
یک سر ِ طناب را انداخته ای دور ِ گردن ِ من، سر ِ دیگرش در دستان توست!
آنرا می کشی به دنبال خودت، مرا با خود میبری، از بلندی ها و سراشیبی ها میگذری، آنقدر تند و بی احساس... بی آنکه توجهی به پاپوشهای مندرسم کنی، بی آنکه توجهی به پاهای ناتوانم کنی، بی آنکه توجهی به خس خس ِ نفسهای بی رمقم کنی، بی آنکه چشمان ِ خسته ی مرا ببینی، بی آنکه گونه های باران خورده و خیسم را ببینی...
میروی، میایم...........میروی، میایم...........میروی، میایم...........
در مسیرم یک دنیا سراب چیده ای و به دمی، ماهیت ِ آنها را به من می نمایانی، و لبخند ِ تلخ ِ روی لبان خشکم را زیر ِ پاهای خودم می اندازی که خودم با پاهای خودم همه را لِه کنم! و صدایش خراشیدنش در تمام ِ تار و پود ِ تنم منعکس شود و بیتابی ام هزاران برابر...
میروی، میایم...........میروی، میایم...........میروی، میایم...........
اخوان ثالث:
باز ما ماندیم و شهر بی تپش،
و آنچه کفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی برکشم،
باز می بینم صدایم کوته ست.
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده، با چشمان ِ تر.
ناله اش گم گشته در فریاد ها،
گویدم گویی که:«من لالم، تو کر.»
و باز دلهره ی شور ِ صبحی دیگر در سکوت ِ شبانه ای دیگر...
صبحی دیگر که می آید و باز هم پشت آن میله های رنج و خفت، برای فرار از صاعقه های عذاب، دست به دامان ِ موشهای سیاه و سپیدی می شوی که سوراخشان را برای لحظاتی پناه خود کنی!
فرارم ده تا قرار گیرم!
تندبادی با جوشش و خروش ِ هیجان فزای خویش بر برهوت ِ خیالی میگذرد. و حقیقت ِ نوینی که به نازکی ِ نفس ِ زنجره ای جوانه زده است را به جایگاه قربانی میبرد. صوت ِ حزین و منقطع ِ تبعیدی ِ رام شده ای، موجبات ِ فروکش کردن ِ اصوات می شود. و ارواح ِ گناهکاران را به طواف ِ قربانی ِ جدیدش ترغیب می کند.
تندباد، با به پا کردن ِ این آشوب ِ خاموش، خود فرو می نشیند و آنچه ره آورد دارد روی زمین پهن می کند و چند لحظه ی دیگر... خبری از ویرانی اش نیست. گویی تمام ِ تصاویری که روی زمین چیده بود را خورشید از روی زمین جمع کرده و در افق همراه خود برده است.
تصویر ِ سیمین ِ ماه که روی این سرزمین، مایع وار جاری میشود، با خود تفکر ِ شستن ِ پلیدی ِ حضور ابلیس را همراه دارد. و میخواهد این مناسک را به روایت ِ متداولش به جا آورد. این میراث، سنتی است که از اجداد ِ آسمانی اش برایش به جای مانده. اما این ابلیس از جن است و جنسش از آتش.
آتشی که همین ماه ِ رنگ پریده را در چشم برهم زدنی به نابودی می کشاند.
تو نیز در این کیش و آیین به تنهایی، رسوم مقدسی را بجا میاوری، و اعمالی را که نشانه هایی از پا بر جا بودن ِ قاب ِ خاکستری دارد. و تصور ِ قالبی و کلیشه ای تو اینست که به سمت ِ مرکزی ترین نقطه ی این قاب ِ خاکستری چنان یورش ببری، که فوران ِ نیروی ِ ذهنی ات، در قلب ِ این قاب ِ خاکستری، چهارچوبش را درهم بشکند و تو آزاد و رها، درون ِ سیال ِ گرم شناور و معلق شوی. و چنان محلول در بُعد ِ زمانش شوی که دیگر هیچ گاه بندی از زمان، بندی از ترا به بند نکشاند. و دیگر گزند ِ چهارچوبی، متوجه ِ سلولهای تنت نباشد.
اما همه اش نقش ِ یک رویاست و دیگر هیچ... چون نیروی ِ ذهنت حتی نایی برای تراویدن هم ندارد چه رسد به فوران! و تو باز هم الصاق شده ای چنان سفت و سخت به این کالبد که گویی راهی برای فرار نداری و در بند ِِ همین زمان ِ پست و پلید و ابلیس و فرزند خوانده هایش که روح ِ ترا احاطه کرده اند...
امشب... در این شبانه... گوشهایت آکنده شده از نوای فرشتگان ِ رانده شده ای که هر کدام در این سرزمین ِ سرد، خلوتی گزیده اند و مرثیه ی فراغ می خوانند. و ناله هایی که از نهادشان بر می آید و
غم ِ غربت را به در و دیوار ِ سکوت این شب می آویزد.
در این تونل ِ تاریک و فراخ و نمور راه افتاده ای، و نه راه پیش داری و نه راه پس، نه انتهایش معلوم است و نه ابتدایش. شاید وجود نقاط ِ ابتدا و انتها برای چنین تونلی، قابل ِ تصور نیست. صدای قدمهای سنگینت، عجین شده با صدای چکه چکه کردن ِ قطره های آبی که گویی بواسطه ی سوراخ بودن ِ سقفش، مثل صدای یک دهل طنین انداز شده است.
