من، شاید کمی آنسوتر، تکیه بر آن دیوار زده ام!
خورشید چهره به چهره ام می تابد و دیوار از سر ِ لطف ِ خورشید داغ ِ داغ است.
من گرم ِ گرم... نه!!!
من داغ ِ داغ شده ام اما همچنان پشت به این دیوار چسبیده ام.
حسم، ورای تُپُق، مخلوطی از عرق و کمی اندوه.
حاصلش گویا گُر گرفتن است. حرارت!
امروز از آن روزها بود که درخواستی برای شب شدن نبود.
انگار انتظاری هم برای سرد شدن ِ دیوار نبود.
پشتت سوزان است و سوزن سوزن می شود.
ابروان گره در هم، اینهم از الطاف آفتاب است، که وقتی به دیدارش میروی، به ابروانت گره می اندازد.
چشمان ِ نیمه باز، سر و صورتت مملو از آبی است که می گویند عرق است!
شاید حشره ای موذی هم سراغت بیاید...
وز وز کنان از این نیمه ی سرت به آن یکی نیمه سر کشی کند...
و تو بی تفاوت فقط گوش به نوای بالهایش بسپاری!
سرت هم گویا می خارد اما دستهایت مشت کرده و بهم فشرده قفل در جیبهایت است.
به وسعت همین گرمایی که می گیری، بهم میفشاریشان.
پاهایت کرخت شده از بس ایستاده ای جلوی این آفتاب ِ بی رحم ِ مرداد.
آرواره هایت شل شده است، دهانت نیمه باز و خشک!
آنچه از دریچه ی چشمهایت میاید، شامل ِ تصویر مبهمی از مژه هایت و نور شدید آفتاب است.
گویا باقیش گویا نیست. نمی توانی بفهمی که چه هستند!
و تو عرق میریزی مثل ابر بهاری و اگر هم میان این باران اشک هم بریزی کسی نخواهد فهمید.
من... تازه یک طرف ِ این تفاهم ِ مبهم ِ توام ِ توهمم.
طرف دیگرم خورشید است که بی تابانه مشغول تابیدن بر این دیوار است.
حتم دارم که اینجا در مصرف اسراف میشود.
شاید بی دلیل!
آفتاب داغ!
دیوار داغ!
من داغ!
این همان تفاهم ِ مبهم ِ توام ِ توهم نیست؟؟؟
این آفتاب، همین که اینطور می تابد، همین که روبروی منست...
دارد ناگفته های بوف ِ شب را بلغور می کند اما نامفهوم!
من که گفته بودم که زبان ِ بوف ِ شب را نمی داند، پس چرا تکرارش میکند؟؟؟
نامفهوم است، نامفهوم، نامفهوم...
فکر کنم بوف ِ شب هم از بلغور چنین رویاهایی چیزی دستگیرش نشود.
شب بود اما نور بود. مهتاب در آسمان بود و زیر همین آسمان دو چشم سو سو میزد.
پیرمرد، نزار تر از دیروز بود. سپیدی ِ چشمانش به زردی گراییده بود و چین و چروک صورتش نمایانتر
می نمود. تاریکی ِ گناهی ناخواسته در عمق کم فروغ ِ چشمانش مدام آزرده خاطرش میکرد.
آیا هرگز فکر میکرد که خدایان هم بگریند، آنگاه که با فاخته ی سفید چشم در چشم می شوند؟
اما پیرمرد نگریسته بود. حتی با اینکه ساعتها چشمانش در اوج صبر و حوصله، متمرکز ِ چشمان فاخته ی سفید شده بود. او نگریسته بود و لبه های تیز ِ تیغ زمان را روی شانه هایش حس میکرد.
خط های پیشانی ِ آفتاب سوخته اش تنها وقتی که در مهتابی زیر نور مهتاب می نشست، راز بزرگ زندگیش را شرح میداد. اما او تنها میان آن خلوت ِ عظیم نشسته بود و جز بوف ِ شب، کسی نبود که بتواند شرح وقایع زندگیش را برای دیگران تحریر کند. و این همه راز هم باید با پیرمرد به گور میرفت!
