تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
یکسالگی

در این تلاقی ِ آفتاب و باران ، تاریخ را که نگاه می کنی می بینی که یکسال گذشت...
دقیقا همین سال ِ قبل، این موقع بود که این مُرد و آن یکی به دنیا آمد! نمیدانم درگذشت این را به عزا بنشینم یا اینکه همین امشب به بهانه ی تولد یک سالگی ِ آن یکی، شمعی روشن کنم؟
دقیقا زمانی که این داشت میمُرد صدای گریه های آن یکی بلند شده بود. گر چه می گویند وقتی به دنیا می آیی باید گریه کنی، اما من هنوز شک دارم که گریه های آن یکی به خاطر ِ به دنیا آمدنش بود یا به خاطر ِ مرگ ِ این!
آخر این یکی از وقتی به دنیا آمد اینقدر بالا و پایین انداخته شد، آنقدر به این سو و آن سو پرتابش کردند، آنقدر مچاله اش کردند، که فکر می کنم گریه های لحظات ِ نخستین ِ تولدش به خاطر ِ وقوفش از حوادث ِ پیش ِ رویش بود. گاهی هم فکر می کنم دیدن ِ جسد ِ این، آن یکی را در همان لحظات ِ نخستین ِ حضورش در این دنیا شوکه کرده بود و اشک هایش را جاری ساخته بود.
وقتی این را به خاک می سپردم کاغذی در دستش بود:

ای کاش اینقدر تند تند پیدا و نهان نمی شدی تو آدم را دیوانه و گیج می کنی!
این بار او خیلی نهان شد و به پهنای صورت خندید
و تاثیر خنده اش سالها بعد از اینکه رفت باقی ماند.
او احساس می کرد آلباتراس آن پرنده ی خیالی را دیده است که دور لامپ
می چرخید دوباره نگاه کرد و دید که واقعا همین طور است.
پرنده ای به اندازه ی یک تمبر پستی یک پنی
و گفت: «بهتره برگردی خونه ات
شب خیلی تاریکه و هوا خیلی مرطوب...»

شبی که در پیش بود هوایی مملو از نم و رطوبت بود. میدانست که هوای نمناک ِ شب برای استخوان هایش چقدر دردناک خواهد بود. و چون این به اهمیت تاریکی و رطوبت هوا پی برده بود، مرد و به خانه اش بازگشت! اما بیچاره آن یکی، مجبور شد که بیاید و جای این بنشیند. و در کوران  حوادث ِِ این شب ِ تاریک و نمناک زندگی اش را بگذراند. و حالا او یک ساله است و پُر از تجربه. شاید او از این به بعد بداند که تا آخر ِ عمرش چگونه بگذراند و شب را تحویل دیگری بدهد. اما مطمئنم که با اینکه سختی های زیادی را تحمل کرده باز هم باید منتظر ِ سختیهای دیگری باشد.

پ.ن:
و این دوگانگی زندگی است:
نیازی نیست برای کسی که می داند شرح بدهید. ولی لازم است برای آنکه نمی داند توضیح بدهید.
در حالیکه ممکن نیست بتوانید برای او توضیح بدهید. چون تنها یک گنگ، زبان ِ گنگ دیگر را می فهمد. چون آنها یک زبان ِ مشترک دارند، در یک سطح هستند، تجربه ی یکسانی دارند.
یکی از آنها می تواند به دیگری بگوید: « خیلی شیرین است.»

سدرتا – هرمان هسه


 سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:20  توسط سینا  | 
... و هابیل مرد!

