تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
اولین سیاهه ی 87

قرار بود این آخرین سیاهه ی ۸۶ باشد، لیکن بلاگفا یاری نکرد و به روز شدنش را یکسال! به تاخیر کشید. در آخرین دیرگاه سال(پنج روز مانده به پایان ِ سال) که تا بیدار شدن ِ خورشید بیدار بودم نبشم:

مدتهاست که دارم از آن دنیا فاصله میگیرم.مدتهاست که سنسورهایم دیگر چیزی دریافت نمی کنند. نمیدانم علت عدم دریافت ها ضعفی است که در امواج صادره روی داده که دلیل ِ آن می تواند دوری از منبع امواج صادره باشد، یا اینکه حسگرهایم آنچنان که باید و شاید مرا در دریافت ها یاری نمی کنند!

تو گفتی شاملو گفته است هرگاه افکارت شروع به بارش کرد سطلی زیرش بگذار و جمع آوری کن. لیک نتوانسته ام هنوز بارشی روی شانه هایم حس کنم. حتی رگباری یا تندری زودگذر. شاید قحطی من نیز فرا رسیده، شاید فصلم، فصل ِ خشکسالی است. رُستنی های مخیله ام به زردی پاییزشان گراییده اند و دیگر نه جوانه ای در آغوشان است نه شکوفه ای که از بوی ِ تازگی و شامه نوازشان مرا مست و بیخود کنند.

نمیدانم کدام یوسف خواب آن هفت گاو لاغر را برایم دیده است و کدام یعقوب را بیابم که سوی ِ دیدگانش را آنچنان برایم بگرید تا زمینم را سیراب و مرا رها از این خشکی و بی بَری! چه شده است مرا و دنیایم را و این همه گفتنی که ملبس به ناگفتنی می شوند و خود را در آعماق ِ دالان های دلم چونان مخفی میکنند که من نیز از وجودشان بی اطلاع می شوم.

و تشویش بسان ِ آبخست های خرد و کلان، لکه هایی است روییده بر دریای افکارم و شناور های آزاد ِ ذهنم مدام با برخورد به این آبخست های رسوبی دچار ِ شکستگی و غرق شدگی می گردند و فرو میروند در اعماق ِ دریای افکارم و از نظرم پنهان!

لعنت به تو ابلیس و آنچه بر دوش گرفتی، که آنچه از اغتشاش نصیب ِ افکارم است را تو دلیلی!

پ.ن:
1- آن سالها عید... شلوغترین جای دنیا خانه ی مادربزرگ بود. میگویند عید است...اما مادربزرگ...
یادش بخیر!
2- همچنان سنگینم از... کاش باز داشته می شدم!
3- سالی که گذشت، سال ِ تندر بود و تندپا. سال ِ هر چه تند بود و تندی کرد!
4- چیزی برای عرضه ی عیدی ندارم جز سکوت!
5- در «سمفونی مردگان»، «رنه و آتالا» را گم کرده ام. گرچه «رنه» با «شاکتا» تنها مانده است تا از او بخواهد داستان ِ زندگی اش را برایش بازگوید.
6- عیدتان هم مبارک!


 پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:50  توسط سینا  |