تبليغاتX
سینوس آلفا - عرفان


یه نوایی منو به مرز هوشیاری نزدیک میکرد. بازم تکرار میشد. نامفهوم بود اما آشنا بود. با دستم اطراف رو وارسی کردم تا پتو رو که از روم کنار رفته بود پیدا کنم. بازم شنیدمش. اما فقط یه صدای مبهم بود... یه آهنگ!
پتو رو تا زیر ِ چونه م کشیدم و غلت زدم و به در ِ اتاق پشت کردم... نفس عمیق کشیدم.

گوشم روی بالشت بود و جز صدای تاپ تاپ ِ قلبم هیچی نمی شنیدم. یه حال ِ خوبی بود انگاری توی یه فضا معلق بودم، شناور بودم. اون نوا بازم تکرار میشد و نمیذاشت من به دنیایی که رفته بودم برگردم. یهو پتو از روم کشیده شد! چشمام ناخودآگاه باز شد. انگار با باز شدن چشمام گوشهامم میشنید:

-          عرفان... تو رو خدا بسه دیگه! گلوم گرفت از بس صدات کردم... پاشو!

چشمامو بازم بستم. دنبال ِ پتو میگشتم. اما بازم اون صدا:

-          عرفان امروز هوا خیلی سرده وگرنه خودم میبردمش، پاشو مدرسه ش دیر شده. نمیشه که هر روز دیر بره.

دهنمو از هوا پر کردم و با فشار فوتش کردم تو هوا. برگشتم رو به سقف طاق باز خوابیدم. از جام بلند شدم و رو تخت نشستم:

-          بابا شماها چرا ولم نمیکنین... اَه...

چشامو حسابی مالیدم. تقریبا همه چیزو محو میدیدم. از جام بلند شدم و رفتم دست و صورتمو آب زدم:

-          وا... به جای سلام و صب بخیرته؟ ... عرفان، به خدا اگه هوا سرد نبود خودم عارفو میبردمش...
اما نگاه کن بیرونو برفم اومده... هر چی هم رادیو گوش کردم تعطیلشون نکردن... باید بره مدرسه... خیابونا هم یخ زده س...
آژانس هم زنگ زدم... اینجور وقتا که هیچ وقت ماشین ندارن... به خدا دلم نمیومد بیدارت کنم اما عارفم گناه داره...
منم نمیتونم میترسم توی تاریکی ِ صبح برم بیرون... ماشینها رو دیدی چقدر بد میرن صبح ها؟...
تازه همین پریشب مهین خانوم میگفت صب ِ زود از خونه نرو بیرون... یه سری اراذل اذیت میکنن... آدم دزدی هم زیاد شده...
یادته؟... همون اول ِ سال گفتم براش سرویس بگیریم که دیگه دردِسر ِ صبحو نداشته باشیم... گوش نکردی...
گفتی پسرمه خودم میبرمش... گفتی عارفمه خودم میبرمش... همش گفتی دوست دارم پسرمو خودم تا مدرسه ببرم...

-          خوب حالا که بیدار شدم دیگه... اول ِ صب انقد نطق نداره که...

-          نه عرفان جون به خدا نطق نیس... میخوام بگم به خدا اگه میشد خودم میبردمش تورو بیدار نمیکردم...

-          خوب... باشه... بی خیال...

در ِ کمدو باز کردم.  یه شلوار روی شلوارم پوشیدم. حس ِ لباس عوض کردن هم نداشتم. یه پولیور از توی کمد، از لای لباسها کشیدم بیرون و پوشیدم.

-          عرفان!... بهم نریز تو رو خدا تازه مرتبش کرده بودم... بگو چی میخوای من بهت بدم... بیا جوراباتم اینجاس... شستمش...

جورابها رو انداختم روی تخت و نپوشیدم. یه کاپشن روش پوشیدم و رفتم به سمت ِ در. سوییچ روی جا کفشی ِ جلوی در بود. توی آینه خودمو نگاه کردم. یه کمی موهامو دست کشیدم. شاخ شده بود و نمیخوابید. اصلا حسی برای مرتب کردنش نداشتم.

-          عرفان جوراب نمیپوشی؟... پات یخ میکنه ها... بیا اگه حالشو نداری خودم پات میکنم...

-          تو عارفو آماده کن من خودم میپوشم...

-          عارف... عارف جون بدو مامان... بابات داره میره ها... بدو عزیز ِ دلم...

-          بع!... بهار... صبونه شو نخورده هنوز؟ پس چیکار میکردین تا حالا؟

-          چرا خورده... الان میاد صبر کن یه کم چقدر کم طاقتی تو...

-          من میرم پایین تا ماشینو گرم کنم تو زود بفرستش بیاد...

خداحافظی نکرده از در رفتم بیرون. توی راه پله ها سرم یه کم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین. خودمو نگه داشتم. چشام سیاهی میرفت. چند بار سرفه م گرفت. انگار خون میدوید توی کله م. چشامو بستم و سرمو انداختم پایین. شقیقه هام ذوق ذوق میکرد.

پله ها سرد بود. نمیتونستم بیشتر از این بشینم روی پله ها. یخ کرده بودم. نرده ها رو گرفتم و از جام بلند شدم. چشامو بهم فشار میدادم. درد نداشتم اما احساس میکردم هر چی درد توی عالمه ریخته توی جونم.