پر بود از فکر برافروختن آخرین شعله هایش زیر نور ِ خورشیدی که قرار بود صبح فردا او را در همین
مهتابی ملاقات کند. جایی که اکنون او مشغول معاشقه ای تخیلی با مهتاب بود و مهتاب نا آگاه از این عشق پنهانی در گذر از پهنای این آسمان فراخ! حتی این راز هم مثل دیگر روموزش باید به گور میرفت؟
با آوایی خش دار و مقطع مدام همین را تکرار می کرد:
« ...و خدایان هم گریستند آنگاه که چشم در چشم فاخته ی سفید شدند!»
چه کسی دیگر می خواست کاشف این راز بزرگ باشد جز کاتب آسمان که کنون غرق در خواب ِ غفلت بود و تنها غایب شب ِ مهتابی!
صدایش حزین تر می شد و خلسه بر وجودش غلبه میکرد اما باز هم لبانش پر بود از تکرار همین راز و فکرش مملو از شعله هایی که فردا قصد برافروخته شدنشان را داشت.
پیرمرد را همین خلسه به کف ِ مهتابی کوفت و صورتش را با زمین ِ سرد آشنا کرد. پیرمرد هنوز هم
اصرار بر تکرار این راز می کرد و مهتاب همچنان بی توجه، به سرعت در حال گذشتن!
نمیدانم اما شاید آخرین نغمه ی بوف ِ شب که نواخته شد، آخرین زمزمه های پیرمرد هم شنیده شد.
و صبح که خورشید از راه رسید و پا جای پای مهتاب گذاشت، با جسم خالی از روح پیرمرد مواجه شد
و هرگز پی به آن راز بزرگ نبرد! گرچه بوف ِ شب سعی می کرد که برای خورشید فاش سازد که:
« ...و خدایان هم گریستند آنگاه که چشم در چشم فاخته ی سفید شدند!»
اما خورشید هرگز زبان بوف ِ شب را نمیدانست!
نمیدونم مقصر کیه؟؟؟ یا اینکه شانس ِ من در همین حده و من انتظار ِ بیش از حدی دارم!
خیلی وقتها که نه ولی هر وقت یه جورایی توی مخمصه ای گیر میکنم، یا اینکه برای کابوسهام دنبال یه مقصر می گردم، ازت یه تصویر توی ذهنم ساخته میشه و احساس می کنم تمامش تقصیر تو بوده!!!
تقصیر تو بوده که دنیا الان این شکلی شده، رنگها الان این همه کمرنگی میکنن، هر سنگی که از آسمون میاد صاف میخوره توی ملاج ِ من و تقصیر تو بوده که ما چند نفر الان دچار ِ...
نه نمیدونم!!!
شاید دارم خیلی یک طرفه قضاوت می کنم. شاید در غیابت همش دارم تو رو به دادگاه می کشونم و تو رو مقصر کمبودهام میشمرم! شاید اون وقت هم دلم نمیاد که اینطور فکر کنم اما تو تنها بهونه ای برای تبرئه شدن من! برای اینکه کم کاری ها و تنبلی هامو پشت اسم تو پنهون کنم!
اما یادته اون روزها که بالای سر ما چترتو باز کرده بودی؟ اون روزایی که عین بی خیالی سپری کردی و هر چی که تونستی، اونطور که خواستی اسبت رو تازوندی؟ اصلا اون روزها به فکر این روزهای ما بودی؟
فکر میکردی که شاید یه شبی هم بیاد و من کابوس زده از خواب پا شم و تو نباشی که دوباره منو به دنیای خواب برگردونی؟؟؟ تو به سنگهای جلوی پای ما فکر میکردی؟؟؟
یا اینکه...
تو اصلا احتمالش رو هم نمیدادی، نمیدونم چی توی مغزت میگذشت، اما احساس میکنم تو فکر می کردی تا دنیا دنیاست وضعیت همینه و قابل تغییر هم نیست! فکر می کردی دولتی که تشکیل دادی، پایدار میمونه و توپ هم داغونش نمیکنه! اما دیدی که چطور تغییر کرد؟ دیدی که هم ما باختیم هم تو؟ گرچه من نمیدونم اونجا زندگی به تو چطور میگذره، اما میدونم که وضع بهتری نسبت به من نداری!
با همه ی این حرفها، به آسمونش قسم، اینایی رو که میگم دلم میلرزه و حتی نمیتونم یه لحظه هم فکر کنم که تو هم مثل ما سپری میکنی! مطمئن هم باش اگر تو مقصر تمام کابوسهام باشی، هیچ وقت آرزو نخواهم کرد که ذره ای برات سخت بگذره.
