ساعت ِ من پنج دقیقه به پنج ِ بعد از ظهر را نشان میداد، اما ساعتی که به دیوار اتاق آویزان بود ساعت ِ پنج را نشان میداد. بوف در اتاق ِ خودش بی صبرانه منتطر مهمانانش بود. سیگاری به دهانش گرفته بود و با عجله آن را دود میکرد. صندلی گردونش که پشت به پنجره بود مدام در حال چرخش به چپ و راست بود و هیچ آرام و قراری نداشت. از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. با نگاهش حیاط و درب ورودی باشگاه را پایید. چند دقیقه ای که گذشت دو اتومبیل سیاه و شیک، با شیشه های دودی از درب ورودی محوطه ی باشگاه وارد شدند. عاقبت مهمانها سر رسیده بودند. بوف سر جایش برگشت و منتظر مهمانهایش ماند.
در ِ اتاق باز شد و کلاغ، لاشخور، تمساح و کفتار به ترتیب وارد ِ اتاق شدند. بوف به احترام شرکا از جایش بلند شد. آنطور که من بو برده بودم احتمالا یک جای دیگه هم خالی داشتند، اما فعلا ترجیح داده بودند که آن مهمان آخر در ساعت پایانی جلسه به آنها ملحق شود. نامش هنوز مشخص نبود اما اگر صحبت های اولیه شروع می شد شاید می توانستم راجع به نفر باقیمانده حدس هایی بزنم. چند تا آدم وارد شدند و کت و بارونی ِ مهمانها را از تنشان در آوردند و خارج شدند.
هر کدام از حاضرین، سر جای تعیین شده اشان نشستند. سمت راست ِ بوف، کلاغ و لاشخور و سمت چپ تمساح و کفتار، یک جای خالی هم روبروی بوف قرار داشت که برای آخرین مهمان رزرو شده بودند. مهمانها ساکت نشسته بودند و ناخنکی به خوراکیهای روی میز میزدند و منتظر شروع بحث بودند. بوف زیر چشمی همه چیز را زیر ِ نظر داشت. آرنجش را به میز تکیه داده بود و هنوز مشغول دود کردن سیگارش بود.
من روی یک مبل راحتی در گوشه ای از اتاق، ساکت نشسته بودم و قلم و کاغذ توی دستم، داشتم تند تند از وقایع اتاق یادداشت برداری میکردم. ناگهان بوف متوجه حضور من در اتاق شد و از اینکه هنوز اتاق را ترک نکرده بودم کمی ناراحت شده بود. ابروهایش در هم رفت و با اشاره سر مرا به بیرون اتاق راهنمایی کرد. سرم را کج کردم و ابروهایم را به نشانه ی التماس برای ماندن در اتاق بهم گره زدم. ولی بوف با گرد کردن چشمان نافذش و اشاره سرش به سمت درب خروجی سرسختانه از من خواست که بیرون بروم. مهمانها اصلا متوجه ایما و اشاره های رد و بدل شده بین من و بوف نشدند.
با دلخوری و ناراحتی و لبو لوچه آویزان از جایم بلند شدم. دفتر دستکم را جمع کردم، کیفم را روی کولم انداختم و به سمت در رفتم. در را باز کردم. در چارچوب در دوباره نگاه ملتمسانه ای به چشمان درشت بوف انداختم ولی بوف با تکان دادن سر پشمالویش به من فهماند که کماکان روی نظرش پا بر جاست. با ناراحتی خارج شدم و آهسته در را بستم. خیلی عصبانی و ناراحت بودم. بالاخره شاید اگر موضوع اصلی جلسه من بودم نباید در جریان ِ جلسه قرار می گرفتم؟؟؟
این موضوع کلافه ام میکرد. کیفم را از روی کولم برداشتم و محکم روی نیمکتهای اتاق انتظار کوبیدم. از کلافگی دو دستم را توی موهایم کشیدم. یک دور، دور ِ خودم چرخیدم و روی نیمکت نشستم. یکی از مهمانداران با شنیدن صدای کوبیدن کیفم روی نیمکت با سراسیمگی خودش را به اتاق انتظار رساند و با چشمانی متعجب مرا وارسی کرد و وقتی مطمئن شد خبری نیست، اتاق را ترک کرد.
