
اینطور زبان بسته، دل بسته، ذهن بسته، چشم بسته، دست بسته، پا بسته.... نبوده ام تا کنون!
اینگونه که زمان می دود و می رود بر مغز ِ خاکستری ام، مخیله ام را از کار انداخته!
نور ِ تصور ِ هیچ تصویری بر پرده ی افکارم نمی روید.
دیگر نه شبانه ای، نه روزانه ای، نه عصرانه ای و نه هیچ گاهانه ای سروده نمی شود که دردی دوا کند از اغتشاش و شورش و عصیان ِ احساس ِ دیوانه ی خاکستری ام. و شاملو در بطن ِ این ماجراست:
چرا که من، ديرگاهيست جز اين قالب ِ خالي که به دندان ِ طولانيي ِ
لحظهها خائيده شده است نبودهام; جز مني که از وحشت ِ خلاء ِ
خويش فرياد کشيده است نبودهام...
تیرماه 86:
تنها نفس است که می آید و می رود و این قلب ِ یخی ِ منست که مطابق ِ عادت ِ دیرینه اش، خون را
نمی دانم به کدامین قصد، اینگونه با عزمی جزم، به این سو و آن سو می فرستد!
بیچاره قلب ِ من!
پ.ن:
فکر ِ رفتن و دل کندن از این خانه ام... همین!