
فردا عازمم...
عازم میدان نبردی که چندین ده روز است عجیب درگیرش شده ام و سخت متحمل مقاومت شده ام.
نموداری اگر رسم کرده بودم همین چند روز پیش نزولی ترین اوقاتش را سپری کرده بودم.
فکر ِ بندی که بر پایم زده شده بود سخت آزرده خاطرم کرده بود.
هر چه از افکار پلید بود به سراغم آمده بود و داشت مرا در ویل خود گرفتار می ساخت.
و به محض اینکه قوای شیطانی ام داشت از بالقوه ترین حالت به بالفعل ترین وضعیت می رسید، آب ِ سردی از آسمان بر این آتش ِ گُر گرفته ریخته شد و باز هم من به نشان ِ تسلیم به زانو درآمدم...
باز هم نشسته روی زانوانم، یک چشم پر از نفرت و خشم و خون، چشمی دیگر پر از اندوه و اشک،
درست همان لحظه که تو به خانه برگشتی، جنگ تمام شده بود، و من گر چه زنده و رها، اما هنوز زخم ها
بر پیکر ِ روح خسته ام آزرده ام میکند. آنچه نیرو داشتم فدای مقاومت کردم تا باز هم بتوانم زندگی را عادی
سپری کنم و انگشت نما نشوم.
وقتی همه چیز به حالت ِ یک آتش بس ِ موقتی و کوتاه درآمد، فکرم را بر بالهای کبوتری به پرواز درآورده ام
تا هیچ اثری از آثار آزردگی نماند و همه را در بوته ی فراموشی بسوزاند.
سعی کردم فراموش کنم و خود را در کوچه های سبکباری رها کنم.
اما مگر میشود همه ی آنچه که به من گذشته است را فراموش کرد؟؟؟
آخر باز هم از فردا در آن میدان حضور می یابم، باز هم دشمنانی که حالا به تمام ِ حیله ها و نقاط قوتشان
آشنایی دارم، جلوی من صف آرایی می کنند، همانها که تعدادشان دهها برابر منست، و باز هم می دانم
که متحمل ِ همان درد و رنج کهنه ای خواهم شد که مدتهای مدیدی است از آن رنج می برم.
و باز هم آزادی میشود تنها نقطه ی روشنی که این چشمان ضعیفم می بینند.
روزگاری به طالبان ِ آزادی که از جان و مال خود می گذشتند، به استهزاء می خندیدم، ولی همین چند روز پیش به حدی رسیدم که خود شدم سراپا طالب ِ آزادی و رهایی و حاضر به فدای جان در راه ِ آن!!!
صدای گوشخراش ِ ضجه هایش، دیدن روی پر از حزن و اندوهش ...
آه! ای کاش من هم مانند ساکنان آن غربتکده، نه می شنیدم نه می دیدم. ای کاش من هم مثل آن کـودکان ِ بزرگ سر می شدم تمثیلی از موجود ِ دنیای بیخیالی. من هم می شدم مثل آنها غرّه به
داشته های ناچیزم...
کاش من هم احساس ِ شما را داشتم!
خدا نیامد...
اما تو آمدی از طرف خدا، تو آمدی و باز هم شمعی را در تاریکخانه ی دلم به نام خود روشن کردی،
تا باز هم چشمانم را باز کنم، باز هم بتوانم اطراف خود را به وسعت همان شعله ببینم.
من به تو قول داده بودم و به همان خدایی که منتظرش بودم قسم که سر ِ قول و قرارم بودم و هر زمان
که شد نوشتم، گرچه حضورم خیلی کمرنگ تر از گذشته شد، گرچه بی معرفت تر از گذشته شدم اما
همچنان ادامه دادم، و تا جایی که توان سوار کردن ذهنم روی کلمات را داشته باشم همچنان هستم.
خدا نیامد...
اما به محض ِ اینکه تو سر رسیدی، حکم آزادی ِ من امضا شد،
و من از بندی که لاشخور ها و کفتار ها به پاهایم زده بودند گریختم. هر چند زخم های دردناکش بر روحم
همچنان ذوق ذوق میکند، اما همین که برای ساعاتی طعم ِ آزادی را چشیدم، همه ی آنها را فراموش
کرده ام.
