
انگار اینو باید به حساب ِ آشتی کنونش بذارم، نمیدونم چرا بی زبون تر از این زبون بسته پیدا نشد که سرش خالی کنم و هر چی بد و بیراهه نصیبش کنم!!! خیلی میخواستم ترکش کنم بذارمش توی یخدون صندوقخونه ی دلم، اما بازم نشد بازم هی سرک کشیدم تنهایی هاشو دیدم، دلم گرفت...
نمیدونم چرا همه ی این احساسات ِ منفی درست زمانی که دو ساله شده بود سراغم اومد، درست کوبیدم توی سرش نمیدونمم ازم توی دلش ناراحتی یا کینه یا غم داره یا نه، اما بازم با پر رویی اومدم و دوباره نشستم روبروش با لب و لوچه ی آویزون و هزار تا رویا و خیالی که چاشنی داره اما ضامن نداره که بترکه و این روزها رو با نورش حقیقت ببخشه!
نمیدونم چی با خودم میبرم که جا میذارم، اما هر وقت که بر میگردم دلم هوای جامونده ای رو داره که همش منتظرشه که برگرده، و این حس مثل یه گل توی وجودم میشکفه و وقتی زمان شامل ِ حالش میشه یواش یواش پژمرده میشه و خشک میشه و میفته... این زمان درمان کننده ی خیلی از دلواپسی ها و دلشوره هاست.
یه خواب یه رویا یه وهم یا یه چیز ِ انتزاعی که حتی نمیتونم گاهی برای خودم تصویرش کنم، گاهی انقدر نزدیکش میشم که از گرماش داغ میشم و میسوزم و گاهی هم انقدر دوری منو احاطه میکنه که انگار توی یخبندون گیر کردم و پام به یه ستون ِ محکمی بسته شده و گره اش کوره و زمانم کمه و کلافگی سراغم میاد و من با این چشمهای ضعیفم نورشو نمیتونم ببینم!
تو یه حقیقت ِ ملموسی که خدا اونو به عنوان ِ یه تصویر داره از توی یه بهشت بهم نشون میده، انگار همه ی دنیا ختم به این حقیقت شده، انگار دیگه راهی ندارم جز رسیدن به این بهشت و وارد شدن توی این دنیایی که تصاویرش رو خدا نشونم داده... انگار منم و همین یه دنیا!
چه کنم؟؟؟ خدا بگو بهم چطور من میتونم؟؟؟
یا حق!
اینجا، همین جا... یک حسی است سنگین و غریب!
اینجا، همین اطراف یک مه، یک غبار، یک پرده، خیمه زده روی حس و حالت!!!
از در که آمدم و صدایت کردم، مثل کودکانی که راز خود را زیر پوشش ِ لبخند کمرنگ و چشمان ِ پر از حرفشان پنهان می کنند به استقبالم آمدی...
تلاشت بر این بود که همه ی آنچه که شاید رخ داده است را در لفافه ای بپیچی و آنرا پنهان کنی، اما...
نمیدانستم چه شده است... تنها فضای غریب ِ حاکم مرا از بودنش آگاه می ساخت.
و تو مدام آنرا انکار کردی...
من جویا میشدم و تو باز هم منکر وجودش شدی... هنوز هم فضا، گویای وجود کدورت ِ کمرنگی است که مرا از بدو ورود مضطرب و پریشان ساخته...
دلم پر از شوری ِ یک دلهره است... دلم پر از انتظار وقوع ِ حادثه ایست...
نمیدانم چه بگویم...
حتی نمیدانم که چه جوابی باید بدهم...
سکوت تنها شفای منست... سکوت میان وهم...
من نشسته ام روبروی ِ تو!
همه ی آن موهای فرفری ات را، آن پیشانی ِ کوتاهت که به وسعت ِ پهنای یک انگشت منست، آن مشتی که بر دماغت چنان کوفته که آن را میان ِ رخ ِ سیاهت پَخ کرده، آن چشمان ِ ریزت، آن صدای تو دماغی ِ توام با لهجه ی ناکجاآبادت، و آن قدمهای پنگوئن واری که بر صحن ِ زمین برمیداری...
همه را عشق است!!!
آن قد و بالای بی مصرفت را، آن هیکل ِ بزرگ و رستم گونه ات، آن شکمی که به بزرگی دهل است و روی کمربندت خودش را ولو کرده، آن لبهای شتری ِ روییده میان ریشهای مشکی ات، آن چشمان ِ گرد ِ پر از حرصت، آن موهای چسبیده به کف ِ تارک ِ سرت، و آن تند تند حرف زدنهایت که کلمات را در هوا هرز میکند...
همه را عشق است!!!
آن ابروان پر و پیمانت، آن چشمان ِ وزغی ات، که انگار سالهاست در آرزوی پلک زدن است، آن کت و کول ِ یک وری ات، آن لهجه ی مزخرف ِ ایجور اوجور گفتنت، آن عینک ِ آفتابی ات، آن هیکلی که به باشگاه میکشانیش که بسازیش، و آن مخ ِ ورم کرده ات را با تمام ِ خوش تیپی هایت...
همه را عشق است!!!
آن اندام ِ تَرکه ایت، آن دندانهای بیرون زده از فکت، آن شوری ِ چهره ات که ناشی از سر کشیدن ِ جام ِ زهرمار است، آن مو های کم پشت ِ رها شده روی سر ِ کوچکت، آن رفتار ِ تلخ مزه ات، آن قوز ِ کمرنگی که بر پشت داری، و آن حس ِ ناسیونالیستی ِ فرصت طلبانه ات...
همه را عشق است!!!
نمیدانم چه وقت و کجا اما وعده می دهم بالاخره روزی فرا خواهد رسید که میان رفت و آمدهای سریع ِ مشت هایم تمام ِ آنچه زینت روی ِ شماست را از بین ببرم و خود قاه قاه به این سرنوشت ِ شوم ِ شما از انتهایی ترین نقطه ی دلم بخندم و فریاد هایی که در گلویم نجوا می کنند را بی ترس ِ فدا شدن ِ گلویم بر سرتان بکوبم و آب ِ آرامش را روی آشوب ِ این دل ِ وامانده بریزم...
دوستتان دارمـ.............. نه نه نه............. عاشقتانم دربست!!!