تبليغاتX
<:.:.: Sinus Alpha :.:.:>
NoThing / part-2

(۱):

۱۵- می دانی؟ فهمیدن اینکه در چه موقع حس ِ تردید، عشق و یا جنبشی ناگهانی در انسان پدید می آید، مشکل است. تو آن را مانند مرضی ناگهانی در درونت حس می کنی و تا وقتی که علائم ِ مرض در تو نمایان نشود، متوجه اش نمی شوی.

16- بهرتین کاری که یک انسان می تواند در زندگیش بکند اینست که به زندگی اش پایانی غم انگیز بدهد.

17- گراهام گرین معتقد است که قسمت ِ اعظم ِ جنگ در بی حرکتی و کار نکردن و انتظار می گذرد. این حرف ِ او درست است ولی او فراموش کرده است اضافه کند وقتی بی حرکت و بیکار و منتظر هستیم، فکرمان هم بیحرکت و بیکار است و برای چیزی نگران نیست.

18- می دانی؟ گاهی اوقات اتفاق می افتد که به زندانت هم انس می گیری. شرم آور است.

19- مرگ ما را مانند باران خیس کرده بود و مانند سایه ای در تعقیب ِ ما بود. همه جا، هر جا که می رفتیم، هر کار که می کردیم. و آنچنان به احساسات ِ ما چسبیده بود که دیگر یک قتل به حساب نمی آمد و دیگر کسی به این موضوع توجهی نمی کرد.

20- باید با بدبختی جنگید، و این به میزان ِ بدبختی بستگی دارد. اگر بدبختی خیلی بزرگ باشد دیگر میلی به جنگیدن با آن نداری، فقط می خواهی برای یک لحظه هم که شده آنرا فراموش کنی.
گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده اتفاق می افتد که خودش را هم از دست بدهد

(۲):

درست زمانی که داشت آخرین نفس هایش را بر آیینه ی وجودی ام ها می کرد، آیینه ی سرد ِ وجودم را از دم ِ بخار های مریضش تار و کدر کرده بود و مرا بیمار و لرزان.
در آن دقایق، روح ِ مرا چنان پیش ِ روی ِ چشمان ِ ناتوانم بدار آویختند و چنان رعشه های تشویش بدان حمله ور شدند، که شب هنگام، آنگاه که روح ِ زخمی و خسته ام را به کالبد ِ بی جانم باز پس دادند، و آنگاه که همه در آسایش و آرامش ِ شامگاهی سر به بالین نهاده بودند و جلاد بزرگ نیز در خواب ِ عمیق ِ به پا کردن ِ جهنم ِ دیگری در غفلت و بی خبری غوطه می خورد، روحم، که اینک میان ِ کالبدم آرمیده بود، تب دار و مریض، همچنان می لرزید و بر پیکرم لرزه می انداخت.

و این درد تمامی نداشت، چون به محض ِ رهایی از این کابوس ِ دهشتناک، تشویش، که لا به لای سلولهای دلم خانه کرده است و مزه ی شوری به آن داده است، لحظه ای نخفت و ریشه هایش را میان ِ خاک ِ قلب ِ خاکستری ام محکمتر کرد و با هر حرکتش، درد ِ ماندن زیر ِ آوار را برایم تداعی کرد.

پ.ن:
سرآغازش هم قابل هضم نبودن این مساله بود... دلپسند شدن برای دیگری!!!

 سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:44  توسط سینا  |