خدا نیامد...
اما تو آمدی و من به خاطر تو، و به بزرگذاشت ِ تو، به خاطر احترامی که در قلبم نسبت به تو دارم، و اگر
منتی نباشد علیرغم میلم، به رویه ی قدیمم بر می گردم.
خطای مرا ببخش و حلالم کن. من بر سر ِ پیمانم خواهم ماند.
خدا نیامد...
اما تو آمدی و مرا امیدوارتر به آمدن خدا ساختی،
تو آمدی و به من ثابت کردی که هنوز راهها به سمت ِ من باز است و هر آن باید انتظار ِ خدا را بکشم.
حلالم کن!
شرمنده ی روی تو ام...
منتظر خدا هستم. باید بیاید و در این گرگ و میش آسمانش، در این بیقراری هوایش، در این سکون زمینش، و در این برهوت بیکران خیالاتم، مرا که مانند ِ درختان در ازای آب و غذا، پای بست ِ این خاک ِ خبیث شده ام، مرا که مثل درختان ِ گیسو سپرده به باد، بیقراری رفتن میکنند و اسیر زمین ِ ساکن ِ سرد ِ خودخواهند، مرا که حلق آویز آونگ زمان شده ام توجیه کند...
و تو تا موقعی که نیایی و برایم کامنت نگذاری، من درب و پنجره ی این دیار را به روی خویش خواهم بست. چون من کنون مانند طفلی شده ام که مهدش از حرکت باز ایستاده و مادرش پای آن مملو از خستگی و شب بیداری ها در خواب ِ سنگینی فرو رفته و گریه های طفلش را پاسخی نیست.
آرزوی ِ روزهای ِ جریان در رگهایم را شبانه ای از شاملو برملا می کند که تنها راه ِ رسیدن به توست:
یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ ِ چشمه یی
و زنجره
زنجیره ی بلورین ِ صدایش را ببافد
در تجرد ِ شب
واپسین وحشت ِ جانت
نا آگاهی از سرنوشت ِ ستاره باشد
غم ِ سنگینت
تلخی ِ ساقه ی علفی که به دندان می فشری
همچون حبابی ناپایدار
تصویر ِ کامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
و روئینه
به جادویی که اسفندیار
مسیر ِ سوزان ِ شهابی
خط ِ رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر ِ کنج ِ گمانت
به خیال ِ سست ِ یکی تلنگر
آبگینه ی عمرت
خاموش
در هم شکند.
پ.ن:
تا خدا نیاید و اینجا برایم ننویسد، من هم کامنتهایم را تعطیل میکنم!!!
روی آن چلیپا، آویزان به آن میخ ِ زنگ زده، تصویر قلب است.
تصویر، لقمه ی جویده شده ای را می ماند که صاحب ِ آن از خوردنش پشیمان شده و آن را با یک دنیا تلخکامی، با چشم و ابرویی در هم پیچیده، وسط یک خیابان ِ خلوت تف کرده است.
گویا لقمه آنقدر شور بوده که زیاد جویده نشده، چون هنوز می توان شکلش را فهمید.
تا حدی گوشه هایش خورده شده، بعضی زوایایش هم پَخ شده!
به نظر می رسد یا خیابان آنقدر خلوت بوده که کسی پایش را روی آن نگذاشته که کاملا لِه شود،
یا اینکه عابران آن انسانهای تا حدی خوش انصافی بوده اند که از کنار ِ آن رد شده اند،
یا اینکه آنقدر سرشان به کارشان گرم بوده و نسبت به آن لقمه ی خوش شانس، بی توجه که حتی
نگاهی هم صرف ِ سرتاپایش نشده،
یا اینکه عابران انسانهای خبیثی بوده اند که به آسانی از کنار ِ آن گذشته اند.
به هر حال دلیلش نه مهم است نه معلوم!
