و اما اینجا... بن بست زمان است، اینجا ثانیه هاست که به دیوار ِ بغض ِ مانده در گلو، برخورد می کنند و تلف می شوند و روی زمین، پای همان دیوار تلمبار می شوند. نقش ِ این دیوار پر است از نقش ِ ساعتهای تاریکی که تلف شده اند و حتی نور ِ خورشید نیز یارای روشنی بخشی به آنها نیست.
حس می کنم که زمین دارد مرا می بلعد و حلقه های غل و زنجیرش را دور مچ ِ پاهایم انداخته و مانعی شده است برای رهایی و آزادی ام. حس می کنم تک تک ِ انگشتان پاهایم چنان ریشه دوانده اند در زمین و که خون ِ پلید و سیاه زمین است که در رگهایم می دود و مرا مملو از خود می کند، که من نیز مانند نباتات، پایبست این زمین شده ام. اما در سرم هوای رهایی است و هر بادی نویدی است مرا برای رها شدن از اسارت.
اینجا، گیر کرده ام میان پوچی، که پایه هایش ریشه دوانده است در خاک ِ سرد ِ این زمین، و جوانه های هیچ ِ به رنگ ِ خاکستری اش، همه جا را پر کرده است. خورشید نیز این روزها محو است میان ِ غبار ِ آسمان ِ مملو از ابرهای رقیق، و هیچ کاری از پیش نخواهد برد. چون این ظلم آنقدر سیاه است و مبهم، که نوری بس عظیم تر می طلبد برای آشکار شدنش.
و این فقدان، سرما را حاکم بر تن ِ درد کشیده ام می کند و لرزه های خفیف ناشی از آن را فرمانروای استخوان های سست و شکننده ام. چرا که من هم اعضای آنرا پس از چشم فروبستنم، به حراج آدمیان گذاشته ام تا شاید دیگری از این بهار حظّ تماشایی بچشد و از رنگ و بوی ِ اغفال کننده اش بهره مند گردد. رنگ و بویی که جز فریب و دغل عایدی ندارد.
و زندگان همانا فریب خوردگانند که حتی لب به لبخندی می گشایند. چرا که حادثه ای بس عظیم در کمین است و مجالی سخت اندک، که روح ِ مرا دارد می خورد.
و مرا این آرزوست... قیلوله ای و ناگاه...!
پلکهای سنگینم، مدام میدان ِ دید ِ مرا کوچکتر میکنند. و من میان پیچکهای مرموزی احاطه شده ام.
تو سعی میکنی که خویش را به من توجیه بنمایی، اما غافل از آنی که همین فریم های بسته و کم عرض هم به من عین ِ حقیقت را نشان می دهند. و تو باز می روی که میان ِ زندگی، خود را پنهان نمایی و هر آنچه پیش میاید مرا مقصر و خطاکار جلوه دهی.
در این هوای گرگ و میش، باران ِ کلمات و حرفها درگرفته و هر کدام می خواهند گوی سبقت را از دیگری بربایند و خود را زودتر برملا کنند و من قاصرم از انتخاب و بیانشان. همگی با هم تصمیم به افشای خود گرفته اند و وقتی در دستان ِ ناتوان ِ من قرار می گیرند، هرز می روند و بر زمین می افتند و مثل آب در زمین ِ خشک فرو می روند. نمیتوانم هیچکدام را بیان کنم! یک چشمم به یکی است که می آید و چشم دیگرم به آن یکی است که می رود. و اینست که هر دو را از دست می دهم و باز هم سکوت می شود تنها شکل ِ ارائه ی من در این وهم ِ خاکستری!
من هیچم، من خطاکارم، من باید خود را از خود دور کنم... اما باز هم خالی و تهی ام.
مثل ِ همیشه دست به دامان ِ دیگران می شوم که مرا نیز مانند خویش به فکر ِ آن نجوای کلاغ با کوه های پیر، آن سنگدلان خاموش ببرند. و چه زیبا طنین را به تصویر میکشد شاملو:
... با آن خروش و خشم چه دارد بگوید با کوه های پیر
کاین عابدان ِ خسته ی خواب آلود
در نیمروز ِ تابستانی تا دیرگاهی آن را با هم تکرار کنند؟
و اینگونه من خود را باز گم می کنم و همنوا با این بزرگان ِ خسته و بی حوصله، من هم تکرار کنم و منتظر بمانم تا شب از سماجت ِ خود دست کشد و آفتاب شعر ِ دیگری را در روزی نو زمزمه کند.
تا باز اگر نفسی برآید، اندیشه ام اسیر این کابوس گردد و مرا غرق در خاکستری هایش...!
در سرم
هوای رهایی است، لیک همچنان زنجیری، پایبست منست به آن ستون مرکزی دنیای مبهم و
خاکستری ام، و شعاع حرکتی ام همچونان محدود، که بود. از شوق فرا رسیدن بهار، لاله
های اشک هر جا که پا گزارده بودم روییده بود. اما خستگی ام موجب شد آنچه از آب در
بدنهایشان است را بگریند و خود، خشک و پژمرده و سرافکنده، رنگ بهاریشان را به زردی
پاییزشان ببازند.