چون تا آخر دنیا اسمم بعد از اسم تو میاد و من بدون تو معنایی ندارم.
این همه مدت گذشته نذار فکر کنم که ما رو فراموش کردی، نشون بده خودت رو...
بسه دیگه اینقدر قایم شدن... مثلا تو یه مردی...
پ.ن:
اگه بهتون سر نمیزنم ببخشین!!! خیلی شلوغه سرم این روزا...
اما قول میدم بیام پیشتون!
مرسی که میاین
یا حق
زندگی میان کفتارهای نابالغ، آواری بود از ثانیه های باطل که بر سر و شانه های ناتوان مرد فرو می ریخت و تحمل سنگینی وزن آنها، نفسهایش را به شماره انداخته بود.
و زمانیکه وسعت ِ حجم این ثانیه ها به اندازه ی لحظات تعلیقش شد، چشمان ِ مرد جز سیاهی رنگی ندید و این تنها زمین بود که در این دقایق مرگزای، امدادگر ِ وی شد و آغوش گشوده وی را در بر گرفت.
بوسه های خشک ِ زمین که بر گونه های سردش نشست، رنگی میان چشمانش دواند و روشنای شکوفایی گل ِ سرخی که به تازگی بر مزارش روییده بود، لبخند کمرنگی را بر لبان ِ بی رنگش نقاشی کرد.
گل ِ سرخ شکفته شده بود و عطرش گویی جانی تازه بود که بر کالبد ِ یخ زده ی قلب مرد دمیده می شد و آنرا ترغیب به تپیدن و جان ِ تازه گرفتن می نمود.
و مرد بیمار عطرش شده بود...
در این لحظات چشمان ِ خیره اش تنها نظاره گر ِ گل سرخ بود و دست سردش معطوف ِ گرمای لطیف گلبرگهای تازه و شبنم زده اش.
اما گونه هایش جز سردی زمین ِ خشک چیزی حس نمیکرد!
پ.ن:
1- روزگاری شده است که گویی می خواهد فرصت نفس کشیدن را نیز از ما دریغ کند!
این همه شلوغی؟؟؟ طوریکه تو باشی اما نتوانی بنمایی که هستی!!!
طوریکه تشنه باشی بر لب چشمه، اما...
هرگز نتوانی لبی از آب تر کنی!
2- مرا کفتاران ِ نابالغ و بزرگ سر احاطه کرده اند، همین ها که لاشخورگونه به انتظارند تا صدای آخرین تپش قلبم را هم بشنوند و آنگاه بر سر و روی نعشم مغول وار حمله ور شوند!
اما خس خس ِ نفسهایم همچنان آنان را نا امیدتر میکند...
نشسته ام هاج و واج میان وهم ِ سپیدی که این ساعتها غلظت فراوانی دارد.
به کجای این مغز مخدوشم فشار بیاورم تا چیزی از آن تراوش کند و اینقدر خودکارم روی این کاغذ لعنتی ضربان ِ قلبم را نقاشی نکند! نمیدانم!!!
به هر جای آن که دست میزنی فغانی از یک بند ِ تنم به هوا میرود.
سر نخی هم یافت نمی شود که دنبال آنرا بگیرم که حتی به کلاف سردرگمی برسم و حداقل دلم خوش باشد که سر نخ وجود دارد. خالی ِ خالی است.
اخوان ثالث:
... می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان ِ پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند؟
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر...
نگاه زل زده ام خسته شده است. چشم می دوزم به این کاغذ خط خطی شده و این خودکار ِ اسیر میان انگشتان ِ بی حس و حالم که گویا فالگوش ِ نبض من ایستاده بوده و هر آنچه شنیده است، گر چه نامفهوم برای من، اما برای خود روی کاغذ نوشته است. نفس عمیقی میکشم.
و بار دیگر انگشتان ِ دستم خودکار را رها می کنند و کاغذ را قربانی کرختی خود می کنند و چنان آنرا بهم می فشارند که ضجه می زند و مچاله شده به سویی پرتاب می شود.
مگر می شود مقاومت کرد؟؟؟ نوشته شده است دیگر!
من فقط متعجبم از عالمانی که مرا در برابر سرنوشت به من مختار معرفی می کنند!
تا به کی باید گفت من نمیدانم!؟؟؟