ایستادن در مسیری برای زیارت چند نفر امامزاده، قلب را مبتلا به مرض ِ مسری ِ مسیر کرده.
باور کردنی نیست! مرض ِ مسری ِ مسیر!
درد میان تنش دوان دوان رفته و نفس زنان ایستاده. هر نفسش مثل تیری بوده میان آن قلب.
مسیری مانند ِ مسیر ِ یک قطره آب از هنگام زایشش از یک ابر ِ تیره تا فرو افتادنش تا یک زمین شیبداری
که آنقدر تشنه هست که اجازه ی جریان ِ آب را ندهد و همه را خود یکجا ببلعد.
به شرط ِ آنکه هوا هم رفتار ِ ملایمی داشته باشد و باعث یخ زدگی یا تبخیر ِ مجدد قطره نشود.
مسیری شامل سقوط ِ محض و در انتها بلعیده شدن! مسیری که خود یک سراشیب است، شاید هم
اطراف ِ آنرا هم سبزه زاری، چمنزاری، مرغزاری یا... ولی اجازه ی جریان نمیدهد.
قلب متورم از صحنه های یک جنگ نافرجام است.
هنگامیکه آن کودک زیر دست و پایم له میشود و ضربات چاقو بر پیکره ی بی جانش بی رحمانه فرود میاید،
وقتی که آن مرد در حال ِ به خاکسپاری ِ جسد ِ خویش است و خود نیز پای آن جان می دهد و از دست
میرود در حالیکه خدا نیز شاهد آن است،
آن وقتی که از تابش ِ آفتاب ِ سوزان ِ مرداد چنان کرخت و بی حس شده ام که نمیتوانم از آن تفاهم ِ مبهم ِ توام با توهم سر دربیاورم،
همان زمانی که پیرمرد بدون اینکه راز ِ بزرگش را بتواند برای کسی فاش سازد و میان مهتابی در حالیکه از عشق مهتاب پر شده، میمیرد و بوفی که زبان ِ خورشید را نمیداند و نمیتواند این واقعه را شرح دهد،
آن راز ِ چشمان ِ فاخته ی سپید و گریه ی خدایان،
مردی که بیمار ِ عطر ِ گل ِ سرخی شده بود، ولی گونه هایش مماس با زمین سرد بود،
آن خودکاری که فالگوش ِ نبضم ایستاده و نامفهوم راز هایم را برای کاغذی فاش میکند........
و همه ی این ها حاکی از قلبی است که دچار ِ مرض ِ مسری ِ مسیر است!
ابتدا سعی کردم نسبت به او بی تفاوت باشم، اما این آبی نبود که این آتش ِ درونم را خاموش کند.
او را آزردم، هزاران بار! روح او را مورد هدف قرار دادم. با حرفهایم، با اخمهایم، با چشمهایم و زبانم.
ارضایم نکرد. و همچنان در پی ِ راه ِ دیگری بودم که دردم را درمان کنم.
نمیدانم اولین برخورد فیزیکی ام با او به چه بهانه ای بود، اما میدانم که از آن روز به بعد من همیشه او را مورد آزار جسمی قرار میدادم. او را برای کار ِ شاقی به جایی می فرستادم که تا وقتی که بر میگردد حتی طلب جرعه ای آب هم نکند و فقط فرصتی بخواهد که چشمانش را روی هم بگذارد که آن را هم من از او دریغ میکردم، و او تنها نیمی از فرصتش را میخوابید!
من روز به روز از او متنفر تر میشدم تا روزی که باز هم تو به آلونکم سرک کشیدی و باز هم سفارش او را کردی. گرچه از حال او غافل بودی اما حالش را پرسیدی بدون آنکه به دروغهایم توجه کنی!
و من لبریز از حس تنفر شدم و آنگاه که تو پا از آلونکم بیرون گذاشتی، چاقو به دست به سراغش رفتم، و او را که تازه از خستگی خوابش برده بود با ضربات پیاپی چاقو از پا درآوردم...
او مرده بود اما من با آن چاقو همچنان بر پیکرش می تازیدم و خویش را آرام میکردم.