سال بیستم؛
یه شبانه روزه که خوابیده. اون روز صبح، اونو تو محرابش در حالی پیدا کردیم که سر و صورتش پر ِ خون بود. گفت که برادر ِ بزرگترش اونو زده. بعد دیگه هیچی نگفت و خوابید. اونو تو بسترش خوابوندیم و خونو شستیم و خوشحال بودیم که زخمش عمیق نیست و درد نداره. چون اگه درد داشت نمی تونست اینقدر راحت بخوابه. آدم اومد.
- خب چی شد؟
آدم جواب داد: هنوز خوابه.
- به اندازه ی کافی خوابیده، باید به کارای باغش برسه، بیدارش کن!
- سعی کردم اما نشد.
- پس معلومه خیلی خسته س، بذار بخوابه.
- فکر می کنم به خاطر ِ زخمشه که اینقدر خوابش طولانی شده.
گفتم: شاید! پس بذاریم بخوابه، حتما خواب خوبش می کنه.
صبح ِ زود که پیداش کردیم، تمام ِ روز رو آروم به پشت خوابیده بود و حرکت نمی کرد. این نشون می داد بیچاره چقدر خسته س. اون فرزند ِ دوم ِ ماست. هابیل ِ ما!
خیلی مهربونه و سخت کار می کنه، با طلوع آفتاب بیدار می شه و تا شب مشغول ِ کاره. حالا خیلی خسته شده، باید بهش بگم دیگه کمتر به خودش فشار بیاره. اون همیشه به حرفم گوش می کنه و هر کاری ازش بخوام انجام میده

همان شب؛
تمام ِ روز رو خوابید. منم همش نزدیکش بودم. براش غذا درست می کردم و غذا رو گرم نگه می داشتم تا بیدار بشه و اونو بخوره. به چهره ی زیباش نگاه می کردم و به خاطر ِ اون خواب ِ آروم خدا رو شکر می کردم. و اون هنوز خواب بود. با چشمای باز!
چیز ِ عجیبی که اولش فکر کردم بیداره. اما اینطور نبود چون من حرف می زدم و اون جواب نمیداد. همیشه حرف می زنم جوابمو میده. قابیل اخلاق ِ عجیبی داره و با من حرف نمی زنه اما هابیل اینطوری نیست. تمام ِ شبو کنارش نشستم تا اگه بیدار شد و گرسنه ش بود بهش غذا بدم. صورتش خیلی سفید بود، مثل زمان ِ نوزادیش... شیرین و دوست داشتنی!
چهره ش منو به سالهای دور برد و تو رویاها غرق شدم و ساعتها اشک ریختم، یه دفه به خودم اومدم و فکر کردم تکون خورد، گونه شو بوسیدم تا بیدارش کنم، اما بیدار نشد. گونه ش سرد بود. اونو با لحاف ِ پشمی پوشوندم، اما هنوز سرد بود. لحافای بیشتری آوردم. آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده،نمی فهمم چرا!!!

روز بعد؛
نمی تونیم بیدارش کنیم. تو بغلم می گیرمش و از میون ِ پرده ی اشکام چشماشو نگاه می کنم، التماس می کنم فقط یه کلمه حرف بزنه، اما اون جواب نمی ده.
آیا این همون خواب ِ طولانیه؟
آیا این مرگه؟
یعنی اون دیگه هیچ وقت بیدار نمی شه؟؟؟

خاطرات ِ آدم و حوا – مارک تواین – حسن علیشیری


 دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:7  توسط سینا  | 
تاریکی

در یک روز ِ تاریک، وقتی آفتاب ِ روزش غروب می کرد و سرما داشت حکومتش رو به رخ هوا میکشید، مرد ِ سیاهپوشی را دیدم که آنطرف ِ خیابان از ماشین پیاده شد و با دقت طوری که به ماشینهای عبوری برخورد نکند به این طرف ِ خیابان آمد. چشمان ِ ریزش از همان دور براق بود و پر بود از بدی! مرد ِ سیاهپوش، قدم به قدم به درب ورودی نزدیک می شد و مرا که در اتاقکی کنار ِ درب ِ ورودی نشسته بودم زیر ِ نظر داشت. دستی به علامت ِ دوستی برایم تکان داد. ناخودآگاه من هم با لبخند ِ تلخی پاسخش دادم. آمد پشت ِ در و ایستاد. توقع داشت خودم بروم در را برایش باز کنم.