من دو دستم را روی صورتم گذاشتم و روی زانو هایم خم شدم. پنجه های پاهایم روی تکیه گاه پاشنه ی پاهایم مدام با یک ریتم خاص به پارکت کف اتاق میزدم و تولید سر صدا میکردم.
با صدای یک زنگ همان مهماندار دوباره خودش را سریع به اتاق جلسه رساند. من با کنجکاوی از جایم بلند شدم. لای در اتاق که باز شد روی نوک پاهام بلند شدم و از بالای سر ِ مهماندار توی اتاق را ورانداز کردم. اتاق پر از دود شده بود. چیزی واضح نبود. مهماندار پس از لحظه ای درنگ به داخل اتاق رفت و در را بست. سرم را از ناراحتی تکان میدادم. دستهایم را روی سینه ام گره زدم، سرم را پایین انداختم و با قدمهای محکم ناشی از عصبانیت، به سمت ِ انتهای اتاق رفتم. نرسیده به انتهای اتاق در باز شد و مهماندار به سمت کیفم رفت. کیف را به دستم داد و بازوی مرا گرفت و مرا به زور با خودش کشاند. کمی مقاومت کردم اما ناخودآگاه دنبالش راه افتادم.
از پله ها پایین رفتیم و به درب ورودی ساختمان باشگاه که رسیدیم، بازوی مرا تحویل نگهبان ِ در داد و خودش برگشت. اینبار مقاومتم بیشتر شده بود، نگهبان داشت مرا به دنبال خودش میکشاند. مقاومت بی فایده بود. چون خیلی قلدر تر از این حرفها بود که بتوانم با او مبارزه کنم. ناچار با قدمهایی که محکم به زمین میکوبیدم وارد حیاط باشگاه شدیم و به سمت درب خروجی رفتیم. در همان حین سرم را برگردانده بودم و پنجره ی اتاق ِ جلسه را که رو به حیاط باز می شد نگاه میکردم. در چارچوب پنجره بوف با لبخند کمرنگی حاکی از رضایت، ماجرا را دنبال میکرد و من هم همچنان که به سمت درب خروجی کشونده میشدم نگاهش میکردم. او سرش را به علامت رضایت تکان میداد.
درب خروجی را باز کردند و مرا از باشگاه بیرون انداختند و درب را بستند. من از پشت نرده های باشگاه، به بوف نگاه کردم. او وقتی که مطمئن شد که من از باشگاه بیرون انداخته شدم، پک عمیقی به سیگارش زد و دود آنرا توی هوای آزاد خالی کرد، دستش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد و پنجره را بست. دیگر چیزی دیده نمیشد. بی نهایت عصبانی بودم. کیف بیچاره ام اولین چیزی بود که در دسترس من مورد تهاجم من واقع میشد. محکم روی زمین کوبیدم و به پنجره بسته چشم دوختم.
***
ساعت ِ من پنج و سی و پنج دقیقه ی بعد از ظهر را نشان میداد. چند باری عرض محوطه ی باشگاه رو طی کردم و با چشمانی مملو از عصبانیت پنجره اتاق جلسه رو نگاه کردم. من نگران ِ نتیجه ی جلسه بودم، مهمان آخر و ... هنوز هم در تعجبم که چرا بوف آنطور مرا از باشگاه بیرون انداخت. در یک برنامه پیش بینی نشده، رو دست خورده بودم. کیفم را برداشتم و خاکهای آنرا تکاندم و دوباره روی کولم انداختم. دستانم را توی جیبم کردم و بدون هدف خاصی شروع به قدم زدن در خیابان کردم. بی اختیار سنگهای جلوی پایم را شوت می کردم زیر لب با عصبانیت خودم را ملامت میکردم. گاهی دست توی موهام میکشیدم و گاهی پشت سرم را نگاه میکردم...
