
تو هم اگر بودی مادر، جانت به لب می رسید.
پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب ِ حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف ِ حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته ی اتاق ها مانده و اجاق ِ مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست.
بچه گربه ای که در ناودان ِ آن سر ِ حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می آید.
دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین.
هیچ کس حال روشن کردن ِ بخاری ها را ندارد.
آجرهای هفت و هشت ِ بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار ساختمان سرما خورده باشد.
کسی جارو نمی زند.
مهمان نمی آید.
لاله های مردنگی سر در ِ خانه شکسته اند.
اتاق ها، بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس ِ صدای پای آدم بر مغز چکش می زند.
صدای نفس لمبر می خورد.
حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز ِ خودت می پیچد و می چیپاندت.
فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند:
«بــــــرف.بــَـــــرف.»
و این منم اکنون مانده ام میان آن کوچه. آن خانه ی شلوغی که اینک متروک است. برف سنگینی که باریده است و آسمان ِ ابری بالای سرم و کلاغ هایی که روی درخت های کاج مدام میگویند:«برف. برف.»
آن کارخانه با آن همه برو بیا، خیابان شیخ صفی، بازار و کاروانسرا، حجره ی اورخانی که بسته است و آن قهوه فروشی موسیو سورن... اسمایول و آش و چایش... باغ اخوان که خرابش کردند و پارک ملی ساختند. مدرسه ی انوشیروان عادل... حتی گاهی معلقم میان حیاط آن کلیسا و آن زیرزمینی که تو در آنجا کار میکردی. حتی یکبار هم آمدم از آن دریچه داخل را نگاه کردم.
شورآبی و آن قهوه خانه ای که اینک... غم کشته شدن نژدانف را فراموش کرده بودم ولی حالا اسیر ِ توام!
«اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.»
و رفت...! بی هیچ خداحافظی! و مرا همچنان معلق رها کرد...
پ.ن:
1- شاجین شاید تو بدانی من چه می گویم... شاید بشناسیشان... شاید دیده باشیشان... شاید تو نیز همه را حس کرده باشی...
2- قطعات انتخاب شده از س.مفونی م.ردگان نوشته ع.باس م.عروفی