اما من آن روز مهره های زیادی داشتم. مهره هایی به رنگ ِ زرد و سیاه و سپید! دستور دادم در را برایش باز کردند. خواستند بازدیدش کنند بعدا راهش دهند بیاید داخل. اما باز هم چشمان ِ من دستور دادند بدون ِ بازدید بیاید و در جمعمان بنشیند. شاید اگر او را بازدید میکردند، تمام ِ بدیهایی که او زیر ِ لباسش پنهان کرده بود کشف میشد و دیگر اجازه ی عرض اندام به او نمیداد. اما او با تمام ِ شر و بدی ای که داشت آمد و با پر رویی ِ تمام جمعمان را معطوف ِ حضور خود کرد.

او خوب میدانست که تمام ِ قدرت اینک در دستان ِ منست، مهره های زرد ِ مرا دید که داشتم آنها را روی صفحه بازی می دادم. گاهی با داد و بیداد و نارضایتی، گاهی با غریب کُشی که عجیب مرا تشویق می کرد! اما گاهی هم میخواستم از روی لطف و انصاف مهره ها را جابجا کنم اخمهایش در هم میرفت و دستهای مرا پس میزد که نتوانم حرکت را ادامه دهم!

نمیدانم وجدانم کجا خوابش برده بود و کجا بود، نمیدانم روح ِ جوانمردی چرا در آن سرما یخ زده بود!
مرد ِ سیاهپوش، ردای سیاهی بر تنم کرد، چند قدمی عقب رفت و مرا برانداز کرد، کف زد و براوو گفت! او خودش می گفت که این لباس و این رنگ، خیلی برازنده ی من است. می گفت در این لباس ِ سیاه چقدر دلنشین تر از قبل شده ام. می گفت اینطور که باشی هیبتت حفظ می شود.

غرور مرا گرفته بود. گویی شده بودم حاکم ِ مطلق! گویی دیگر قرار نبود آن قدرت از دستانم خارج شود. آیینه ای پیدا نکردم که خودم را در آن ببینم. اما در چشمان ِ مرد ِ سیاهپوش که خود را می دیدم، عجب ابهتی داشتم! حداقل از آن لباس ِ خاکستری خوش پوش تر شده بودم!

مرد ِ سیاهپوش، شاد بود و خنده ها سر داد. لحظه ای مردد ماندم. از خنده هایش لرزه بر اندامم افتاد.
متوجه ی احساسم که شد. دیگر نخندید. آرام گوشه ای نشست و دیگر هیچ نگفت. اما مدام سرش را به نشانه ی تحسین تکان میداد! دور ِ خود می چرخیدم و از آن همه قدرت احساس ِ بی نظیری می کردم.

خسته شدم و خواب داشت چشمان ِ مرا فرا می گرفت. باز مهره های زردم را نگاه کردم که نگران، منتظر ِ تصمیم ِ من بودند. آنها هم دیگر می دانستند که لحظه ای خطا به قیمت ِ گزافی برایشان تمام خواهد شد. سعی کردند که آنطور که می توانند حتی روی نوک ِ پنجه هاشان راه بروند تا حتی صدای گامهایشان هم مرا نرنجاند. خواب بر چشمانم سنگینی کرد و مرا در بر گرفت!

نمیدانم در ساعاتی که من در خواب ِ غفلت بودم، مرد ِ سیاهپوش کجاها سر کشی کرد و رفت، با چه کسانی غیر از من ملاقات کرد، اما صبح خیلی دیرتر از معمول ناگهان از خواب برخاستیم. همه مان!
من، سپید ها سیاه ها زرد ها حتی خاکستری ها!

بالای سرم کوتوله ی سیاهی همراه مرد ِ سیاهپوش ایستاده بودند و دستشان را برای کمک به برخاستنم به سویم دراز کرده بودند و می خندیدند و به من صبح بخیر می گفتند. آنها خبر از لحظه ای می دادند که اوج ِ لذت ِ قدرت را تجربه خواهم کرد. بلند شدم و ایستادم میان ِ آن دو و قدم زنان مرا به سمت ِ حاکم بردند تا برایش بازگو کنم که چقدر میتوانم او را دوست داشته باشم!