***
ساعت ِ من شش و سی دقیقه ی بعد از ظهر را نشان میداد. خیابانهای اطراف باشگاه را قدم به قدم گشته بودم و حالا دوباره به جای اولم یعنی جلوی درب باشگاه رسیده بودم. رو به در ایستادم. در باشگاه بسته بود و نگاهم فقط معطوف ِ پنجره ی اتاق بود. ناامید از ورود به باشگاه، رویم را برگرداندم و به اطرافم نگاه کردم. حالا دیگر ترجیح میدادم همین حوالی بمانم تا اینکه بخواهم اینجا را ترک کنم. شروع به قدم زدن در اطراف باشگاه کردم و حسابی اطراف را زیر نظر داشتم.
اتومبیلی جلوی در ِ باشگاه ایستاد. حدسم درست بود. خودرو مربوط به آخرین عضو این مهمانی بود. شیشه ی عقب ِ اتومبیل پایین رفت و سوسکی که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه عجیب و غریبی به من کرد. نگهبانان ِ باشگاه به سرعت در را برایش باز کردند و او که همچنان چشم به من دوخته وارد باشگاه شد. کیفم را محکم به دست گرفتم. به هوای اینکه من هم پشت سرش می توانستم وارد بشوم به سمت در رفتم. اما نگهبان ِ قوی هیکلی مانع ورودم شد. سوسک پیاده شد و مشغول ِ صحبت با یکی از نگهبانان شد. انگار به من اشاره میکردند و درباره من حرف میزدند.
پنجره اتاق جلسه باز شد و بوف در حالیکه نیم نگاهی داشت با لبخندی مصنوعی ورود سوسک را خوش آمد گفت و سوسک وارد ساختمان باشگاه شد و من ماندم و هزاران علامت سوالی که از چند ساعت پیش برایم درست شده بود. باز هم نا امیدانه شروع کردم به قدم زدن اطراف باشگاه. خسته بودم. اما حداقل میتوانستم این نیم ساعت آخر را با یک دلخوشی نسبی سپری کنم. چون قرار بود جلسه سر ِ دو ساعت به پایان برسد. و تقریبا نیم ساعت دیگر مانده بود و من منتظر ساعت 7 بعد از ظهر بودم.
***
ساعت ِ من هفت و سی دقیقه یِ بعد از ظهر را نشان میداد. تقریبا نیم ساعت از وقتی که قرار بود جلسه به اتمام برسد گذشته و همچنان درها بسته و من بی خبر بودم. هوا کاملا تاریک شده بود و مردم در تکاپوی رفتن به خانه هاشان به این سو و آن سو می دویدند و من همچنان جلوی باشگاه منتظر!
دقیق تر که شدم صدای خنده ی مهمانها را شنیدم که در حال ِ خارج شدن از ساختمان ِ باشگاه بودند. اتومبیلهایی که در محوطه باشگاه پارک شده بودند به نوبت جلوی در ِ ساختمان ایستادند و مهمانها را سوار کردند. من کنار ِ در باشگاه ایستادم تا رفتنشان را نگاه کنم. اتومبیل اول کلاغ و لاشخور، اتومبیل دوم تمساح و کفتار و اتومبیل سومی مختص آقای سوسک بود. اتومبیل ها یکی یکی از درب ِ باشگاه از کنار ِ من خارج شدند و محل را ترک کردند. وقتی اتومبیل آقای سوسک از کنار من رد میشد از شیشه ای که پایین بود نگاه ِ معنی داری توام با لبخند به من کرد.