آروم آروم از پله ها اومدم پایین. پاگرد ِ آخری که رسیدم تکیه زدم به دیوار. سرمو چسبوندم به دیوار. چشمامو بستم و رفتم توی توهم ِ همون جایی که خوابشو میدیدم. صدای پایین اومدن بهار و عارف از پله ها منو به خودم آورد. چشم بهار به من افتاد:

-          عرفان!... عرفان چته تو امروز؟ حالت خووبه؟ درست حسابی هم که جوابمو نمیدی... آدمم جرات نمیکنه زیاد نزدیکت بشه... چته نمیخوای به من بگی؟...

-          چیزی نیس بهار هیچی نیس... خوبم... برو توام بپوش بیا بریم...

دست ِ عارفو گرفتم و از پنج شش پله ی باقیمونده بردمش پایین تو پارکینگ. نشوندمش تو ماشین. بهار حسابی پوشونده بودش!

ماشینو روشن کردم و رفتم در ِ پارکینگ رو باز کردم. جلوی آیفون سه چهار تا زنگ زدم. بهار آیفون رو برداشت:

-          کیه؟

-          باباته!!!... کیه دیگه اول ِ صب!... بدو بهار بدو...

-          اومدم به خدا درو قفل کنم بیام...

رفتم ماشینو از تو پارکینگ درآوردم و جلوی در ِ خونه پارک کردم. یه نگاه به عارف کردم. بهار قنداق پیچش کرده بود. بنده خدا نمیدونم چجوری نفس میکشید. از عارف یه جفت چشم و یه دونه دماغ کوچولو بیرون بود. پیاده شدم و در ِ پارکینگ رو بستم و اومدم نشستم تو ماشین. بخاریشو روشن کردم.

-          باباجون الان گرمت میکنم... سخت نگیر عارف جون...

-          مامانم میاد؟

-          آره اگه خدا بخواد انشاالله یه یک ساعت ِ دیگه...

-          اومد...

بهار اومد و نشست کنارم توی ماشین. از اول صبح که بیدار شده بودم تازه صورتشو میدیدم. اخمامو تو هم کردم و بهش گفتم:

-          بهار!... تو خوبی؟

-          آره خوبم... بریم که عارف دیرش نشه!

-          رنگت پریده چرا؟

-           

-          نه... تو امروز اصلا حالت خووب نیس فک میکنی ماهم خووب نیستیم. ما هر دومون خوب ِ خوبیم آقای بداخلاق!

به سمت ِ مدرسه ی عارف حرکت کردیم. توی راه همش چشمام سیاهی میرفت. اما کنترل خودمو از دست نمیدادم. پاهام روی پدال بند نمیشد انگار. زانوی چپم درد گرفته بود. هوا یه کمی داشت روشن میشد. یه لایه ی نازک ِ برف کنار ِ خیابون توی پیاده رو، روی درختها، روی بعضی از ماشینها، روی جدول ِ کنار ِ خیابون، توی باغچه های کنار ِ پیاده رو، توی بلوار ِ وسط خیابون... همه جا نشسته بود اما همه جا رو کاملا نپوشونده بود. هوا خاکستری بود. هیچی از آسمون نمیبارید!

سرم خیلی میخارید. مدام میخاروندمش. چشمامو میمالوندم. حس میکردم یه چیزی رفته توی دماغم. نوک ِ دماغمو میمالوندم. نمیدونم اما هیچی حسی انگار توی این تن ِ وامونده م نبود. توی مسیر عارف و بهار مدام باهم حرف میزدن. میخندیدن. گاهی صدای خنده های بهار مثل مته مخمو سوراخ میکرد. اما من هیچی نمیفهمیدم. همش برام مبهم ولی آشنا بود. صداشون، صدای خنده هاشون. قیافه هاشون که اول ِ صبح اینقدر شاداب و جذاب بود. من حتی یه کلمه هم نگفتم!
نزدیکای مدرسه ی عارف شده بودیم. بهار کلاه ِ عارف و کشید روی سرش. ابروهای عارف هم رفت زیر ِ کلاه. شال گردنشو دو دور پیچید دور ِ گردن و دهن ِ عارف. زیپ ِ کاپشنشو کشید بالای بالا. من روبروی مدرسه ی عارف که رسیدم ایستادم. سرمو گذاشتم روی فرمون ِ ماشین:

-          بهار تو ببرش...

-          حداقل دور بزن برو اونور ِ خیابون من میترسم از خیابون ردش کنم!

-          ای بابا!... زن ِ گنده خجالت بکش! از چی میترسی بدو دیرش شد که اصلا حال و حوصله ندارم برم جواب ِ مدرسه شونو بدم!

-          عرفان!... تو امروز خیلی افتضاحی! خیلی خیلی خیلی... اَه!

بهار با عصبانیت دست ِ عارف و گرفت و باهم پیاده شدن. در ِ ماشین رو محکم بست. ماشین حسابی تکون خورد. یه نفس ِ عمیق کشیدم و ماشینو خاموش کردم. سرم همچنان روی فرمون بود. چشمام بسته بود. فقط اون لحظه صدای شیهه ی ترمز ِ یه ماشین و شنیدم. کشیده شدن ماشین روی خیابون و یه صدای گورومپ ِ برخورد، یه صدای جیغ ِ خفه!

 پایان!