
کنار ِ شومینه ای که در آن چوبها به حد ِ انفجار در حال ِ سوختن هستند...
پیرزنی روی یک صندلی چوبی نشسته. مدتها مشغول ِ نخ کردن ِ سوزنی بوده. مدام چشمهایش را تنگ می کرده که سوراخ ِ سوزن را ببیند، مدام آن را از چشمان ِ پیرش دور و نزدیک کرده تا سرانجام، این تلاش ِ خستگی ناپذیرش پس از مدتی کمی طولانی به بار نشسته و حالا خود را سخت ولی به آرامی مشغول ِ دوختن ِ پیراهن ِ مندرسم کرده است. گاه سوزن را به اشتباه به نوک ِ انگشت ِ زمختش فرو می کند و از سوزش ِ ناشی از آن، انگشتش را برای لحظه ای به دهان می گیرد و دوباره این بیهودگی را ادامه می دهد.
روبروی این دو، روی یک تخت، من هنوز تب دار و مریض و رنجور، نیمه هوش خوابیده ام. عضلات و استخوان هایم هنوز درد کشیده ی آن واقعه است و روحم مضطرب از وجودش حتی در خوابهایم هم رهایم نمی کنند... و چقدر دروغینند این خورشید و آسمانش که مدعی ست با نورش حقایق را برملا می کند، و این ابر و بارانش که مدعی ست پلیدی ها را می شوید... چون هرگز نه حقیقتی روشن شده و نه پلیدی ای از میان رفته...
شیشه ی پنجره ی اتاق را بخار فرا گرفته و چشمانم را محروم از دیدن ِ آسمان سرد وِ خاکستری ِ تحت ِ حکومت ِ برف. اینجا تنها این شومینه است که دارد جانانه با این سرمای جانفرسا دست و پنجه نرم می کند و تا جایی که می تواند چوبها را می سوزاند تا سرما را برهاند و تنها کمکی است به زنده بودن ِ حس های جاری ِ این اتاق ِ نمور و محصور ِ سرما...
و تمام ِ من مخلوطی است از تمام ِ این اتاق و پیرامونش...
پ.ن:
می خواهم یک روز یک روز همه را برایت بگویم...
آن روز شاید آسمان ِ بالای سرمان انباشته باشد از ابرهای خاکستری ِ نازایی که از پس ِ نبرد ِ عظیمی با خورشید برآمده اند و او را چنان در میان ِ خود غرق کرده اند که به زمین را رخصت ِ دیدن پرتوی از نورش نمی دهند.