اتومبیل ها را با نگاهم دنبال کردم تا اینکه پشت سر هم از نظر ناپدید شدند. یک مرتبه به یاد بوف افتادم و بدون اینکه نگهبانی مانع ورودم شود وارد ساختمان شدم. از پله ها بالا رفتم و به سمت ِ اتاق دویدم. در زدم اما بدون اینکه منتظر اجازه ورود باشم داخل ِ اتاق شدم. اتاق از دود سیگار مه گرفته بود. سرفه ام گرفت و چشمانم کمی سوخت. هوای اتاق خیلی گرمتر از هوای بیرون بود. بوف در حال پوشیدن کتش بود و به من نگاه میکرد. می خواست به من بفهماند که خیلی خسته است و اصلا هیچ حوصله ای برای جواب دادن سوالهایم ندارد. چهره ی بوف همه ی چیز هایی که میخواستم بگویم روی زبانم خشکاند. و بوف بی توجه به من از اتاق خارج شد.
***
صبح ِ روز ِ بعد سر ِ ساعت ِ هفت و سی و شش دقیقه من در اتاق ِ انتظار نشسته بودم. بوف هنوز نیامده بود. یکی دو باری از جایم بلند شدم و با علم به اینکه در ِ اتاق ِ جلسه قفل است، آنرا امتحان میکردم و هر بار شکست خورده سر ِ جایم بر می گشتم و می نشستم.
فکر کنم ده پانزده دقیقه ی بعد بود که بوف به همراه کفتار وارد شدند و من از جایم بلند شدم. بوف انگار می دانست که مرا در آنجا خواهد دید، زیاد از دیدن ِ من متعجب نشد. کفتار حتی نگاهی هم به من نکرد. دفتری در دستان ِ کفتار بود که لای آن انباشه از کاغذ بود که نامرتب لای آن قرار گرفته بود. بوف کلید را روی در اتاق چرخاند و کفتار پشت ِ سر او وارد شدند و در را بستند.
چند لحظه بعد کفتار با عجله از اتاق خارج شد و به سمت پله ها رفت، اما این بار نگاهش کاملا معطوف ِ من بود. با حواس پرتی دستش به چهارچوب ِ در گرفت و دفتری که در دستانش بود با تمام ِ کاغذهای انباشته شده در آن پخش ِ زمین شد. بی اختیار از جایم بلند شدم و شروع به جمع کردن ِ کاغذهایش کردم. او ابتدا مردد مانده بود که اجازه دهد من کمکش کنم یا اینکه نه، اما نمیدانم چرا منصرف شد و کمک ِ مرا پذیرفت. کاغذهایش را مرتب کردم و تحویلش دادم. بی آنکه تشکر کند همه را باز لای آن دفتر چپاند و به سرعت از اتاق ِ انتظار خارج شد.
برگشتم و سر ِ جایم بنشینم که دیدم زیر ِ نیمکت کاغذی افتاده. آنرا برداشتم. خیلی خط خوردگی داشت. چیزهایی رمزی هم نوشته شده بود. اسم خودم را می توانستم توی آن همه شلوغی لابه لای آن همه ازدحام حروف پیدا کنم. متعجب و کنجکاوتر شدم. ناگهان به یاد ِ کفتار افتادم. ترسیدم که متوجه شود و بیاید دنبال ِ کاغذ. سریع آنرا جمع و جور کردم و توی کیفم گذاشتم و آرام آرام از پله ها پایین آمدم و از باشگاه خارج شدم.
کیفم روی دوشم بود. هوا زیاد سرد نبود اما برای اینکه مطمئن تر باشم زیپ ِ کاپشنم را تا زیر ِ گلویم بالا کشیدم و دستهایم را در جیبم کردم و به سمت ِ خانه ام حرکت کردم. در مسیر خیلی حواسم به این طرف و آن طرف بود که نکند به خاطر ِ همان کاغذ بیایند دنبالم. در ضمن بوف که خانه ی مرا بلد بود می توانست بیاید و آنجا مرا پیدا کند. تصمیم گرفتم به خانه ی مادربزرگم بروم. خانه ی او قدیمی بود و نزدیک یک قبرستان ِ قدیمی در حومه ی شهر قرار داشت. ناچار شدم تا نزدیکیهای آنجا چند تا تاکسی سوار شوم و بقیه را پیاده بروم. تا آنجا جرات نکردم که به کاغذ حتی نگاهی بیندازم. می خواستم بروم در تنهایی آنرا رمز گشایی کنم.