او حتی از خواب هم بیدار نشد که آهی بکشد و جان دهد، او مردن را به همه چیز ترجیح داده بود.
او از جلاد ِ قصاب پیشه ای جدا شده بود که صاحب و مالکش بود.
ولی من همچنان با حرص بر نعشش میکوفتم.
بعد از مدتی که از آن جنایت دست کشیدم و در دلم احساس خشنودی میکردم.
من او را کشته بودم...
همانکه تو دوستش داشتی...
به جای اینکه ترا بکشم، او را کشتم!
من دیگر نباید وجودش را تحمل میکردم...
من حالا آزاد شده بودم.
چون دیگر هیچ چیزی برایم وجود نداشت که تو به خاطرش به دیدار من بیایی!
آسمان ِ خاکستری، و خدایی که تکیه زده بود بر تختی میان یک دنیا توهم و تنها شاهد ِ این ماجرا بود. آسمانی که بوی گرگ و میش میداد و فضایش آکنده بود از آوای کلاغان.
و روی این زمین، نگاه ِ نومیدانه ی مردی زرد روی، که چشم به آسمان دوخته و طلب نیم نگاهی میکرد. مرد هر چه گذشته اش را می کاوید، چیز دندان گیری نمی یافت که موجبات این مجازات را فراهم بیاورد. خاطر ِ آزرده اش هم هیچ مددی برایش نبود. و این زمان گویی همان زمانی بود که خدایش دیگر او را نخواسته بود.
کالبدش، چنان متحمل ِ زردی و نزاری شده بود که با اولین باد پاییزی به زمین خورده بود. و اکنون بالای سر ِ نعش ِ بی جان ِ خود، ماتم زده ایستاده بود. جسدی که حالا به خاکستری گراییده بود. دیدن این نعش ِ بیجان او را آشفته حال می کرد... با این حال دست به کار شد.
گور ِ خویش به دست خود روی زمین ِ پَستی می کند. هر چند که آنقدر ها نای و توان نداشت که حتی به اندازه ی خود جایی برای نعشش فراهم کند، لیک همین مقدار را هم که کنده بود او را از پای انداخته بود. نفس کشیدنش درد آور می نمود. با این حال باز نایستاد و تن خویش را میان شکاف حفر شده هُل داد. کمی صبر کرد تا نیرویی در میانش بدود...
نگاهش را باز هم به آسمان دوخت. میان آن سراب ِ خاکستری، دیدن نگاه بی تفاوت خدا برایش شروع ِ یک عذاب تازه شد. انگار خدا دیگر علاقه ای نداشت که او را وارسی کند. و او از اینکه اینگونه به حال ِ خویش رها شده بود اشک ریخت...
مرد شروع به پنهان کردن کالبدش کرد. آنچه از خاک کنده بود روی جسد ریخت، اما آنقدر ها کافی نبود که آن را کاملا بپوشاند. در مرد هم دیگر توان و امیدی برای ادامه نبود! کنار ِ نعش خویش که دراز کشید چشم در چشم ِ خدایش شد. برق نگاه خدا سخت وی را مضطرب می ساخت! این نگاهی نبود که مملو باشد از پاسخی برای پرسشهایش. غوغایی بود، شهرآشوبی برپا بود، بغض گلویش را می فشرد اما مرد را آزاد نمی کرد.
مرد پای نعشش نشست و مرثیه سرود و آنرا با سوز و ناله بر آن کالبد ِ نیمه پوشیده خواند و گریست و خواند و گریست و خواند و گریست و سست و بیحال، کنار ِ جسد خویش از هم رها شد.
مرد کنار ِ نعش ِ خویش به خواب رفت و هرگز برنخواست!
و خدا شاهد این ماجرا بود، خدا شاهد بود که مرد نعش بی جانش را به دوش کشید، به خاک سپرد، برایش مرثیه سرود، خواند، گریست، سست و بی حال شد و میان ِ آن حال رها شد و دیگر هرگز برنخواست. شاید آنچنان نا بخشودنی مینمود که به خاطرش متحمل چنین مجازاتی باشد.