
این ثانیه های اتلاف ِ آویخته از سقف آسمان ِ بی رنگ ِ این شب، هیچ حسی را بر نمی تابد تا حتی حرفی را از کلمه ای روشنا بخشد و آنرا افشا کند. و من دستانم را به زنجیر ِ هدر بسته می بینم و پاهایم را ناتوان از حرکت.
برقی می دود میان ِ آسمان و فریادش را به هوا می برد، حتی حریم ِ شب را مراعات نمی کند و بر
چشمان ِ پر ز خواب ِ مردم خفته در دریای نخوت می تازد و دروازه هاشان را می گشاید. اما من چنان غفلت خورده ام و مست ِ جوانبم شده ام که هیچ صدایی حتی صدای خراش ِ این آسمان ِ بزرگ در من اثر ندارد.
و من همچنان غرقم در خواب ِ خاکستری ِ گناهانم و سنگینی ِ تلخی ِ این اعتراف بر شانه ها و گردنم سنگینی می کند. قلبم بهم فشرده می شود و مانند یک آتشفشان روشن می خواهد از آنچه نامش پلیدی است به یکباره خلاصی یابد. اما بسته است دریچه هایش و در آتش خود می سوزد و می سازد.
در پس ِ ديوارهاي ِ سنگيي ِ حماسههاي ِ من
همه آفتابها غروب کردهاند.
اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بيتلاشاش تنهاست،
به دستهاي ِ خود مينگرد
و دستهاياش از اميد و عشق و آينده تهيست.
اين سوي ِ شعر،
جهاني خالي، جهاني بيجنبش و بيجنبده،
تا ابديت گسترده است
گهوارهي ِ سکون،
از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است
ظلمت،
خاليي ِ سرد را از عصارهي ِ مرگ ميآکند.
و در پشت ِ حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه ی خود می گرید.
شاملو