هر چه در زدم کسی خانه نبود. حدس زدم که باز هم رفته است خانه ی دختر دایی اش که هم سن و سال ِ خودش بود. خانه ی او هم چند کوچه پشت ِ قبرستان بود. برای رفتن به آنجا باید از میان ِ قبرستان می گذشتم. خیلی وقت بود که دیگر کسی را در آنجا دفن نمی کردند. اما همچنان اشخاصی بودند که برای زیارت گذشتگانشان می آمدند و گل می آوردند و قبرهای آنان را با آب تمیز نگه می داشتند. پیرمردی که متولی قبرستان بود به خاطر ِ کهولت ِ سن، پارسال مرده بود و جالب اینجا بود اقوامش او را در قبرستان ِ جدید شهر به خاک سپرده بودند.
یادش بخیر، بچه که بودیم با پسر خاله هایم چقدر توی این قبرستان بازی می کردیم و پیرمرد از دست ِ ما شکار می شد و ما را مدام از آنجا بیرون می انداخت. یادم هست که یک آلونک کنار ِ درخت ِ بلند و کهنسالی برای خودش ساخته بود و همان وسط شبها با مرده ها می خوابید که حالا دیگر متروکه ای شده بود اما خراب نشده بود. با اینحال قیافه ی ترسناکی نداشت. اما چوبی به دست می گرفت و دنبال ِ بچه های خرابکار و بازیگوشی مثل من می کرد. بچه ها خیلی اذیتش می کردند. از اینکه توی آن محیط که به قول ِ خودش مقدس بود بازی می کردیم و روی قبر ها می دویدیم و مسخره بازی در می آوردیم خیلی ناراحت و عصبانی می شد.
این روزها دیگر آن بچه ها مثل ِ من بزرگ شده بودند به داخل ِ شهر رفته بودند و دیگر در حومه ی شهر کنار ِ آن قبرستان ِ قدیمی زندگی نمیکردند. هر که مانده بود دیگر فکر کنم هم سن و سال ِ مادربزرگ من یا چند سالی کوچکتر از او بودند. از دور مادربزرگم را دیدم که داشت از میان ِ قبرستان به سمت ِ خانه اش می آمد. او را که دیدم برایش دست تکان دادم. مرا شناخته بود. به سویش دویدم. مرا در آغوش گرفت و مثل همیشه پیشانی ام را بوسید. دستش را گرفتم و به سمت ِ خانه اش حرکت کردیم.
از دور یک اتومبیل ِ مشکی و شیک دیدم که آن حوالی دور می زند. حدس زدم که از دار و دسته ی بوف باشد. مادربزرگم را راهی کردم و خودم آن کاغذ را از کیفم درآوردم و از شیشه ی شکسته ی پنجره ی آلونکی که پیرمرد برای خودش ساخته بود، داخل انداختم تا اگر خواستند مرا بگردند پیدایش نکنند. به سرعت دویدم و خود را به مادر بزرگم رساندم و باز هم دستش را گرفتم و آرام آرام به سمت ِ خانه اش رفتیم. من مدام چشمم به آن اتومبیل بود که از این سمت به آن سمت می رفت و می آمد و معلوم بود که دنبال ِ چیزی یا کسی می گردد.
