تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
چندمین شبانه

پلکهای سنگینم، مدام میدان ِ دید ِ مرا کوچکتر میکنند. و من میان پیچکهای مرموزی احاطه شده ام.
تو سعی میکنی که خویش را به من توجیه بنمایی، اما غافل از آنی که همین فریم های بسته و کم عرض هم به من عین ِ حقیقت را نشان می دهند. و تو باز می روی که میان ِ زندگی، خود را پنهان نمایی و هر آنچه پیش میاید مرا مقصر و خطاکار جلوه دهی.

در این هوای گرگ و میش، باران ِ کلمات و حرفها درگرفته و هر کدام می خواهند گوی سبقت را از دیگری بربایند و خود را زودتر برملا کنند و من قاصرم از انتخاب و بیانشان. همگی با هم تصمیم به افشای خود گرفته اند و وقتی در دستان ِ ناتوان ِ من قرار می گیرند، هرز می روند و بر زمین می افتند و مثل آب در زمین  ِ خشک فرو می روند. نمیتوانم هیچکدام را بیان کنم! یک چشمم به یکی است که می آید و چشم دیگرم به آن یکی است که می رود. و اینست که هر دو را از دست می دهم و باز هم سکوت می شود تنها شکل ِ ارائه ی من در این وهم ِ خاکستری!

من هیچم، من خطاکارم، من باید خود را از خود دور کنم... اما باز هم خالی و تهی ام.
مثل ِ همیشه دست به دامان ِ دیگران می شوم که مرا نیز مانند خویش به فکر ِ آن نجوای کلاغ با کوه های پیر، آن سنگدلان خاموش ببرند. و چه زیبا طنین را به تصویر میکشد شاملو:

... با آن خروش و خشم چه دارد بگوید با کوه های پیر
کاین عابدان ِ خسته ی خواب آلود
در نیمروز ِ تابستانی تا دیرگاهی آن را با هم تکرار کنند؟


و اینگونه من خود را باز گم می کنم و همنوا با این بزرگان ِ خسته و بی حوصله، من هم تکرار کنم و منتظر بمانم تا شب از سماجت ِ خود دست کشد و آفتاب شعر ِ دیگری را در روزی نو زمزمه کند.
تا باز اگر نفسی برآید،  اندیشه ام اسیر این کابوس گردد و مرا غرق در خاکستری هایش...!


 شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:13  توسط سینا  |