تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
آذرانه

فکر می کنم برای به روز رساندن دوباره ی تو این همه کلنجار رفتن لازم نبود. شاید اگر کمی دلم را به تو میدادم و یک ساعت از اوقاتی را که دارم به طور وحشیانه به اتلاف میکشانم، به تو اختصاص میدادم شاید کنون نه تو از من رنجیده بودی نه دوستانت!

در ضمن، اگر آن شب، از زور ِ کسالت و خستگی و سستی، آن قلم از دستانم رها نمیشد و روی میز غلت نمیزد و نمی افتاد روی زمین، و اگر هنوز هم دنبال ِ تکه کاغذی بودم که آنرا سیاه کنم، حتما تا به حال خم شده بودم، آن قلم را از روی زمین برداشته بودم، تکه کاغذی حتی مچاله شده، پیدا کرده بودم، و برایت می نوشتم.

از من قبول کن که خیلی چیزهاست که رنگ ِ تغییر به خود گرفته، یعنی حتی محور آن هم عوض شده و چرخ هایی که زمان ِ زنده بودن ِ مرا به دوش میکشند، دارند روی یک محور جدید میچرخند.
شاید راه نوینی هم پیش روی خودش ترسیم شده می بیند و می خواهد در راهش بجنگد، گرچه هنوز در آن قدمی هم برنداشته اما سمت و سوی نگاهش به آن طرف است!

نمیدانم بعد از آشتی کنان باید برای دیدار ِ مجدد، این همه زمان سپری شود یا نه...

راستی... من هنوز هم مصرانه به دنبال ِ خدا هستم که پایش را در اتاقم بگذارد، بنشیند روبرویم، و رک و پوست کنده جوابگوی سوالهایم باشد. خداوند خودش میداند که چقدر درون ِ این کله ی بی مخ ِ من سوال تلنبار شده وجود دارد، که همه اش بی جواب مانده... گرچه اقرار میکنم اکثریتشان حتی صورت ِ آنها نیز هم مبهم مانده است!

میچ آلبوم، برای یک روز بیشتر:
هنگامیکه او به اشتباه نزد ِ خدا بازگشت، در حالیکه نوشتن ِ اشعار و انجام دادن ِ کارهایش را نیمه تمام گذاشته بود، چه کسی میداند کدامین راه را پاهای خسته ی او درنوردید؟
کدامین تپه های آرامش یا رنج را فتح کرد؟
امیدوارم خداوند با لبخند دست ِ او را بگیرد و بگوید:
« ای طفل ِ گریز پای، ای نابخرد ِ پرشور! فهمیدن ِ کتاب ِ زندگی بس دشوار است.
چرا نتوانستی در مدرسه بمانی؟»

این روز ِ نوزدهم که بیاد میشه.............. نه! نمیخواد ولش کن...
میخواستم براش یه چیزی بنویسم اما نمیخوام بگم ارزششو نداره اما ...
هیچی........................................................... هیچی نمیگم ازش!

در این خراب شده، همیشه نوری هست از تحول و دگرگونی و حرکت رو به بهبود که چشمکی میزند و برای لحظه ای جلوی پای مرا روشن میکند، تا قدمی یه سمتش بردارم، نورش از بین میرود، و باز در آن تاریکی، در همان سکون و سکوت و سستی، مرا نگه میدارد...
باز هم من میمانم و یک عالم سیاهی و تاریکی و ظلمات ِ گناهانی که کرکس وار، چنگالهایش را در شانه هایم فرو میکند... و من عاجزم از فریاد کشیدنش... دوباره آرزوی جدیدی، و یک نور ِ جدیدی که مرا به سمت ِ خود میبرد و میدانم که به زودی هم به خاموشی میگراید...

پ.ن:
لطفا باور بفرمایید که به زبان آوردنش و ابرازش از درک کردن و تحمل کردنش خیلی سخت تر است...
به قول ِ پرویز شاپور:
« دلم به حال ِ فریادی می سوزد که عمرش را نجوا کنان پشت ِ سر میگذارد»

باید تک تک ِ شما را ببینم... به زودی!

 یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:1  توسط سینا  |