باز هم شروع شد، باز هم...
ناله و فغان تعطیل!
خودم هم خسته شده ام از تظاهر به درماندگی!
نمیدانم چرا، پاسخی برایش ندارم! نمیتوانم هم یافت کنم! یعنی نمیدانم کجا باید به دنبالش بروم!
چون خود می دانی که آنچه که در ذهن ِ تو رخ می دهد، و آنچه که در صفحه ی فردای من می نویسی، برای من کاملا پوشیده است!
حتما قبل از موعد فهمیدنش نیز ناممکن. گرچه مثل اکثر مواقع حتی بعد از آن نیز متوجهش نخواهم شد.
نمی دانم اسم آنرا چه بگذارم. دیگران آنقدر برای خود کلمه و اصطلاح دارند که داستان های خود را توجیه کنند، اما لاقل من یکی خیلی دنبال دلیل و سببش میگردم که این نمایش ها را برای خود ترجمه و تفسیر کنم. اعتراف هم میکنم، من به هیج جا نرسیده ام. گرچه میتوانم دلایل این ناکامی را برایت بشمارم:
تو خود را از من پنهان کرده ای، با من حرف نمی زنی، از فردا سخن به میان نمی آوری، حتی گذشته ها را برایم توجیه نکرده ای... تو مرا از خود دور نگاهداشته ای!!!
اما یک چهارچوب مشخص کرده ای، یک قانون درست کرده ای و خواسته ای حتما در همان قاب قرار بگیرم و دست از پا خطا نکنم. باشد! قبول... همه ی اینها قبول. تا به حال هر چه توان داشتم بر این بود که این چهارچوب را رعایت کنم، قانونت را گردن نهم، با اینکه مختارم کرده ای که از این پیمان خروج کنم لیک من همچنان پایبست توام! همچنان می گویم تو و قانونت، تو چهارچوبت، تو و فقط تو!
با خود گفتم حالا که من اینقدر به خود فشار آورده ام و خود را ملزم به رعایت بیشتر مفاد قانونت کرده ام، حالا که اینقدر تسلیم خواست تو بوده ام، حالا که من تنها نام ترا بر بالای هر نامی گذاشته ام، حالا که من متحمل درد و رنج فراوان شده ام و تو در تمام مراحلش گواه بوده ای...
پس چرا هیچ عکس العملی نشان نمی دهی؟؟؟
تو داری می بینی، تو داری می شنوی، اما باز هم نمی خواهی کاری کنی؟؟؟
اما بنگر آنها را...
همانها که خودت بهتر از من میدانی که چکاره اند و چه بر احوالشان می گذرد. آنها چرا آنجایند؟؟؟
آنها را چرا بالا می کشی؟؟؟ همانها که خیلی موارد را نقض کرده اند... بله همانها.
چرا آنها را اینطور به من می نمایانی و سپس جلوی چشمانم بهشان لطف می کنی؟؟؟
چه فکر کنم جز اینکه...
تو آنها را از من بیشتر دوست داری!!!
نمیدانم شاید من آنقدر متوقع شده ام که حالا که اینجایم می خواهم پادشاهی کنم!!!
شاید وقتی دارم به وظیفه ی خود عمل می کنم این خواست ها زیاده خواهی است!!!
شاید من هنوز به مرحله ای از وجود نرسیده ام که بخواهم اینگونه فکر کنم!!!
آیا من هنوز خیلی کوچکم؟؟؟ آیا اینقدر ناقصم؟؟؟ شاید من هنوز هم در شماره، صفرم!!!
شاید که نه! حتما همینطور است. دوست داری چه فکری غیر از این بکنم؟؟؟ صفرم!!!
صفر ِ صفر، مطلق تر از هر صفری. سیاه تر از هر رنگی. کارنامه ای با صفرهای سیاه و بزرگ و تو خالی!
هیچ فکری غیر از این نمیکنم.
تو آنها را از من بیشتر دوست داری!!!
هنوز روی حرفم هستم، هنوز هم نمیدانم!!!
اما بعد از هفتاد و پنج روز بالاخره به روزهایی نائل آمده ام که سایه ی آن شکارچی ِ خبیث برای همیشه از روی سرم رفته، سایه ی یک آدم ِ بیمار، که نمیدانم چطور نفس می کشد وقتی چنین غرق در سیاهی است.
و این آزادی، آرامشی که در این پنج ماه از دست داده ام را نصیبم میکند. شاملو میگوید:
من فکر می کنم، هرگز نبوده قلب ِ من این گونه، گرم و سرخ!
احساس می کنم، در بدترین دقایق ِ این شام ِ مرگزای،
چندین هزار چشمه ی خورشید، در دلم،
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم، در هر کنار و گوشه ی این شوره زار ِ یأس،
چندین هزار جنگل ِ شاداب، ناگهان،
می روید از زمین...
