
همانطور که در جریان ِ این داستان قرار گرفتید، و از آنجاییکه هر داستانی، روزی به پایان خواهد رسید، و مطابق آنچه در گذشته اتفاق افتاد، و گرمای آزار دهنده ای بر اتمسفرش حاکم شده بود، و در شرایطی که آب، مرتکب ِ جیره بندی شده بود و سهمیه ها نیز رو به پایان بود، ولی هنوز گرما برقرار بود، تمام ِ نیلوفر های پیچیده بر قامتش رو به زوال و پژمردگی می رفت.
همین چند وقت پیش بود که از فقدان ِ آب دیگر رستنی ای نرُسته بود و نسل سنجاقک های آبی رنگ منقرض شده بود و سایه ها رو به ناپدیدی گذاشته بود. شاید بتوان ادعا کرد برای آنانی که تازه متولد شده بودند، سایه، حکم ِ افسانه ی شیرین ِ مادربزرگ ها بود. چون حتی خود آنها هم به دلیل ِ فقر ِ آب دیگر سایه ای نداشتند و نور ِ داغ ِ آفتاب از میانشان عبور می کرد و به بر زمین ِ خشک می نشست.
با ناپدید شدن نسل سایه، رنگ ها هم رنگ ِ خود را باختند و همه چیز مثل ِ روز اول خودش خاکستری شده بود و یکبار ِ دیگر حکم فرمانروایی برای سپیدی غلیظی خوانده شده بود تا با تراکم ِ زیاد، تمام ِ ابعاد حتی بعد ِ زمان را که دست یافتن به آن بسیار دور از دسترس بود را فرا گیرد. و می شد فهمید که هر جا سپید نبود، خاکستری بود، اما اثری از خاکستر ی که برجای مانده از سوختن باشد نبود.
شایعه شده بود در جایی حدودی ِ حواشی ِ داستان، باقیماندگان برای بقای نسل خود، از یک محتکر ِ تازه به دوران رسیده، آب ِ جوشی را که همه ی صداها، تحت اشعاع ِ صدای قُل قُلش، در همان حوالی، هرگز به گوش نمی رسید، به بهای گزاف می خریدند و برای رفع تشنگی آنرا سر می کشیدند.
که در اثر سوختگی تمام ِ سیستم ِ گوارش ِ خود را از دست می دادند و دقایقی بعد در گوشه ای تنها جان به جان آفرین تسلیم می کردند.
خشکی، مفرط بود. گرما، طاقت فرسا بود. آب، قحط بود. تولدی نبود. فقط مرگ بود و انقراض ِ نسل.
گرسنگی نبود، اما تشنگی بود. رنگ نبود، اما بوی باورها خاکستری بود و مُهر ِ باطل و زهر ِ هلاهل فراوان!
شمعها روی آهن ِ تفدیده روان بودند و روشنایی نیز فقط در حضور خورشید برپا بود.
پ.ن:
از کتاب ِ سم.فو.نی مُر.د.گان، ع.باس مع.رو.فی:
« آدم ها هم مثل ِ درخت ها بودند. یک برف ِ سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار ِ دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند و همین یکبار چه فاجعه ی دردناکی بود.»