
چندی از
گرگ و میش گذشته ولی آسمان همچنان کبود است و خاکستری.
گویی چندصد سوار ِ تندرو، بر برهوت ِ مغز ِ من تاخته اند. و اینک سکوت ِ ساکن و بی
حرکتی بر این پهنه حاکم است. سرم غبار آلود، خالی از هر فکر و اندیشه ایست. سبکسری
به تمام معنا!
چنان
احساس ِ بی وزنی میکنم که حس ِ معلق بودن و شناور شدن تمام ِ مرا فرا گرفته. فضا
آکنده است از ذرات ِ سپید و خاکستری. انگار لحظه به لحظه غلیظ تر می شود. انگار
میشود سوار بر هوا شد و روی آن حرکت کرد. انگار میشود خود را روی این هوا رها
کرد...
کاش
اینقدر فرزانه بودم که میدانستم! کاش برای پیغمبر ِ سرگردانم، پاسخی بود.
میدانم که پیغمبر ِ سرگردان ِ من هم آنقدر حکیم نیست که بتواند چیزی از این جریان
ِ درهم و آشفته دریابد و برایم به تفصیل تصویر کشد. شاید او نیز مسلول ِ این
هواست. شاید او نیز همانند من نوشتن ِ نت های این ملودی را از یاد برده است. ملودی
ای که ناشی از سکون ِ سکوت ِ این برهوت است...
شریک ِ
ذهنم، آنقدر خیالات به خوردم میدهد و آنقدر برایم خیال می بافد و بر تنم میکند که
خیلی وقت ها گمان می کنم من جزیی از خیالات ِ این دنیایم. نمیدانم لباس ِ که را بر
تنم پوشاندند که مریی شدم.
پ.ن:
1- ای کاش آنقدر قدرت داشتم که برای جامه ی نوروزی ِ سپید و صورتی ات چیزی غیر از
آنچه در این سراچه وجود دارد می بافتم. کاش سلول های مغزم خاکستری نبودند...
2- همچنان بر همان عقیده و نظرم استوارم...
و تو آن زمان که دیگر مرا نخواستی و من مجبور به تنفس در هوای زمین شدم...
این روزها... خورشید گویی سحر خیز تر شده است.
اما مزه ی دل ِ من تغییری ندارد! به همان شوری ِ قبل. اینقدر مزه ی دلم شور است که از وفور نمکش دلم همواره در حال سوختن است. راه ِ افکار ِ خاکستری ام که مدتی است بسته شده و مرا محتاج ِ رونویسی. روز و شبم شده است، انتقال؛ از سلولی بزرگ به سلولی کوچک. تنها زمان ِ گریزم از یک چهاردیواری تنها وقتی است که مسیر ِ میان ِ این دو سلول را مدام طی می کنم. اما باز هم اسیر ِ چهار دیواری ِ بزرگتری هستم با برج و باروهای ناپیدایش!
گویی تمام ِ دوستانم گرسنه، کاسه های خالی شان را به دست گرفته اند، هر کدام یک چهارپایه بدست گرفته اند و دور ِ دیگ مغز ِ من گذاشته اند و نشسته اند و منتظرند تا آش پخته شود و شکمی از آن سیر کنند. و من اینجا، دست و پا گم کرده، مثل کسی که آذوقه اش در این آخر ِ سالی به پایان رسیده باشد، نمیدانم به کجا گریز بزنم، از که بدزدم، شریک ِ چه کسی شوم، از که گدایی کنم تا این دیگی که این گونه روی آتش است پر کنم و دوباره آش هایم را بپزم و به خورد ِ دوستانم دهم. کاغذهایم را زیر و رو می کنم شاید سر ِ نخ ِ گمشده ام را در آنها بیابم، اما یافت می نشود! هیچ برون نمیتراود...
اگر این دوستانم اینقدر جنتلمن و صبور نبودند، معلوم نبود چه بلوایی در جعبه ی جمجمه ام اتفاق می افتاد و اوضاع را چه کسی می خواست کنترل کند. آن وقت است که باید سر به دیوار کوبید و خود را راحت کرد!
اراسموس در کتاب ِ در ستایش ِ دیوانگی می نویسد:
«از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد.»
پ.ن:
شاید دیوانه ام!