اما نمیدانم چرا هنوز هم در این آرامش ِ تخدیری، باز هم آتشی نهفته است. هنوز هم باور ندارم و با شک و شبهه به آن می نگرم، هنوز هم نگاه نگرانم به این سو و آن سو است که مبادا در همین حوالی فرزندان ابلیس به کمینم نشسته باشند و بخواهند تمام رنج و سختی هایی که در این مدت 5 ماه متحمل شده ام را باز هم جلوی چشمانم بیاورند!
و باز هم از شاملو ست:
آمد شبی برهنه ام از در، چو روح آب،
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه،
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم،
من بانگ برکشیدم ازآستان ِ یأس:
« _ آه این یقین یافته، بازت نمی فهمم! »
براستی بازت نمی فهمم!!!
و این وسواس طوری مرا در بر خویش گرفته است که حتی جریان خنکای آن چشمه ی روان، آن خورشید زرین روی، آن زمین سبز، و آن درخت ِ قد علم کرده را می بینم ولی چنان انکارش می کنم که موجبات رنجش خاطر ترا فراهم می آورم، و خنده را از روی لبان ِ تو به سخت دلی می گیرم!
دل ِ تو که می ریزد و غصه دار می شود، آن وقت است که گویی پرده ی سیاه از ذهنم کنار می رود و مرا غم ِ دل ِ رنجیده ات فرا می گیرد که هزار بار از خدا می خواهم که ای کاش اینگونه پیش نمی آمد!!!
چه کنم که همدم لاشخور ها بوده ام و تنها زمزمه ای را که شنیده ام، آوای کلاغان ِ سیاه ِ عزاداری بوده است، که زندگی ِ پلید خود را به سوگ نشسته اند. و خود می دانی که جز این ها مرا همدمی نبوده!
زندگی میان سوسمار ها و عقرب ها و مار ها، آیا می تواند چیزی جز این نثارم کند؟
و حالا... غصه دار ِ غصه دار شدن ِ تو ام.
پ.ن:
خلاصه در یک کلمه: « نمیدانم! »
الان دوست دارم همینجوری فی البداهه هر چی اومد توی این فکرو ذهنم بریزم توی این پست!
لزومی نداره که درست از آب دربیاد یا غلط املایی نداشته باشه یا از لحاظ نگارشی ایراد نداشته باشه، نه نمیخواد اصلا وسواس به خرج بدم.
دارم مینویسم بدون اینکه روی کلمه و جمله و موضوع بعدی بخوام فکر کنم.
روزاییه که من قبلا فکر می کردم کارم توی اون خراب شده تموم میشه، اما حالا که توی همین روزا قدم میزنم می بینم که هنوز درگیرشم. هنوز اسیرشم.
اسیر تنهاییاش، سیاهیاش، پلیدیاش، بدجنسیاش، مکافاتاش، مجازاتاش، آدماش، چهاردیواریاش، قانوناش، حرفاش، ملزوماتش، اجباراش، اختیاراتش و ...
تازه چند وقتیه که فهمیدم من به غیر از اینکه اسیر اونام، اسیر خودمم هستم، اسیر دلشورها و دلواپسیا و درد و رنجایی که برام درست میشه!
اینجا، این تو، پر شده از کلمه هایی که تلنبار شدن رو هم دیگه، انقد که استفاده نمیشن، می گندن و مجبور میشم بریزمشون دور! درست مثل این میوه ها که رو هم دیگه میذارن، بعد یه مدت که ازشون استفاده نمیکنن، فاسد میشن و میگندن و دور ریخته میشن!
به استفاده ی هیچ کسی هم نمیرسه، نه خودم که مالکشونم، نه دوستام، نه حتی وبلاگم که تا حالا خیلی چیزا رو بهش گفتم!
آخه راه احساسمو خیلی وقته بستم، مونده پشت ِ در، هی زور میزنه، میخواد بزنه بیرون، اما همچین قفل زدم که باز کردنش برا خودمم خیلی سخت شده. اما مدام آزاد نکردنش اذیتم میکنه!
دوستم میگه شدی مثل یه گوی ِ آبی کمرنگ ِ سردی که نمیخواد با چیزی اصطکاک کنه، معلقه!!!
اما من معلق بودن رو حس نمیکنم، الان فکر میکنم ساکن شدم، غرق شدم توی عناصر ِ خیالاتم.
غرقم توی وهم و ابهام و سپیدی و خلاء!
پ.ن:
۱- آخ تفنگ ِ دسته نقره م، داد و بیداد!!!
۲- دوستون دارم همتونو، چه موقعی که نیستم میاین کامنت میذارین، چه وقتی هستم. لازم نیست همش اسم ببرم. هر کی منو یادشه، دوستش دارم.
۳- این بلاگفا اذیت میکنه این روزا که اینجام وگرنه پیشتون اومده بودم!
۴- لازمه که بازم بزنم به دشت و بیابون، برای مدت کوتاهتری.
۵- من هنوزم نمیدونم به خدا... نمیدونم!!!