مادربزرگم راجع به آن اتومبیل از من سوالاتی کرد. من هم بیشتر با نمیدانم جوابش را می دادم. او هم مشکوک شده بود. به در ِ خانه اش که رسیدیم در را باز کرد. اتومبیل پشت ِ سر ِ ما توقف کرد. به مادربزرگم گفتم که برود و من میروم ببینم که چه کار دارند. کسی از اتومبیل پیاده نشد. رفتم جلو، شیشه هایش دودی بود و چیزی داخلش معلوم نبود. شیشه ی جلوی اتومبیل پایین آمد. خم شدم و داخل ِ آنرا نگاه کردم. صندلی عقب ِ اتومبیل بوف در کنار ِ سوسک نشسته بود و به من اشاره کرد که سوار ِ اتومبیل شوم. در را باز کردم و روی صندلی جلو نشستم. بوف از من خواست که کیفم را به او بدهم و دستور داد اتومبیل حرکت کند.
من جرات نمیکردم حتی برگردم و عقب را نگاه کنم. اتومبیل دور تا دور ِ قبرستان با سرعت ِ خیلی کم حرکت می کرد و ساکنان آن محل با تعجب آن اتومبیل را نگاه می کردند. اما مطمئن بودم چیزی نمی بینند. لحظات در سکوت سپری میشد و من دلهره داشتم اما جرات نمیکردم حتی سوالی بپرسم یا حتی برگردم و نگاهی به آن دو بیندازم. سر ِ جایم آرام و ساکت نشسته بودم و سعی می کردم حتی تکان هم نخورم. اتومبیل دو سه بار دور ِ قبرستان زد و کناری ایستاد.
بوف به شانه هایم زد و به من اشاره کرد که از اتومبیل پیاده شوم. من هم بلافاصله اطاعت کردم. آن دو هم پیاده شدند و بوف کیفم را به من پس داد. انگشتش را به سمت ِ آلونک ِ وسط ِ قبرستان گرفت و از من خواست که به آنجا بروم. من هم راه افتادم و پشت ِ سر ِ من هم آن دو راه افتادند. به نزدیکی آلونک که رسیدیم من ایستادم. در ِ آلونک قفل بود. قفلش هم زنگ زده بود و معلوم بود از همان وقت که پیرمرد مرده کسی بازش نکرده است.
بوف از من خواست تا قفل را بشکنم. اطرافم را نگاه کردم اما چیزی پیدا نکردم که با آن بتوانم قفل را بشکنم. از جیبش کلیدی درآورد و خودش به سمت ِ قفل رفت. قفل زنگ زده بود و به زحمت کلید در آن رفت. اما خیلی راحت تر از آنچه فکر می کردم باز شد. سه نفری مان داخل شدیم. بوف در را از پشت بست. تنها نور ِ آن آلونکی که پر از کارتنک بود نوری بود که از پنجره ها به داخلش می تابید. چشمم به آن کاغذ افتاد که داخل ِ آلونک انداخته بودم. بوف متوجه نگاهم شد. کاغذ را از روی زمین برداشت و گذاشت توی جیبش. سوسک روی زمین خم شد و دریچه ی آهنی را باز کرد که راه به یک راه پله داشت. خودش داخلش شد. بوف به من اشاره کرد که دنبالش بروم و خودش نیز پشت ِ سر ِ من داخل شد و دریچه را بست.
از پله ها پایین می رفتیم. نور ِ کم اما مناسبی داشت. فکر کنم حدود ِ پانزده بیست تایی پله بود. پله ها ما را به یک سالن وسیع آورد که وسط ِ آن یک تختخواب بود و اطرافش شش صندلی گذاشته بودند. روی چهار صندلی ِ آن کفتار و تمساح و کلاغ و لاشخور نشسته بودند. با دیدن بوف و سوسک از جای خود بلند شدند. من سر ِ جایم ایستاده بودم. بوف و سوسک به سمت ِ آنها رفتند و هر کدام هم روی یک صندلی نشستند. از من هم خواستند که بیایم روی تخت بنشینم. من هم اطاعت کردم و رفتم و وسط ِ آنها روی تخت نشستم.