حاکم پوشش ِ قرمز و سیاهی بر تن کرده بود و بر اریکه اش تکیه زده بود. وقتی به نزدش رسیدیم، کوتوله ی سیاه از جیب ِ من چهار مهره ی زرد را خارج کرد و جلوی حاکم برد و خود کنار ِ او ایستاد. همان لحظه که خشم حاکم را فرا گرفت، دستور داد مهره های زرد را قربانی کنند. آنگاه مرد ِ سیاهپوش از کنار ِ من به پرواز درآمد و با سرعت در آسمان ناپدید شد.

کوتوله ی سیاه می خندید و برق ِ دندانهای سپیدش چشمانم را آزار میداد. حاکم سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد و مرا از حضورش مرخص کرد. و من محل را ترک کردم...
خانه ام که رسیدم، آیینه ای به دست گرفتم و تازه متوجه شدم که چقدر زشت پلیدم! چقدر پر شده ام از سیاهی! اما دیگر چه فایده ای داشت!؟ من خود را به شیطان فروخته بودم. من چهار مهره ی زردم را تقدیم دستان ِ جلاد ِ حاکم ِ قرمز و سیاه پوش کرده بودم... و من چقدر بی انصاف شده بودم!
حتی حضور ِ وجدانم هم دیگر دوای این درد نبود!

 شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط سینا  | 
بی عنوان!

همین چند روز...!
هاله ای از وجود خورشید ِ زمستان، که به زور از میان ابر های خاکستری و یخ زده ی آسمان گاهی خودنمایی می کند، امپراطوری ِ یخ و برفی که چنان به زمین چسب شده است که گویی ریشه در زمین کرده اند را رو به انحطاط و زوال می کشاند. مگر سلطه ای که در پناه ِ سایه ها بر پا داشته اند، که تحت الحمایه ی سوز ِ سحرگاهی مدام تقویت میشود، اما پنداری آن هم رو به پایان است.

انگشتان ِ پایم کنون از کرختی ِ سرما و بند ِ یخ های روییده روی زمین رها شده اند. تمام ِ سرما از تنم دارد می رود، مگر سوز ِ سرمای قبل از خروس خوانی که چنان به مغز ِ استخوان ها می تازد که هر لحظه تنی را قربانی ِ قدرت نمایی خویش میکند.
و من همچنان صبح ها یخ می کنم و خود را در خود می پیچم...!

گمان می کردم آنطور که خود را در بر ِ خود گرفته بودم و سر میان ِ دستهایم پنهان نموده بودم، یخ زدگی مغزم هم پایانی ببیند، فکر می کردم لااقل گرمای دستانم بتواند کمی درمان ِ یخزدگی ِ مغزم شود و افکار ِ راکد و ساکنم را دوباره به راه بیندازد. اما دریغ از حرکتی در حد ِ یک تنفس...!
هر چه می خواهم بگویم، هر چه می خواهم بنویسم، هر راهی که می خواهم پا در آن بگذارم، همگی اسیر و در بند ِ این اتفاق است. و من مثل یک دریاچه ای که سطحش از یخ قطوری پوشانیده شده، ساکن و راکدم. اما درونم هنوز مملو از حرکت است که در بند ِ این سطح ِ سخت شده.

وقتی حتی چشمانم هم راز دار ِ تن ِ فرسوده ام نیستند و نمیتوانم آنها را مانع ِ افشا کردن خستگی هایم کنم و تو مدام به آن پی می بری... دیگر واقعا نمیدانم چه بگویم...!
کاش هنوز هم به قدرت ِ چندی پیش پر از نوشتن بودم و اینقدر خالی نمیشدم.

پ.ن:
چقدر این بهمن سرد و بی روح نازل شد. چقدر ورودش بی سر و صدا و سرد بود...
مزه اش اما... نمیدانم!
 پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط سینا  |