وجود ِ بی خاصیت ِ ترا، خوف ِ صدای بهم خوردن ِ بالهای خفاشهایی فرا می گیرد که گهگاه بالای سرت، دیوار ِ صوتی ِ پرده های گوشت را می شکنند. درد ِ وسیعی که به خاطر ِ نمناکی ِ فضایش، عضلات ِ
خسته ات را معذب می کند، و انگشتان ِ پایت که غرق ِ گِل و لای است و از زُمُختی ِ زمینش، متحمل ِ زخمهای چرکین و دردناکی شده است.
بغض ِ عجیب و عمیقی که در انتهایی ترین نقطه ی قلب ِ خاکستری ات ریشه دوانده و هر چه شاخ و برگش را می زنی و آنرا از دَم قطع میکنی، مانند علف ِ هرزی باز چنان با سرعت جوانه می زند و شاخسارش میروید که امان از تو می بُرد و حلقت را چنان در بر ِ خود میگیرد و می فشارد که هر لحظه احساس میکنی که از فشارش سرت از بدنت جدا خواهد شد.
سر درد ِ ناشی از انتقال ِ خون ِ سرد ِ توام ِ تنفری که در رگهای روی شقیقه ات جاری شده است و آنرا در دیگ ِ جوشان ِ عصب های مغزت می ریزد و به افکار ِ حقیرت، رنگ ِ پلیدی و شیطانی می پاشد.
اما تو حتی ناتوان تر از افکارت هستی و عاجزانه روی این زمین نمدار ِ سرد ِ بی روح زانو می زنی و دستانت را مانند ِ یک روشندل به این سو و آن سو دراز می کنی و نور را گدایی می کنی، دریغ که در این سرزمین ِ سوت و کور، نوری نیست که تاریکخانه ی قلبت را روشن کند...
پ.ن:
باد پاییزی سرد است و خشک، و در برابرش هر سبزی به زردی می گراید، بوی نم و برفی که خبر از ورود قریب الوقوع ِ سرماست، مشام را پر می کند. همیشه آنچه در اسفند و فروردین روییده است، در پاییز و زمستان از سوز ِ سرمایش، جان می دهد...
اینجا و اینک،
در آشیان ِ غربتیهای کوچک ِ بزرگ سر ِ دغلباز،
قیل و قال ِ جوجه کلاغان ِ سیاه اندیشه ی تازه سر از تخم بیرون آورده،
موجب ِخراش ِ روح ِ مخدوش ِ جدایی طلب ِ منست.
با اینکه هرچه جا داشت گوشهایم، در آن پنبه گذاشتم،
هر چه فشار بود بر پلک هایم آوردم که دیگر نه چیزی بشنوم و نه چیزی ببینم،
اما مگر می شود راه تنفسم را هم مسدود کنم که بوی زُهم ِ کلامشان و طعم ِ تلخ ِ رفتارشان را نیز حس نکنم؟ سرمای ناشی از حضورم را در این غربتکده ی پر ز ِ الَم چه کنم؟
آن زمان که خورشید دست از تابیدن برمیدارد و قدرت را به ماه ِ نزار و زمین سرد وامیگذارد، به کوشش و جهدی انکارناپذیر این آتش ِ گُر گرفته را خاموش میکنم، لیک از استیلا بر آتش ِ زیر ِ خاکسترش عاجز و ناتوانم و مدام از دل ِ این قصه ی ناتمام ِ اهریمنی سر بر می آورد و خانمان ِ مرا می سوزاند.
نمیدانم... چگونه از حرارت ِ این شَرَری که هر روز دیوارهای حصارم را به نقطه ی ذوبش نزدیک میکند، رهایی یابم؟ توانی هم ندارم، چون بیشتر تاب و توانم را خرج ِ تحمل کردن می کنم.
و این روح ِ حیران ِ طالب ِ استقلال از تنم را چه گریز و گزیری است جز جدایی از این قفس ِ تنگی که زندگی او را دچارش کرده؟ قفسی که تنگ او را در بر گرفته، چنانکه نفس را به سختی به درون می کشد و جای میله های قفس روی آن، تاول مانند خودنمایی میکند. قفسی که غُل و زنجیر در پایش کرده و او را پایبست ِ این خاک ِ سرد کرده.
و تنها بارش قطرات سکوت، او را به سوی آرامشی تخدیری رهنمون میسازد، گویی از او می خواهد تا باز تجدید قوا کند و باز گردد به میدانی که در آن شعله ها برافروخته می شوند و...
ای روح ِ وامانده و حیران! بالهایت کجاست؟؟؟ چه کسی آنها را از انتهای نقطه ی رُستنش جدا کرد و ترا در پاتیل ِ معجون ِ سیاه ِ ابلیس انداخته و گفته حالا خودت را از این سیاهی برَهان و به سوی ِ من بیا!؟
مگر سابقا تو نزد ِ او نبودی که باز بخواهی برگردی پیش ِ او ؟؟؟
این چه دور ِ تسلسلی است که آدم در دامان ِ ذریه اش کاشته؟؟؟
وای از دست ِ قیل و قال ِ این جوجه کلاغان ِ نوپا...