تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند!

ادی می گفت: روغن کاری یک خط ِ راه آهن، همان اندازه عقل می خواهد که شستن ِ یک بشقاب. فرقش این است که در پایان ِ کار، آدم کثیف تر می شود نه تمیزتر.

ولی درون هر مرد، پسر ِ دونده ای وجود دارد. مهم نیست آن مرد چقدر پیر باشد.

آه! تقریبا فکرش را می کردم. اینجا چیزی تغییر نمی کند و متاسفانه، اصلا هم خبری از این نیست که آدم از بالای ابرها نگاهی به زمین بیندازد.

یکبار مدیر برنامه ها مرا عجیب الخلقه ی طویله اش نامید و با آنکه غم انگیز به نظر می رسد باعث غرورم شد. مطرود که باشی، حتی سنگی که به طرفت می اندازند می تواند دلت را شاد کند.

می داند که باید غمگین باشد، ولی پنهانی اعداد را از یک می شمارد، با آرزوی اینکه وقتی به عدد هزار می رسد، تولدش را به او پس بدهند.

اینکه هیچ چیز تصادفی نیست، ما همه بهم وصلیم، نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همانطور که نمی توانی نسیمی را از باد جدا کنی.

عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی کند. اگر اینطور بود، هیچ آدم ِ خوبی جوانمرگ نمی شد.

غریبه ها، خانواده ای اند که هنوز با آنها آشنا نشده ای.

جوان ها به جنگ می روند. گاهی به اجبار، گاهی به میل ِ خود. همیشه احساس می کنند وظیفه شان است. این موضوع از داستانهای غم انگیز و چند لایه ی زندگی می آید. قرن ها بشر شجاعت را با برداشتن سلاح، و بزدلی را با به زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.

سرباز ِ آزاد شده اغلب خشمگین است. روزها و شب هایی که از دست داده، زجر و خفتی که کشیده، همگی انتقامی بی امان می طلبد. باید بی حساب شود.

آدم در یک جنگ ِ بزرگ، دنبال ِ چیز ِ کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد نگهش می دارد. مثل ِ سربازی که در یک سنگر ِ موقت، صلیبش را موقع دعا محکم می گیرد.

مردن پایان ِ همه چیز نیست. ما فکر می کنیم هست ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد فقط شروع است. فکر می کنم، مثل ِ ماجرای آدم و حوا در کتاب ِ مقدس باشد. مثل ِ شب ِ اول ِ آدم در زمین، وقتی دراز کشید که بخوابد. فکر می کند که همه چیز تمام شده، مگر نه؟
نمی داند خواب چیست. چشم هایش دارد بسته می شود و فکر می کند دارد از این دنیا می رود. درست است؟ اما اینطور نیست. صبح ِ روز ِ بعد بیدار می شود و دنیای جدید و تازه ای برای کشف دارد. ولی چیز ِ دیگری هم دارد. دیروزش را دارد. برای همین است که به اینجا می رسیم. بهشت همین است. آدم می تواند دیروزش را معنی کند.

گاهی وقتی چیز ِ گرانبهایی را قربانی می کنی، واقعا آنرا از دست نمی دهی. فقط آنرا به کس ِ دیگری می بخشی.

همه پدر مادرها به بچه هایشان صدمه می زنند. نمی شود کاری اش کرد. جوانی مثل ِ آیینه ای صاف و بی زنگار، آثار ِ پرورش ِ گران ِ خود را جذب می کند. بعضی والدین بر آن لک می اندازند، بعضی دیگر تَرَک، تعدادی هم، کودکی را کاملا خُرد و به تکه های کوچک ِ ناصاف و تعمیر نشدنی مبدل می کنند.

هر پسری، پدرش را می پرستد. حتی با زشت ترین رفتارها. اخلاص را این طوری یاد می گیرند. قبل از اینکه بتواند خودش را فدای خدا یا یک زن بکند، فدای پدرش می کند، حتی به شکلی احمقانه و توصیف ناپذیر.

نگه داشتن ِ خشم، زهر است. آدم را از درون می خورد. فکر می کنیم نفرت سلاحی است که به شخص ِ آزرنـده ی ما حمله می کنـد. ولی نفـرت تیغ ِ دو دم است. هر آسیبـی که با آن برسانـیم، به خودمـان رسانده ایم.

پ.ن:
1- سیاهه های اتنخابی از کتاب ِ پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید نوشته ی میچ آلبوم!
2- زمستان تمام می شود و رو سیاهی اش به زغال خواهد ماند آقای سعادتی!
 پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:15  توسط سینا  |