تکراری است باز هم مرثیه ی رفتن بخوانم،
اما به همان آسمانش قسم که هزاران بلوا و شورش در این دیار برپاست!
باز هم به پشت می کشم کوله ای که آنرا پر کرده ام از تصاویری که در همین چهار، پنج روز از پیرامونم جمع کرده ام. فکر می کنم که روزی اگر زخمی برداشتم، اگر نظری بدان کنم حتما تسلای خاطرم خواهد شد. و اگر امروز فکر می کنم و احتمال می دهم، آن روز حتما مطمئن خواهم شد!
از جای برخاستم و چرخی در این خلوت زدم، سپیدی بود و درختم که همچنان قد برافراشته مرا امیدوارتر می کند. گاهی این اطراف، پای همین درخت، ردپای ترا می بینم که آمده بودی. اما اینک اثری از تو نیست و ردپایت با لایه ی نازکی از غبار پوشیده شده. اما هنوز میتوانم بفهمم که تو اینجا بودی!
مست بودم از پیاله هایی که روزگار پی در پی در کامم می ریخت. نه چشم دیدن داشتم، نه گوش شنیدن! اما نوری چنان چشمان خواب آلوده ام را گشود که مرا به خود آورد.
گرچه آن آرزو که مثل شاخه نباتی متبلور شده بود، از سنگینی اش روی زمین افتاد و شکست و صدای شکستنش روی قلب یخی ام خطی به یادگار گذارد، اما این خداست که همیشه مرا غافلگیر می کند.
در امتداد ردپاهای غبار گرفته ات، چشمم به همان هاله ای افتاد که ترا همیشه در بر گرفته ست.
و باز هم حضور تو در این برهوت کده ی پر از وهم...
و گرچه باز هم ملبسی به ابهام، اما...
فرصت شرح وقایعم نیست!
باید به جنگی بروم که همه اش را از بر شده ام! و سینوسی وار بر آن بتازم!
شاید این آخرین بار باشد که اسب زین می کنم...
تا آینده ای نزدیـکـــــــــــــــ....... !
پ.ن:
شاجین عزیز! من همچنان روی حرفم هستم. من برمیگردم!
محمود جان! متاسفم که نتوانستم آنطور که باید و شاید در کنارت باشم!
دوستانم! گرچه خیلی هاتان دیگر نمینویسید اما خاطره تان زنده است!
دلم برای شماها هم تنگ خواهد شد! و دلم برای سینوس آلفا که محل ملاقاتم با شماست!
یا حق
چه چیز دیگری است که می تواند اینان را اینقدر به خویش مشغول خویش کند؟
... و چه چیز دیگری است که پس از این می تواند آنها را مشغول خود کند؟
و اما من ایستاده ام روبروی آیینه!
با انگشتانم هر آنچه در صورتم دارم می جویم. نوک انگشتان ِ سردم روی چشمانم راه می روند.
چشمانم را می بندم و با انگشتانم کله ی بی موی خویش را می کاوم. نمی دانم که چه چیزی روی سرم وجود دارد، یا این همه مخملی نشان از چه دارد!
دست دیگرم که بیکار است را به یاری آن یکی میفرستم... کف دستانم است که حالا روی سرم دارد به این سو و آن سو می رود و من از لمس مخمل ِ کله ام غرق لذت می شوم.
لبخند کمرنگی می نشیند روی لبانم...
چشمانم را آهسته می گشایم. کله ام را می بینم که میان دو دستم اسیر شده.
ترسی خفیف فرا می گیرد مرا، و دستانم بی اختیار رها می شوند.
... و حالا کله ی من است که شده است مخملی ِ آزاد، یله می شود، گیج می رود و میان این گیجی ها سیاهی می دود میان تاریکی چشمانم. می بندمشان...
من روی زمین می افتم!
چشمانم به زور باز می شوند. پای آیینه افتاده ام. چند دقیقه ای می گذرد و من حالا دوباره روی پاهایم ایستاده ام.
و اینبار باز هم من روبروی آیینه ام...
قناری گفت: کُره ی ما
کره ی قفسها با میله های زرین و چینه دان چینی
ماهی ِ سرخ ِ سفره ی هفت سینش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار متبلور می شود.
□
کرکس گفت: سیاره ی من
سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند.
□
کوسه گفت: زمین
سفره ی برکت خیز ِ اقیانوسها.
□
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تَر بود.
□□□ احمد شاملو □□□
سلام...
اونم بعد از این همه مدت!
حرف زیاده، خیلی... اما هیچی به زبونم نمیرسه که بخوام بگم!
تنها اینکه خوشحالم که اینجام. اون هم در این چند روز که از خدا خواسته بودمشون!
شاید مشکل این باشه که ندونم از کجا شروع کنم به گفتن.
شایدم مشکل اینه که بخوام از اونجا بگم...
مهم نیست. سعی میکنم اینجا که هستم یادش نکنم تا بهم خوش بگذره!
انتظار سخته!
لحظه ی موعود می رسه و فکر می کنی همه چی توی مشتته!
اما وقتی بازش می کنی می بینی که خالیه!
تولدمه!!!