۶-
زندگی ِ یک ذهن ِ مخدوش ِ بی سر و سامان میان ترانه های شاملو، حتی ثانیه هایش را آلوده ی کلمات شاملو کرده و هزاران بار خود را توصیف کرده و تک تک ِ حروفش را لمس کرده.
میگوید:
کنار ِ ترا ترک گفته ام و زیر ِ این آسمان ِ نگون سار که از جنبش ِ هر پرنده تهی است، و هلالی کدر چونان مُرده ماهی ِ سیم گونه فلسی بر سطح ِ بی موجی اش می گذرد به باز جست ِ تو برخاسته ام تا در پایتخت عطش، در جلوه ای دیگر، بازت یابم...
و نیز وصف جایگاهی که قرار است مهد آرامشش باشد، لیک چنین نیست:
در اینجا چار زندان است، به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب دو چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
و دگر بار چنین می نمایانَدَش که:
چه پگاه و چه پسین، اینجا نیم روز، مظهر ِ «هست» است؛ آتش ِ سوزنده را رنگی و اعتباری نیست، دروازه ی امکان بر باران بسته است، شن از حرمت ِ رود و بستر شن پوش ، خشک رود از وحشت ِ «هرگز» سخن می گوید. بوته ی گز به عبث سایه ای در خلوت ِ خویش می جوید...
و مردم ِ نامردمش را:
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب ِ تاریک ِ بهتانی، به ضرب ِ دشنه ای کشته است.
از این مردان، یکی در ظهر ِ تابستان ِ سوزان، نان ِ فرزند ِ خود را، بر سر ِ برزن، به خون ِ نان فروش ِ سخت دندان گرد آغشته است.
از اینان، چند کس در خلوت ِ یک روز باران ریز، بر راه ِ ربا خواری نشسته اند.
کسانی در سکوت ِ کوچه از دیوار ِ کوتاهی به روی بامی جَسته اند.
کسانی نیمه شب، در گور های تازه، دندان ِ طلای مردگان را می شکستند...
در این زنجیریان هستند مردانی که مُردار ِ زنان را دوست دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت ِ مرگ از جگر بر می کشد فریاد...
و خود را که می بیند:
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام.
من اما راه بر مرد ِ رباخواری نبسته ام.
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر ِ بامی نجَسته ام...
من اما در دل ِ کهسار ِ رویایهای خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش.َ..
و تنها اعتراضش اینست:
خود آیا از چه هنگام این چنین، آیین مردمی، از دست بنهاده اید؟
و وقتی مثل همیشه لب بسته و غرق سکوت ِ همیشگی اش می شود دلیلش را چنین افشا میکند:
چه بگویم؟ سخنی نیست، می وزد از سر ِ امید نسیمی، لیک، تا زمزمه ای ساز کند، در همه خلوت ِ صحرا، به ره اش نارونی نیست...
و آنگاه خود را میان خودش حبس می کند و تنها آرزو هایش را خواب می بیند:
پیازینه پوست وار حصاری، که با خلوت ِ خویش چون به خالی بنشینم، هفت دربازه فرود آید، بر نیاز و تعلق ِ جان، فرو بسته باد، آری فرو بسته باد و فروبسته تر، و با هر دربازه، هفت قفل ِ آهن جوش ِ گران!
آه، آرزو! آرزو!
و آنگاه که دیگر آرزو را هم حتی نمی تواند تصور کند فریاد برمی آورد:
فریادی و دیگر هیچ، چرا که امید آنچنان توانا نیست، که پا بر سر ِ یأس بتواند نهاد...
و تنها می تواند به آزادی بیندیشد و رفتن حتی به قیمت ِ مردن:
خوشا رها کردن و رفتن! خوابی دیگر، به مردابی دیگر! خوشا ماندابی دیگر، به ساحلی دیگر، به دریایی دیگر، خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی، خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به تنهایی!
آه، این پرنده در این قفس ِ تنگ نمی خواند.
و تنها ناجی اش خداست که او را طلب می کند:
چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمون ِ تلخ ِ زنده به گوری!
چه بی تابانه ترا طلب می کنم!
بر پشت ِ سمندی، گویی، نو زین، که قرارش نیست، و فاصله، تجربه ای بیهوده است...
و آخرین کلامش:
در خاموشی نشسته ام،
خسته ام،
در هم شکسته ام،
من دل بسته ام.
هنوز کارم آنسوتر ها با همان سیاهی ها پایان نیافته!!!
من همچنان اسیر آنانم و این آنانند که برتری کاملی به من دارند.
ما هر دو طرف سیاهیم و غرق در پلیدیهایش!
و این تنها خداست که رحم خواهد کرد بر دل ِ زار و ذهن مخدوشم!
خدایا رحم کن...
پ.ن:
سلام!
آمده ام برای دو سه روزی!
به خدا امانم نمیدهند!