بوف از من خواست لباسهایم را از تنم در بیاورم و روی تخت دراز بکشم. خواستم مقاومت کنم اما به ذهنم رسید که بی فایده است. همین کار را کردم و روی تخت خوابیدم. کفتار آمد بالای سرم و دستمال سفیدی روی صورتم انداخت. کمی گذشت بوی تندی آمد و من چشمانم سیاهی رفت و خوابیدم.
***
هوا تاریک شده بود و من هنوز به دیوار ِ آلونک تکیه داده بودم. ساعتم خوابیده بود. اما احساس می کردم چند ساعتی از نیمه شب هم گذشته است. چیزی یادم نمی آمد. ناگهان در ِ آلونک باز شد و شش نفر از آن خارج شدند. برانکاردی در دستان ی دو نفرشان بود و انگار یک نفر روی آن خوابیده بود. اما نمی شد شناختش. چون روی آنرا با پارچه ی سفیدی پوشانده بودند. از جایم برخاستم. آنها متوجه حضورم نشده بودند. حتی وقتی که کیفم را می تکاندم و تولید سر و صدا کردم هیچکدام برنگشتند ببینند چه خبر است!
یک دو نفرشان کمک کردند و طناب ِ داری از شاخه ی درخت ِ بلند ِ کهنسال ِ کنار ِ آلونک آویزان کردند. بعد همگی آن نفر ِ هفتم را از روی برانکارد بلند کردند و بدون ِ اینکه پارچه ی سفید از او جدا شود او را از آن طناب دار زدند. آن را رها کردند و لحظاتی به دورش حلقه زدند و بدون ِ هیچ حرفی نظاره گر ِ آن شدند. بعد از لحظاتی محل را ترک کردند و در تاریکی قبرستان گم شدند. من به سمت ِ جسد ِ به دار آویخته برگشتم. متوجه شدم که دارد چیزی از آن می چکد. اما چیزی معلوم نبود. گرچه زیاد هم نترسیده بودم اما جرات ِ نزدیک شدن به آن را هم نداشتم. سر ِ جایم نشستم. جز صدای چکه کردن آب صدایی نمی آمد.
کمی به خودم جرات دادم. از جایم بلند شدم. فندکم را از کیفم خارج کردم. روشن کردم. از آن جسد داشت خون می چکید. به سمتش رفتم. انگار پارچه ی سفید به تنش چسبیده بود. به زحمت با فندکم طناب را سوزاندم تا پاره شود و جسد با صدایی کف ِ زمین افتاد.
پارچه را از رویش کشیدم. جسد ِ مرد لخت بود و آغشته به خون. اما حتی قطره ای خون هم به آن پارچه نبود.فندکم را بردم به سمت ِ صورتش. سینه اش انگار شکافته شده بود و اجزایی داخلش درآورده بودند. دستم را جلوی دهانم گرفتم. حالم داشت بهم می خورد. نور فندک را به سمت ِ صورتش بردم و با دیدن ِ آن و از ترس فریادی کشیدم و چندین متر عقب رفتم و پس افتادم و از ترس بیهوش شدم!
چشمانم که باز شد. آسمان به رنگ ِ خاکستری درآمده بود. نزدیک ِ طلوع خورشید بود. از جایم بلند شدم و نشستم. دیدم دور ِ آن جسد ضیافتی برپاست. کفتاری با تمساحی از جسد می خورند و کلاغ و لاشخور را از آن دور می کنند و سوسکی از سوراخهای تنش بیرون می آید و بوفی هم بالای شاخه ی آن درخت شوم می خواند. و من یادم آمد که آن جسد ِ من بود که آنطور بی رحمانه مورد ِ هجوم ِ این حیوانها قرار گرفته بود. یادم آمد که دیشب وقتی صورتش را با نور ِ فندک روشن کردم دیدم چشمهایش را درآورده اند. یادم آمد آن که شکمش پاره شده بود و دل و روده اش بیرون زده بود من بودم و یادم آمد که من دیشب... مرده بودم!