تبليغاتX
سینوس آلفا

آنگاه که با فریادی آزادی را در آغوش کشیدم و اسیر تر از گذشته خود را یافتم!

من...

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،
و قلبم،
در خلاء،
تپیدن آغاز کرد.

تو...

راندی مرا از بر ِ خویش... دور ِ دور تا بی نهایت!

من...

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

زیرا که...

این بی کرانه،
زندانی چندان عظیم بود،
که روح،
از شرم ِ ناتوانی،
در اشک،
پنهان می شد.

من...

و شک،
بر شانه های خمیده ام،
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند ِ بالی شد،
که دیگر بارَش،
به پرواز،
احساس ِ نیازی،
نبود.

پ.ن:
1. آه ای یقین ِ گمشده!!!
2. شعرها از شاملو
3. تولدمه!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط سینا  | 

این ثانیه های اتلاف ِ آویخته از سقف آسمان ِ بی رنگ ِ این شب، هیچ حسی را بر نمی تابد تا حتی حرفی را از کلمه ای روشنا بخشد و آنرا افشا کند. و من دستانم را به زنجیر ِ هدر بسته می بینم و پاهایم را ناتوان از حرکت.

برقی می دود میان ِ آسمان و فریادش را به هوا می برد، حتی حریم ِ شب را مراعات نمی کند و بر
چشمان ِ پر ز خواب ِ مردم خفته در دریای نخوت می تازد و دروازه هاشان را می گشاید. اما من چنان غفلت خورده ام و مست ِ جوانبم شده ام که هیچ صدایی حتی صدای خراش ِ این آسمان ِ بزرگ  در من اثر ندارد.

و من همچنان غرقم در خواب ِ خاکستری ِ گناهانم و سنگینی ِ تلخی ِ این اعتراف بر شانه ها و گردنم سنگینی می کند. قلبم بهم فشرده می شود و مانند یک آتشفشان روشن می خواهد از آنچه نامش پلیدی است به یکباره خلاصی یابد. اما بسته است دریچه هایش و در آتش خود می سوزد و می سازد.

 

در پس ِ ديوارهاي ِ سنگي‌ي ِ حماسه‌هاي ِ من
همه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.
اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بي‌تلاش‌اش تنهاست،
به دست‌هاي ِ خود مي‌نگرد
و دست‌هاي‌اش از اميد و عشق و آينده تهي‌ست.

 

 

اين سوي ِ شعر،
جهاني خالي، جهاني بي‌جنبش و بي‌جنبده،
تا ابديت گسترده
است
گهواره‌ي ِ سکون،
از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است

ظلمت،
خالي‌ي
ِ سرد را از عصاره‌ي ِ مرگ مي‌آکند.

 

 

و در پشت ِ حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه ی خود می گرید.

شاملو


+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط سینا  | 


هر چه نگاه کردم، هر چه جست و جو کردم چیز تازه ای نیافتم که به دیوار های دلم آویخته باشد و اجازه دهد از آن سخن بگویم. خیلی گذشت و من نتوانستم چیزی برای گفتن بیابم. اما نامه ای داشتم که در آن چنین آمده بود:

به نام مهربانترین

دو قطره آب اگر در کنار ِ هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آنها تصویر ِ قطره ی دیگر را در خود دیده و بهم می پیوندند و یک قطره ی بزرگتر تشکیل می دهند.
اگر چند سنگ بهم نزدیک شوند چه می شود؟
آنها هیچگاه به هم یکی نمی شوند. شاید تصویر سنگ ِ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!

هر چه سرسخت تر و قالبی تر باشید، فهم ِ دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال ِ بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد. مهارتهایی که شما را در جهت ِ آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید:
نرمی، بخشش، مدارا و پشتکار

حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟
آب یا سنگ!؟

اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟
1. اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.
2. اگر مانع متوسط باشد آنرا در هم می شکند.
3. اگر بزرگتر باشد، پشت ِ آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

اما آب چه می کند؟
1. ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.
2. اگر نتوانست آنگاه بدون ِ دردسر به دنبال ِ فرار از کوچکترین روزنه می گردد.
3. و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود، آنگاه یا از روی مانع عبور می کند یا آنرا در هم میشکند.

آب در عین ِ نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت ِ اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت ِ دریا می یابد.
در زندگی باید معنای واقعی ِ سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل ِ نرمی و گذشت جست و جو کرد. گاهی لازم است کوتاه بیایی، گاهی نگاهت را به سمت ِ دیگری بدوز.
صبور باید بود اما همیشه مصمم!

پ.ن:
اما آیا پرسید که در دل ِ سنگ و آب چه ها میگذرد؟
پرسید که سنگ وقتی از کوه سرازیر می شود، هدف نهایی اش کجاست؟ به کجا خواهد رفت؟
آیا پرسید که چشمان ِ نگران ِ سنگ به دره ایست که دارد به آن سرازیر می شود؟
دیگر به چه امیدی موانع را در هم بشکند و راه به پایین بجوید؟
میخواهد در آن دره همنشین که شود؟ سنگهایی از جنس ِ خودش؟ نور ِ خورشید را نمی خواهد؟
و آیا این را هم گفت که در دل ِ آب شوق ِ رسیدن به دریاست و این انگیزه در دل ِ سنگ هم اگر می بود موانع جلوی راهش را خرد می کرد؟
آیا این را گفت که سنگ این علم را دارد که یکی شدن با سنگ های دیگری که خود نیز دل ِ سنگ دارند و فقط کنارش ایستاده اند کار ِ درستی نیست.
آیا اگر دل ِ شفافی چون دل ِ قطره می یافت با آن یکی نمی شد؟
آیا اگر تصویر خود را چنین به وضوح و بدون آلایندگی در دل ِ سنگ ِ دیگری می دید، آیا با آن یکی نمی شد؟
آیا ندیده است که آب وقتی از خود بیخود می شود و طوفان می شود و بر سر ِ آدمیان فرو می آید و همگی را به کام ِ مرگ می کشاند؟ آیا ندیده است که برای دفاع از بندر، موج شکن هایی از جنس ِ سنگ می سازند تا سنگ آنها را در برابر امواج ِ ویرانگر ِ آب محافظت کند؟ آیا دل ِ سنگ واقعا از سنگ است که اینگونه خود را سپر بلای آدمیان می کند؟ مگر خودش دچار فرسایش نمی شود؟
و آیا ندیده است آبی که گاه راه به جایی نمی برد ساکن می شود، راکد می شود، مرداب می شود، باتلاق می شود، لجنزار می شود، دلش سیاه می شود و بدل به پایگاهی برای شیطان؟
کنون من نیز راکدم مثل مرداب!

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:13  توسط سینا  |