
و اما اینجا... بن بست زمان است، اینجا ثانیه هاست که به دیوار ِ بغض ِ مانده در گلو، برخورد می کنند و تلف می شوند و روی زمین، پای همان دیوار تلمبار می شوند. نقش ِ این دیوار پر است از نقش ِ ساعتهای تاریکی که تلف شده اند و حتی نور ِ خورشید نیز یارای روشنی بخشی به آنها نیست.
حس می کنم که زمین دارد مرا می بلعد و حلقه های غل و زنجیرش را دور مچ ِ پاهایم انداخته و مانعی شده است برای رهایی و آزادی ام. حس می کنم تک تک ِ انگشتان پاهایم چنان ریشه دوانده اند در زمین و که خون ِ پلید و سیاه زمین است که در رگهایم می دود و مرا مملو از خود می کند، که من نیز مانند نباتات، پایبست این زمین شده ام. اما در سرم هوای رهایی است و هر بادی نویدی است مرا برای رها شدن از اسارت.
اینجا، گیر کرده ام میان پوچی، که پایه هایش ریشه دوانده است در خاک ِ سرد ِ این زمین، و جوانه های هیچ ِ به رنگ ِ خاکستری اش، همه جا را پر کرده است. خورشید نیز این روزها محو است میان ِ غبار ِ آسمان ِ مملو از ابرهای رقیق، و هیچ کاری از پیش نخواهد برد. چون این ظلم آنقدر سیاه است و مبهم، که نوری بس عظیم تر می طلبد برای آشکار شدنش.
و این فقدان، سرما را حاکم بر تن ِ درد کشیده ام می کند و لرزه های خفیف ناشی از آن را فرمانروای استخوان های سست و شکننده ام. چرا که من هم اعضای آنرا پس از چشم فروبستنم، به حراج آدمیان گذاشته ام تا شاید دیگری از این بهار حظّ تماشایی بچشد و از رنگ و بوی ِ اغفال کننده اش بهره مند گردد. رنگ و بویی که جز فریب و دغل عایدی ندارد.
و زندگان همانا فریب خوردگانند که حتی لب به لبخندی می گشایند. چرا که حادثه ای بس عظیم در کمین است و مجالی سخت اندک، که روح ِ مرا دارد می خورد.
و مرا این آرزوست... قیلوله ای و ناگاه...!