
اینجا... همین الان... همین حالا... همین ساعت...
ابر... برف... سپیدی... سرما... سوز... یخ... شب!
برفهای سپید میان ِانگشتان برهنه ی سرخگون و متورم پاهایم، روییده است و من ساکن تر از همیشه، روی دو پایم ایستاده ام. لایه ای از برف، دست در دست باد از جای برخاسته و خود را به کالبد ِ خشکم میکوبد. میریزد جلوی پایم. و من همچنان استوار روی دو پایم، استقامت میکنم.
نگاهم همچنان سوی حوالی افق روانه است، آنجا که افق، برج و بارو و دیوارها را در خود حبس کرده است.
میان ِ این همه سرما، چشمهایم اما هنوز به هر سو روانه اند، گوشهایم سرخ و یخزده، دیگر جز صوت ِ بی احساس ِ باد، چیزی درک نمیکنند، لبهایم در نقطه ی آغازین ِ انجماد بهم دوخته شده اند و دیگر گلی در حنجره ام نمی روید!
نفسم، هر چه هوای سرد است را میکشد درونم، سینه ام را مالامال ِ یخ کرده است و این قلب ِ یخی را میان ِ دیواره ای از یخ محبوس کرده است. مغز ِ کوچک ِ من قنداق پیچ، در ننوی جمجمه ام به این سو و آن سو میبرندش، سرگرم است، مشغول است، گاه که ناله میکند، پستانکی در دهانش میگذارند تا صدایش در نیاید. تا باز صدای ونگش گوشخراش ِ آسمان نگردد. تا باز گوشه ای از زمین ِ خدا را تلنبار ِ زباله های افکارش نکند، تا باز نیندشد که چرا و چرا و چرا...!
در این عصر، در این ساعت، تصمیم دارم اگر پیت حلبی ای بیابم، استخوانهایم را بشکنم و در آن بسوزانم، تا انگشتان ِ دستم آن حس ِ گمشده شان را حتی برای ِ ثانیه ای باز یابند. تمام ِ «چرا» های بی جوابم را هم در آن بسوزانم تا یخ ِ این مغز ِ کوچکم هم بشکند و قول خواهم داد که دیگر نیاندیشم که چرا من در میان ِ این همه سپیدی گمشده ام! نیاندیشم که چرا و چرا و چرا...!
خورشید ِ آسمان پشت ِ ابرها پنهان شده است، چشمهایش را بسته و گوشهایش را گرفته تا ضعف ِ خود را در میان ندانستن ها بپیچد، تا شرمسار ِ روی زمین ِ پر از یخ نشود، تا او هم میان ِ ندانستن هایش، خود را غرق کند. همانگونه که مرا غرق ِ ندانستن کرده اند!
پ.ن:
قلبم را در مجرای ِ کهنه ای،
پنهان می کنم،
در اتاقی که دریچه ای نیست،
از مهتابی،
به کوچه ی تاریک،
خم میشوم،
و به جای ِ همه ی نومیدان،
می گریم.
«شاملو»
همچنان پایبست ِ همان مرکزی ترین ستون ِ این چهاردیواری ام. هنوز هم فاصله ام از تمامی سرحدات این دنیا یکسان است و دورند از دسترسم. به دور ِ ستون که حرکت میکنم، پایبندم می پیچد به دورش و کوتاهتر میشود و شعاع ِ حرکت ِ مرا محدودتر میکند. و باز هم مرا مجبور میکند که برای بازیابی ِ حداکثر فاصله ام تا ستون، هر آن چه که گرد ِ ستون چرخیده ام را باز گردم...
و آنگاه ترجیح میدهم برای این بیشینه ی آزادی ام همانجا سکونت کنم. همانجا بنشینم. همانجا تکیه بزنم. خیره شوم به افقی که پنداری دیوار های بلند ِ سرحد را در خود زندانی کرده است. و از بس که پلک نمیزنم چشمانم خشک شوند و ناگزیر آبی در آنها بدود و دید ِ مرا مواج کند.
حس ِ ضعفی این روزها عجیب غالب شده است بر قالب ِ مندرسم. این سرما نیز مزیدی شده است بر علت، دستان ِ سرد ِ ضعیفم که گویی نمیخواهند یاری ام دهند، گویی نمیخواهند برای من و دلم، دل بسوزانند، میان ِ این امواج آرام ِ آب، کج و معوج تر از همیشه به نظرم می آیند. کاش زبان آنها نیز مانند ِ زبان ِ من بسته نبود تا شاید با کلامی دلشان را بدست می آوردم!