زمینم
از اشک لاله های اشک، گِل آلود است و انگشتان ِ پایم میان آن گِل و لای دست و پا
میزنند.
پیشانی ام ملبس است به دانه های عرقی که شبنم وار بر آن روییده است. چشمان ِ بی روحم،
فرسود و خمار و خسته اند از رویاهای دور، و نایی برای نگریستن هم ندارند.
خستگی،
مزمن ترین و تنهاترین حس ِ ناشی از فرسایش است که با احساسات ِ من دست و پنجه نرم
می کند. سال ِ نوین، به امید تحول ِ احوال، تحویل شد، اما جز صدای ِ پت پت یک چراغ
نفتی ِ روشن، چیزی از این تحول در گوشهایم نیست. دریغ از نیم گامی که در راه بهار
برداشته شود. همین روزهای نخستین نیز دارد خاکستری وار از آسمان بر روح ِ مخدوشم
نازل می گردد. درست شبیه آنچه در سال کهن نیز به کرات، وجود و نزولش بر من مسجل
گردیده بود.
گل های
خنده ای که به صور ِ سوری، رخ بر می کشند و سراب گونه حتی مرا نیز فریب می دهند. و
من بیشتر از این نمی توانم از ستون مرکزی دور گردم و راه رفته را باز می گردم. من
خسته ام و همانجا در آغوش ِ این زمین ِ گِل آلود آرام می گیرم، تا دوباره خود را
باز هم به قربانگاه ِ رویاها و سراب ها پیشکش کنم و خستگی ها را هدیه بگیرم.
من می
خوابم و به امید ِ دیدن خواب ِ آبی ِ خدا، باز هم پوچ تر، هیچ تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ یافتن ِ سر نخ ِ کلاف ِ پیچ در پیچ ِ افکارم، بی حاصل تر
از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رها شدنم، اسیر تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رنگ، خاکستری تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم به امید ِ ... شاید دیگر برنخیزم!
شاملو:
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد ِ سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه ی عشق ِ من مادری بیگانه است
و ستاره ی پُر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
قرار بود این آخرین سیاهه ی ۸۶ باشد، لیکن بلاگفا یاری نکرد و به روز شدنش را یکسال! به تاخیر کشید. در آخرین دیرگاه سال(پنج روز مانده به پایان ِ سال) که تا بیدار شدن ِ خورشید بیدار بودم نبشم:
مدتهاست که دارم از آن دنیا فاصله میگیرم.مدتهاست که سنسورهایم دیگر چیزی دریافت نمی کنند. نمیدانم علت عدم دریافت ها ضعفی است که در امواج صادره روی داده که دلیل ِ آن می تواند دوری از منبع امواج صادره باشد، یا اینکه حسگرهایم آنچنان که باید و شاید مرا در دریافت ها یاری نمی کنند!
تو گفتی شاملو گفته است هرگاه افکارت شروع به بارش کرد سطلی زیرش بگذار و جمع آوری کن. لیک نتوانسته ام هنوز بارشی روی شانه هایم حس کنم. حتی رگباری یا تندری زودگذر. شاید قحطی من نیز فرا رسیده، شاید فصلم، فصل ِ خشکسالی است. رُستنی های مخیله ام به زردی پاییزشان گراییده اند و دیگر نه جوانه ای در آغوشان است نه شکوفه ای که از بوی ِ تازگی و شامه نوازشان مرا مست و بیخود کنند.
نمیدانم کدام یوسف خواب آن هفت گاو لاغر را برایم دیده است و کدام یعقوب را بیابم که سوی ِ دیدگانش را آنچنان برایم بگرید تا زمینم را سیراب و مرا رها از این خشکی و بی بَری! چه شده است مرا و دنیایم را و این همه گفتنی که ملبس به ناگفتنی می شوند و خود را در آعماق ِ دالان های دلم چونان مخفی میکنند که من نیز از وجودشان بی اطلاع می شوم.
و تشویش بسان ِ آبخست های خرد و کلان، لکه هایی است روییده بر دریای افکارم و شناور های آزاد ِ ذهنم مدام با برخورد به این آبخست های رسوبی دچار ِ شکستگی و غرق شدگی می گردند و فرو میروند در اعماق ِ دریای افکارم و از نظرم پنهان!
لعنت به تو ابلیس و آنچه بر دوش گرفتی، که آنچه از اغتشاش نصیب ِ افکارم است را تو دلیلی!
پ.ن:
1- آن سالها عید... شلوغترین جای دنیا خانه ی مادربزرگ بود. میگویند عید است...اما مادربزرگ...
یادش بخیر!
2- همچنان سنگینم از... کاش باز داشته می شدم!
3- سالی که گذشت، سال ِ تندر بود و تندپا. سال ِ هر چه تند بود و تندی کرد!
4- چیزی برای عرضه ی عیدی ندارم جز سکوت!
5- در «سمفونی مردگان»، «رنه و آتالا» را گم کرده ام. گرچه «رنه» با «شاکتا» تنها مانده است تا از او بخواهد داستان ِ زندگی اش را برایش بازگوید.
6- عیدتان هم مبارک!