
دوستان می گویند:
« ...چند وقتی است عجیب تر از قبل تلخ شده ای، مثل قهوه ی سنگین و سرد... »
اما عجیب تر از تلخی ِ یک قهوه ی سنگین و سرد، ناممکن بودن کلاغهاست.
فرانس کافکا در جایی می گوید:
« کلاغها می دانند که حتی یک کلاغ، به تنهایی می تواند دنیا و افلاک را نابود کند. در این باب هیچ شکی نیست، اما این مساله علیه افلاک نیست، چون معنای افلاک فقط اینست: ناممکن بودن کلاغها...! »
اصلا مساله ای علیه افلاک وجود ندارد، چون این مرگ ِ تدریجی است که دقیقا از همان ثانیه ی اولیه ی تولد، هاله ی وجودی ِ انسان می شود، تا تمام ِ او را در بر گیرد و از دیدگان محو کند، و موجب ِ دیوانگی ِ انسان ها و نفرت شان از هم و نیز ناممکن بودن ِ رستگاری همه ی ابنای بشر گردد.
و سیاهتر و تلختر و سنگینتر و سردتر از این فنجان قهوه وجود ندارد:
زندگی، حادثه ایست که تولد آنرا رقم می زند و تمام ِ گناه ِ آنرا به گردن ِ انسان می اندازد و سپس مرگ به فاجعه ی آن خاتمه می دهد. اما این انسان همچنان مانده است گناهکار و ملزم به پاسخگویی!
چون گهواره ی آدمی این زمین است که مثل یک زن ِ فاسد، تنها در اتاق ِ تاریکی نشسته است و سعی می کند به گذشته ی خود نیندیشد و دلخوش به خاطرات ِ بهار و تابستان، زمستان ِ انکار ناپذیرش را انتظار می کشد.
پ.ن:
1- « حرف زدنش فقط محدود به این بوده که بگوید برایش ناممکن است که شرح دهد چقدر کسالت بار و طولانی است... طولانی است لُل.و.اشتاین بودن! » مارگریت دوراس – شیدایی لُل.و.اشتاین
2- و چقدر طولانی است سینا بودن!