هر چه در پی ِ انکارش بودم، هر آنچه نخواستم میان ِ لحظاتی که بی انتها و معلق میشوم، ظهور نکند، باز رخ برکشید که هست و بودنش را جایی برای انکار و کتمان نیست. مثل شعله ای زیر خاکستر دوباره سر برآورد و نمک به زخم کهنه ام پاشید. انگشتان ِ عریان ِ پاهایم از سردی این روزها، سرخگون و یخزده اند، با این حال گرمی ِ شعله هایش را که افروخته زیر پایم است را حس میکنم.
میترسم... میترسم... میترسم...
من سرد ِ سردم این روزها، من تلخ ِ تلخم این روزها، من جا گذاشته ام خویش را پشت این دیوارهای دست ساز، من این روزها (به قول شاملو) پرواز ِ عصیانی ِ فواره ای را مانم که خلاصیش از خاک نیست و رهایی را تجربه میکند. و من... به تو دست ساییدم و بی انتها شدم... بی انتها و معلق، پرواز ِ فواره ای در بند را، رهایی را، گرما را، شفا یافتن را، آرامش و امنیت را... من همه را تجربه کردم.
پ.ن:
و امشب خفتن در کنار ِ خروجی ِ بهشت... و صبح فردا... روز از نو روزی از نو!
یا حق!
سرما... آنهم به یکباره... نمیدانم از کجا پیدایش شده یا تا به حال کجا بوده که یادش آمده بیاید...
ننه سرما!... آن کردی که همین روزها انگار برای شکار به کوه رفت و به یخ چسبید و تا اواخر اسفند که یخ ها از هم باز شد و گفتند که کرده دارد میاید!
خیلی خالی ام که زده ام به تیپ و تار ِ سرما؟
تازگیها خیلی بی حاصل شده ام، انگار فقط برای پر کردن و اظهار حضور و بودن، دارم سیاه میکنم...
دیگر هیچ یک از شخصیتهای دنیایم به کمکم نمی آیند، نمیدانم داستان چیست!
همه چیز برایم محو و تار شده. گاهی در دنیایی زندانی میشوم و دست و پایم به مرکزی ترین ستون آن دنیا بسته میشود که از هر طرف که به سرحدش نگاه میکنم فاصله ام یکی است و هیچ عابری هم نمیاید که این بند ها را باز کند. آنقدر میمانم تا بندها بپوسند و رها شوم و به سمت و سویی بگریزم و از آن دنیایی که گرفتارش شده ام آزاد شوم.
وقتی گرفتار ِ چنین دنیایی می شوم، یک سد ِ محکم راه ِ گلویم را می بندد، یک ایستِ بازرسی!!!
انگار آنجا عناصری هستند که همه چیز را کنترل می کنند. و فقط به نفس هایم اجازه ی تردد می دهند.
وقتی آنها باشند دیگر هیچ چیز از این کالبد بیرون نمی تراود. گاهی هم صبر میکنم که شاید جمله ای، کلمه ای، حرفی، صوتی از این حنجره به بیرون پرتاب شود اما دریغ که هیچ نمیاید.
آن وقت هر چه خواهش، هر چه تمنا، هر چه اصرار حتی تهدید هم فایده ندارد. هیچ!
شاید همین چند روز دیگر من هم در کوچه های کابل قدم بزنم. هوای آنجا هم خیلی خیلی سرد است اما چاره ای نیست. این دوستم خیلی اصرار دارد که بروم آنجا کنارش باشم. حتی میگوید که بیا و بمان! که هنوز تصمیم نگرفته ام چه کنم. متین آرولات را میگویم، خیلی اصرار دارد که بروم پیشش.
میگوید در این سرمای سخت کابل، فقط حضور دوستان است که گرما بخش ِ خانه اش می شود.
انگاری من تنها هم نیستم. بابامال، سلیف کیتا، نصرت فاتح خان، استاد سلطان خان هم میایند.
چقدر رویایی خواهد بود بروی میان ِ این همه سرما و یخ و برف، در یک خانه در مرکز ِ کابل، مهمان هم باشی و دست به سیاه و سپید هم نزنی و آن آدمها را هم ملاقات کنی و چند روزی همانجا چتر بگشایی، آن هم در خانه ی متین!