
این چند گاه...
تمام ِ
حس ِ من از این تغییر، به ناگاه کمرنگ شد...
آنچنان خود را رها به بادهای پاییزی ِ این برهوت ِ بی بَر، سپردم که ره گم کرده،
دور از آوای هر جزر و مدی، در جایی بس غریب و ناآشنا فرود آمدم.
پس از این همه سکونت، حرکتی بدین وسعت، هوای فصل ِ مرا به سرعت دچار آشفتگی ساخت و
من نیز به تلافی، در آن آشفتگی، روح ِ بی سامانم را رها کردم.
و این تنها فراموشی بود، که حائلی شد میان ِ ما...!
انتهای
روز، خستگی تنها حریفی بود که دست به گریبان ِ من می شد و مرا زمینگیر،
غرق در غفلت ِ سیاه ِ شبانگاهی، کالبدم را به دستان ِ وهم انگیز ِ خواب می سپرد.
اما
بار دیگر این روح ِ سرگردان ِ من...
اینبار نه از زبان ِ چشمانم، بلکه از آلودگی ِ هوایم، مرا مبهم و خواب زده یافت...
کنون...
لب ها همچنان بسته، چشمهایند که حکایت می کنند تمام ِ خاک ِ سردی که بادهای این
سرزمین بر پلکهایشان می کوبد و پشت پلکها را، جانپناهی برای خود می یابند.
حکایت ِ ریشه کردن ِ انگشتان ِ پایش در این خاک و بالهای ناتوانش که یارای گشودن
هم نیست چه رسد به...
نمی
تواند!
تحمل هم دیگر چاره ای برای تسکین نیست!
فقط خفتن و دیوانگی!
... و مرا پس از این همه دوری، همین چند خط ِ سیاه بس!