تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
شبانه


در سرم هوای رهایی است، لیک همچنان زنجیری، پایبست منست به آن ستون مرکزی دنیای مبهم و خاکستری ام، و شعاع حرکتی ام همچونان محدود، که بود. از شوق فرا رسیدن بهار، لاله های اشک هر جا که پا گزارده بودم روییده بود. اما خستگی ام موجب شد آنچه از آب در بدنهایشان است را بگریند و خود، خشک و پژمرده و سرافکنده، رنگ بهاریشان را به زردی پاییزشان ببازند.

زمینم از اشک لاله های اشک، گِل آلود است و انگشتان ِ پایم میان آن گِل و لای دست و پا میزنند.
پیشانی ام ملبس است به دانه های عرقی که شبنم وار بر آن روییده است. چشمان ِ بی روحم، فرسود و خمار و خسته اند از رویاهای دور، و نایی برای نگریستن هم ندارند.

خستگی، مزمن ترین و تنهاترین حس ِ ناشی از فرسایش است که با احساسات ِ من دست و پنجه نرم می کند. سال ِ نوین، به امید تحول ِ احوال، تحویل شد، اما جز صدای ِ پت پت یک چراغ نفتی ِ روشن، چیزی از این تحول در گوشهایم نیست. دریغ از نیم گامی که در راه بهار برداشته شود. همین روزهای نخستین نیز دارد خاکستری وار از آسمان بر روح ِ مخدوشم نازل می گردد. درست شبیه آنچه در سال کهن نیز به کرات، وجود و نزولش بر من مسجل گردیده بود.

گل های خنده ای که به صور ِ سوری، رخ بر می کشند و سراب گونه حتی مرا نیز فریب می دهند. و من بیشتر از این نمی توانم از ستون مرکزی دور گردم و راه رفته را باز می گردم. من خسته ام و همانجا در آغوش ِ این زمین ِ گِل آلود آرام می گیرم، تا دوباره خود را باز هم به قربانگاه ِ رویاها و سراب ها پیشکش کنم و خستگی ها را هدیه بگیرم.

من می خوابم و به امید ِ دیدن خواب ِ آبی ِ خدا، باز هم پوچ تر، هیچ تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ یافتن ِ سر نخ ِ کلاف ِ پیچ در پیچ ِ افکارم، بی حاصل تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رها شدنم، اسیر تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رنگ، خاکستری تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم به امید ِ ... شاید دیگر برنخیزم!

شاملو:
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد ِ سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه ی عشق ِ من مادری بیگانه است
و ستاره ی پُر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

 جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:47  توسط سینا  |