آمدنتان چه به موقع است.
ببارید که باریدنتان چه به موقع است.
بیایید و بر بالای سرم هر آنچه دارید نثارم کنید.
بیایید و بشویید از تن آلوده ام هر چه ناپاکی و پلیدی است.
بیایید و بشویید تمام افکار و ذهنیات پلشت و...
و خاطرات دردآوری که رخنه کرده است در فکر و دنیای من و روح مرا مدام می خراشد.
بیا و ببار ای باران...
ببار ای بارون ببار، با دلُم گریه کن خون ببار ،،،،، به شب تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار
خود می دانید که چند وقتیست تن داده ام به ناملایمات ناخواسته ای که بالاجبار نصیبم شده است. و اکنون جسم و روحم چنان آلوده ی سیاه روزی و سیاهکاری شان است که احساسی سنگین خیمه زده است در مغز نیمه تعطیلم.
ای ابرهای خاکستری!
دلم پُر است از دست این همه ستارگانی که در آسمان کویر، هر شب حال مرا نظاره می کردند و دریغ از دستی که به مدد من دراز کنند. دلم گرفته از خورشیدی که مدعی جانبخشی است اما چنان بر من میتابید که حضورش را برایم جانکاه کرده بود.
ای ابرهای خاکستری!
حال که از این مخمصه موقتا رها شده ام بیایید بالای سرم که دیگر نمی خواهم رویشان را ببینم. بیایید و روشنای این شب تیره شوید. بیایید و ببارید بر تن ِ آلوده ام و بشویید از تنم آلودگیهایش را و سبک گردانید کالبدم را تا روح خسته ام نفسهایی به راحتی بکشد.
بیایید و ببارید...
بر من...
پ.ن:
هیچ میدانی چرا، چون موج، در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟
زانکه بر این پرده ی تاریک، این خاموشی ِِ نزدیک، آنچه می خواهم نمی بینم، و آنچه می بینم نمیخواهم.
شفیعی کدکنی
سینا اینجاست. همین نزدیکیها. کمی اینطرف تر و شاید هم کمی آنسوتر.
دو قدم جلوتر بیا. پشت آن دیوار پناه نگیر! بیا نزدیکتر.
باشد قبول دارم. فاصله ام را با تو حفظ می کنم.
تو دو قدم بیا جلوتر من هم به اندازه ی همان دو قدم می روم عقب تر.
فقط تو از پس دیوار بیرون بیا.
آنهم به اندازه همان دو قدم! می خواهم ببینمت.
فقط می خواهم ببینمت! خوب دلم برایت تنگ شده بود.
به اندازه ای لحظه شماری می کردم که شبیه یک کنتور زمان شدم.
لحظه شماری برای رهایی از دخمه ای که عجیب گرفتار سیاه بازی هایش شده بودم.
هر چه می خواستم از بالا نگاهش کنم نمی توانستم.
چون در آن اوقات من کلا قدرتی برای پرواز کردن نداشتم.
مجبور شدم آنچه را می بینم باور کنم و برایش بگریم.
زمان به انتها می رسید، و پایان سفر نزدیکتر می شد. ولی ناگاه آنچه ناخواستنی تر می نمود چنان از دل زمین شعله کشید که همچنان از هراسش، می لرزم. چه فایده! ما می خواستیم به یکباره خلاص شویم. اما وقتی که هنوز نتوانسته ایم از بندش رهایی یابیم فایده اش چیست؟
نقل مکان از دخمه ای به دخمه ای دیگر. از چاهی به چاهی دیگر. زندانی به زندانی دیگر.
جالب نیست؟
جایی برای درد کشیدن و گفتن آن هم باقی نیست.
سوختیم و ساختیم تا شاید بهشتی نمایان شود.
اما چه سود که از حالا دارم به سمت یک سراشیبی دیگر سوق داده می شوم.
چه نام شیرینی هم دارد لاکردار!
هر کس که میشنود نیمچه لبخندی می زند.
اما در آنسوی حصار نامش چه می گذرد و چه بر سر آدم می آید... الله اعلم!
وه که چه خرامان هم راه میرود! دلفریبا و طناز می رود!
آنطور از دور زیبا و دلنشین است که محو زیباییش میشوی و او را در آغوش می کشی و تازه وقتی که چفت شدی در تنگنای بازویش آرزو می کنی که حتی دمی هم همنشینش نباشی.
مرا رها کن...
پ.ن:
قول داده بودم که بیایم. آنهم برای اردیبهشت 86. خوب... من هم آمدم. و هستم فعلا. شاید مدت زیاد شاید هم کوتاهتر از چشم بر هم زدنی! نمیدانم. یعنی فعلا نمیدانم. اما شما حساب کنید که هستم!
دوستان عزیزم، سپاس!
کامنتهایتان را از صمیم قلب دوست دارم.
هر کدام را که خواندم شور و شعفی در من پدیدار شد وصف نشدنی!
به زودی سراغتان خواهم آمد.
سپاس!