تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
NoThing / part-1


1 – زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم و بدون ِ قدمی به اشتباه و بدون ِ آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون ِ آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم و یا فکر ِ شکستنش را بکنیم، باید آنرا طی کنیم. چون ما انسان هستیم نه فرشته و نه حیوان...!

2- زنده بودن چه خوب است. چه خوب بود اگر از اینکه زنده ایم همیشه خوشحال باشیم. آن وقت می توانستیم حس کنیم که صبح صورت را با لیوانی آب شستن چه لذتی دارد. حتی اگر شب ِ قبل با لباس ِ عرق کرده خوابیده باشیم و کیسه خوابمان هم بوی بد بدهد و یافتن ِ یک مستراح هم کار ِ عذاب دهنده ای باشد.

3- من بعد از مرگ به بهشت خواهم رفت، چون روی زمین در جهنم زیسته ام.

4- و من می پرسیدم: « پناهگاه، پس پناهگاه را کجا می شود پیدا کرد؟ » ولی هیچ کس جواب ِ مرا نمی داد. در جنگ همه خودخواه می شوند.

5- پدرم حق داشت وقتی خبر ِ داوطلب شدن ِ مرا شنید عصبانی بشود:« احمق! بگذار دیگر پسرهای فامیل بروند.» ولی آنها آنقدر احمق نبودند که داوطلب شوند. پدرم یک کارگر بود و می خواهی یک چیزی را به تو بگویم؟ همیشه پسران ِ کارگران هستند که در جنگ کشته می شوند.

6- جنگ، فاجعه ی وحشتناکی است که غیر از گریستن کار ِ دیگری برایش نمی توان کرد.

7- من جلودار حمله بودم و با فریاد به سربازانم می گفتم که نترسید. در حالیکه خودم دچار ِ ترس ِ وحشتناکی شده بودم. می خواهی چیزی برایت بگویم؟ در این جور مواقع حس ِ وظیفه شناسی یا شجاعت نیست که ما را در پیشروی کمک می کند، بلکه فقط در اثر ِ ترس این کارها را می کنیم.

8- من خیلی ها را کشته ام، ولی در آن موقع فکر ِ هیچ چیز را نمی کنیم. فقط به تلافی کشته شدن ِ دوستانمان ما هم می کشیم. از این دنیا بیزار می شویم و در آن موقع دشمن برای ما نماینده ای از یان دنیای کثیف ِ جنگ است. ولی بعد از کشتن دشمن، پشیمان می شویم و با خود می گوییم: «خدایا! مرا ببخش، خدایا...!» پس چه وقت این جنگ ِ لعنتی تمام می شود.

9- چرا اینقدر ناراحتی؟ زندگی مثل ِ یک روزنامه است و قیمتش هم بیشتر از پنج پشیز نیست.

10- شما نمی توانید بفهمید چون با عقاید ِ اروپایی و با درسهایی از مکتب ِ بشر دوستیتان به اینجا آمده اید، در نظر ِ شما همه ی مردم یکسان هستند و زندگی هم زیباست و نباید کسی را کشت یا کشته شد و غیره. در نظر ِ من همه ی این حرفها، حرف ِ مفت است و از بیشعوری ِ مطلق سرچشمه می گیرد.
عزیز ِ من، اینجا در ویتنام این حرفها خواهانی ندارد. اینجا مردم به جای نان و هر چیز دیگری، برنج می خورند، اینجا مردم با دلیل و برهان فکر نمی کنند، در اینجا مرگ و زندگی هر دو یک معنی می دهند.

11- وقتی سربازان برای تصرف ِ منطقه ای 12 یا 24 ساعت و یا حتی دو هفته با ترس و لرز میان ِ آتش پیشروی می کنند، بهترین موقع است برای شناخت ِ زندگی ِ یک مرد. و در همان وقت است که می توان میزان ِ قدرت او را در برابر ِ شجاعت، ترس، عقل و تحمل او در برابر رنج را شناخت.

12- سکوت وحشتناک است. مثل این می ماند که در گورستانی باشیم. مثل ِ مرده بی مصرف می مانیم.
می دانی؟ من تیرباران خواهم شد. ولی مرگ مرا متاثر نمی کند، ولی همیشه بی مصرف شدن و به درد ِ کاری نخوردن مرا ناامید و ناراحت می کند.

13- من فکر می کنم آدم فقط یکبار می میرد و تمام ِ اشکهایش را در همین دنیا می ریزد و بچگانه ست اگر غیر از این چیز ِ دیگری فکر کنیم و از چیز ِ دیگری بترسیم.

14- بعضی اوقات، روح ِ آدم مثل ِ جسمش گریه می کندو آنوقت است که دیگر برای جسم چیزی جز غرور ِ خوب مردن نمی ماند. از من لذت ِ خوب مردن را هم گرفته اند.

پ.ن:
زنـدگـــی، جنـگ، و دیگـــر هـیـچ ــ اوریـانـا فـالاچـی

 دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:34  توسط سینا  |