
حس ِ
غریب ِ یک ظهر داغ، ذوب ِ یخ های مسیر، من را و تو را به پرسشگری می کشاند...
و اینک...
ما...
روی دو صندلی، میان ِ اتاق ِ کوچک ِ قلب ِ نم کشیده ی نیمه تاریکت، روبروی یکدیگر
نشسته ایم و تنها
حس ِ جاری مان همان نگاه ِ شبنم زده ایست، که در این فضای مه
آلود، من را به تو، و تو را به من، مربوط می کند.
تو...
اینجا میان بازوان ِ زمان سخت فشرده میشوی، راه ِ خورشید را گم کرده ای، حتی ذره
ای از فوتون های نورش در جانت نمی نشیند، نور ِ محو ِ سپیدی بارش گرفته است، لیک
باید گزینه ی روشن ِ پیش رویت را برگزینی... غم ِ کنونت اینست که خانه به دوشی را
آزموده ای، اما باز میان ِ این خانه و آن خانه آواره ای...
گر چه فلسفه ی زندگان
چیزی جز آوارگی و خانه به دوشی نبوده است.
من...
نیک میدانم حال ِ نزار ِ ترا، آنگاه که پی به این رمز ِ موجودیتت بردی و این وجود
ِ هرز ِ بی مصرفت را مدام دشنام میدهی و ورد ِ زبانت است بیچاره قلب ِ من!
چرا که جزء به جزء ِ کل ِ تو، اسیر است در کالبدی که خود نیز اسارت را تجربه می
کند. و این چه سخت دردناک خواهد بود وقتی اسیر ِ اسیری باشی که خود نیز راهی برای
رهاییش نیست، و ترا اسیر ِ اسارتش کرده است. و این حصار پوست وار ِِ تو در تو، پی در پی تکرار می شود
تا به روح ِ تو می رسد...
جبر
ِ زمان، اجبار به سکوت است، اجبار به ماندن و سکون، اجبار به بستن حسگرهای ِ پیچیده
به دور ِ تنت، نه دیدن را، نه شنیدن را، نه احساس را، هیچ جای عرض اندام نیست! چرا
که حقیقت آنقدر واضح است که دیگر دلیلی برای نورافشانی خورشید هم نیست.
شاملو:
« خورشید را گذاشته،
میخواهد،
با اتکا به ساعت ِ شماطهدار ِ خويش،
بيچاره خلق را
متقاعد کند،
که شب،
از نیمه برنگذشته است.»
پ.ن:
در این آسمان ِ طوفان زده ی عصرگاهی، فقط همین...!
چشم بستن، نشنیدن، فکر نکردن... خوابیدن و دیدن ِ رویاهای تلخ و شیرین ِ تصادفی!
اینطور زبان بسته، دل بسته، ذهن بسته، چشم بسته، دست بسته، پا بسته.... نبوده ام تا کنون!
اینگونه که زمان می دود و می رود بر مغز ِ خاکستری ام، مخیله ام را از کار انداخته!
نور ِ تصور ِ هیچ تصویری بر پرده ی افکارم نمی روید.
دیگر نه شبانه ای، نه روزانه ای، نه عصرانه ای و نه هیچ گاهانه ای سروده نمی شود که دردی دوا کند از اغتشاش و شورش و عصیان ِ احساس ِ دیوانه ی خاکستری ام. و شاملو در بطن ِ این ماجراست:
چرا که من، ديرگاهيست جز اين قالب ِ خالي که به دندان ِ طولانيي ِ
لحظهها خائيده شده است نبودهام; جز مني که از وحشت ِ خلاء ِ
خويش فرياد کشيده است نبودهام...
تیرماه 86:
تنها نفس است که می آید و می رود و این قلب ِ یخی ِ منست که مطابق ِ عادت ِ دیرینه اش، خون را
نمی دانم به کدامین قصد، اینگونه با عزمی جزم، به این سو و آن سو می فرستد!
بیچاره قلب ِ من!
پ.ن:
فکر ِ رفتن و دل کندن از این خانه ام... همین!